تبليغاتX
حرف هاي گدا و فقير - برای یاران زیر شکنجه ام...

   
گرفتند، بردند او را
به زندان، به زنجیر بستند.
                               گفتیم:« بازی‌ست»!
به زیر شکنجه،
کشیدند ده ناخن از دست و ده ناخن از پاش
و انگشت هایش، یکایک، شکستند.

     گفتیم:« بازی‌ست»! 
به تحقیر و تعزیر،
سراپای او را به شلاق خستند.

    گفتیم:« بازی‌ست!

خود، ایشان علم کرده‌اندش...... برای به خدمت گرفتن به روز مباداست ...... که می‌پرورندش»...... سرانجام، ...... جوان را ...... به مقراض جهل و جنون..... رشته‌ی زندگانی گسستند، ....و بر کُشته‌اش کرکسان شریعت نشستند...... بدین‌سان، رسیدیم .....در این پهنه‌ی جنگِ هر روزه‌ی ننگ با نام ....... به پایانِ بازی...... و ماییم اینک ..... در این‌جا پریشیده انبوهی از شرمساران .... فرومانده در ژرفه‌ی چاهِ کژ باوری‌ها و کژداوری‌ها...... و آنک، در آنجاست...... او،..... راست قامت‌تر از سرو...... بالنده بر قله‌ی سرفرازی..... «شهید»‌اش مخوانید:...... شهید ار نظر بآسمان در خدا می کند،....... و از خاک و از مردمِ خویش خود را جدا می کند..... کراماتِ او، چون مقاماتش، ارزانی‌ی فوجِ ارزانیان باد:...... به راه خدا گر کسی کشته آمد...... و یا کشت.... یکی جان فروش است یا جانی است او، ......و پست و پلید است و زشت است:...... که او، گر فدا می کند جانی از خویش یا دیگری.... در تمنای باغ بهشت است.... و ما را نه جز نفرت از جان فروشان و از جانیان باد...به خون خفتگانِ رهِ حق و آزادی ی مردمان دیگرند:
دلیرانِ انسان گرایی چو  و سعید حبیبی... 
و از هر شماری که پنداری افزون ترند. 
درودِ همه مردمان در درازای تاریخ ........برایشان و بر همرهان و به هم آرمانان شان باد.
پ.ن:خبر خودکشی یکی از بازداشت شدگان و فعال چپگرا، در زندان اوین{+}
پ.ن:شعر از اسماعیل خویی{+}
پ.ن:اعتصاب غذا در دانشگاه علوم اجتماعی تهران{+}
پ.ن:امضای فراخوان کمیته ی پیجوی آزادی دانشجویان دربند توسط بیش از 2000 نفر{+}
پ.ن:امروز تو وبگردی هایم به یک وبلاگ جالب برخوردم که در قسمت معارفه خودش این متن رو نوشته بود: من سامرند صالحی فرزند بزرگ محمود صالحی هستم . در آستانه برگزاری اول ماه مه امسال (1386)، ماموران اطلاعاتی با کلک و ریا، به محل کار پدرم رفته و در یک دادگاهی ناعادلانه بدون اطلاع و حضور وکیلش حکم او را به طور شفاهی خوانده و او را روانه زندان کردند. پدرم یک فعال کارگری است، او را به خاطر دفاع از ابتدایی‌ترین حقوق خود و همطبقه‌ایهایش، زندانی کرده‌اند. اگر چه پدرم یکی از کلیه‌هایش را از دست داده و کلیه دیگرش به سختی کار میکند اما مقامات زندان به او اجازه نمیدهند تا به پزشک معالج مراجعه کند. پدرم دارد با مرگ تدریجی دست و پنجه نرم میکند. من این وبلاگ را به خاطر دفاع از سنتهای مبارزاتی پدرم و در حمایت از او ساخته‌ام. دست همه کسانیکه برای آزادی پدرم میکوشند را به گرمی میفشارم.{+}
پ.ن:٢٨ دسامبر را به روز جهانی اعتراض به دستگیری دانشجویان در ایران تبدیل خواهیم کرد!{+}

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 2:58 توسط گدا و فقیر |