تبليغاتX
حرف هاي گدا و فقير

چند روزي بود در اخبار مي شنيدم كه كارگران اخراجي لوله سازي در كارخانه اعتصاب كرده اند. كارخانه را تصرف كرده و اجازه نمي دهند سهام داران شركت، ماشين آلات كارخانه را به حراج بگذارند. پليس ضد شورش وارد صحنه شده است و تعداد زيادي از گارگران را مجروح و دستگير كرده اند. سه نفر كشته شده اند ولي هنوز كارخانه در دست كارگران است.
آنچه را كه وظيفه خود مي دانستم انجام دادم، بايد به ميان كارگران مي رفتم و با تهيه گزارش، حقايق را به كساني كه نمي دانستند، نشان مي دادم اين بود كه با اولين قطار به سمت آهواز حركت كردم.

صبح زود به اهواز رسيدم و هنگامي كه از دروازه راه آهن خارج مي شدم و بروي پياده روي سيماني راه آهن قدم برمي داشتم، در آسمان خاكستري بدون باد سحرگاهي چشمم به قطرات كوچك باران افتاد. سرباز كشيك دم در شادمانه فرياد زد: باران! چه خود! مستقيم و بدون هيچ اتلاف وقتي به سمت كارخانه حركت كردم. در نظر اول دهليزهاي دراز و تاريك و سالن هاي سرد، غير مسكوني بنظر مي رسيدند. گوئي ساختمان عظيم كارخانه به مردگان تعلق داست. اما پيش پاي من صداهاي عجيب خفه ي برميخواست، دقت كردم. در كنار ديوارها، روي كف زمين عده اي خوابيده بودند. سر و رو نشسته، موهاي آشفته، آغشته به خون و خاك. كارگران تك تك يا دسته جمعي دراز كشيده و به همه چيز بي اعتناء در خواب عميقي فرو رفته بودند. بسياري از آنها نوارهاي زخم پيچي از هم گسسته و خون آلودي داشتند. در كنار آنها چوب و آهن و وسائلي كه در اين چند روزه براي دفاع از خود بكار گرفته بودند، ريخته بود. در طبقه بالا آنجا كه بوفه قرار داشت، آنقدر آدم خفته بود كه راه جستن از بين آنها دشوار مي نمود. هوا به نحو باور نكردني سنگيني مي كرد. از پنجره هاي عرق كرده بزحمت نور بيرنگي به بيرون راه مي يافت. سماور مچاله شده اي روي پيش تخته قرار داشت و در اطراف آن توده استكانهاي نشسته.

ناگهان پسر جواني وارد سالن شد و فرياد زد: "رفقا بلند شويد، انقلاب ما در خطر است" و سپس من شاهد پرشكوه ترين منظره عمرم بودم. در مدت 10 دقيقه كارگراني كه در خواب عميق فرو رفته بودند، بپاخواستند و آماده شدند تا از انقلاب خود دفاع كنند. كارخانه هاي ايران را چنان سيلي از سخنان زنده فرا گرفته بود كه آنچه را كه كارلايل"طوفان نطق و خطابه" در فرانسه مي ناميد در مقايسه با آن جويباري كوچكي بيش نبود. چه منظره پرشكوهي بود هنگامي كه چهل هزار كارگر كارخانه لوله سازي از سيلو ها، سالن هاي اداري و ... سيل آسا بيرون ميريختند تا به خطابه هاي سنديكاليست ها، سوسياليست ها و ... و هر كسي كه چيزي براي داشت و مادامي كه سخني مي گفت، گوش بدهيند.
ميتينگ در ميان يك ساختمان عظيم نا تمام با ديوارهاي زشت آجري تشكيل شده بود. ده هزار مرد و زن با لباسهاي كارسياه رنگ در پيرامون كرسي خطابه كه با پارچه اي سرخ پوشيده شده بود، گرد آمده بودند و حدود سي هزار نفر در بيرون ساختمان با سكوت به داخل نگاه مي كردند. مردم بروي كومه هاي الوار و آجر تنگ يكديگر نشسته و در روي تيرهاي حمال بغل دست هم چمباتمه زده بودند. همه متحدول تصميم، صداها همه رعد آسا، در آسمان تيره و ابر گرفته گاه بگاه خورشيد رخساره مي نمود و امواج نورسرخگون از پنجره هاي بي درو پيكر بروي صورتها ساده اي، كه بسمت بالا به سوي ما نگران بودند، مي تافت.
محمد پورعبدلله با هيكل باريك و هيئت دانشجوي با قيافه حساس يك هنرمند با حركاتي آرام و بياني كوبنده توضيح مي داد كه به چه دليل ميبايست راه مبارزه كارگران از اصلاح طلبان جدا شود:
" رفقا آنها كه آن بالا نشسته اند هميشه از ما مي خواهند كه بيشتر فداكاري كنيم، بيشتر فداكاري كنيم. درحالي كه آنهايي كه همه چيز دارند هيچكس مزاحمشان نيست. ما با رژيم در حال مبارزه هستيم. ما در زندان ها از گرسنگي و شكنجه و سرما مي ميريم. ما بي هيچ علت و سببي از بين مي رويم. آيا ما به مانند اصلاح طلبان براي آزادي خود از زندان دست به اعترافاتي مي زنيم كه رفقاي خود را دچار دردسر كنيم؟ ..........
سالهاست كه ما با سرمايه داران دولتي در حال جنگيم. امروز اصلاح طلبان ما را دعوت به مبارزه مشترك بر عليه دولت مي كنند. آخر شما به من بگوييد ما و اصلاح طلبان در جبهه ي متحد براي چه موضعي مشتركي بجنگيم؟ آيا براي قسطنطنيه مي جنگيم يا براي ايراني آزاد؟  آيا براي دموكراسي كارگي يا براي پس گرفتن راي غارتگرات سرمايه دار؟  اگر شما به من ثابت كنيد كه براي انقلابي كارگري مبازه مي كنيم در آنصورت من بدون اينكه اجباري در كار باشد، به خيابان ها خواهيم آمد و با سبزها در يك صف به مبارزه مي پردازيم. وقتي كارخانه ها به كارگران و قدرت به شوراها و سرمايه به همه مردم تعلق بگيرد، در آنصورت خواهيم دانست چيزي داريم كه براي آن بجنگيم و براي آن خواهيم جنگيد."  

در پايان سخنراني ناگهان تحت تاثير يك انگيزه دروني همه بپا خاستند و من مشاهده كردم كه باتفاق هم با آهنگ يكدست كه هر لحظه اوج مي گرفت، سرود اينترناسيونال را مي سرائيم. كارگري سالخورده با موهاي خاكستري مانند كودكي بغض كرده بود. كارگري ديگر تند تند مي كوشيد تا با بهم زدن پلك ها جلوي اشكهاي خود را بگيريد. هلهله عظيمي سراسر ساختمان را مملو ساخته بود كه پنجره و درها  را مي شكافت و آرام و ضعيف در آسمان محو مي شد. كارگر جواني در كنار من، در حاليكه چهره اش ميدرخشيد، فرياد زد: آنهاي را بخاطر بياوريم كه در راه آزادي جان دادند" و آنگاه شروع به خواندن سروده ماه مارس كرديم. سرودي آرام با آهنگ اندوهبار و در عين حال پيروزمند و بس هيجان انگيز. مثل آن بود كه اين مارش عزا انعكاس دهنده ژرفاي روح توده هاي گمنامي است كه نمايندگان آنها در ساختمان نشسته اند و با روياهاي مبهم خويش ايراني نويني را در نظر مجسم ميكنند و شايد هم بيش از اينها:

در نبرد ناگزير جان باختيد
بخاطر آزادي مردم، بخاطر شرف مردم
جان باختيد و همه آنچه را كه نزد شما گرامي بود
در زندانها مخوف رنج كشيديد
زنجير در پاي به تبعيدگاها رفتيد
زنجيرها را بي يك كلمه با خود كشيديد، زيرا نمي توانستيد فراموش كنيد
                                                           برادران زجر كشيده خود را
زانرو كه ايمان داشتيد بيروي عدالت از نيروي شمشير برنده تر است
آن روز نزديك است، آنگاه كه كاخ ستم فرو ريزد و مردم محتشم، آزاد
                                                           بر پاي خواهند ايستاد
 بدرود برادران! راهي نجيبانه برگزيديد
بدنبال شما ارتش تازه نفس آماده است براي مردن و رنج بردن
بدرود برادران! راهي نجيبانه برگزيديد
در كنار مزار شما سوگند مي خوريم كه نبرد كنيم، بكوشيم براي آزادي
                                                                    و نيكبختي مردم

پ.ن: براي آن كه رفت "عليرضا داودي" و آنكه هست "محمد پروعبدالله"

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:58 توسط گدا و فقیر |

با گلوگه در تن
با زخمی کهنه در وجود
با ترس
         با امید
                  با هزارن فکر و درد
لاشه نیمه جان آغشته به خون را به بالای کوه کشاند
در لابلای صخره ها پناه گرفت.
از شدت درد به خوابی عمیق فرو رفت.تا صدایی در گوشش زمزمه می کرد:
بلندشو ماچو*
تو کسیتی؟
باد
چه می خواهی؟
هیچی.. نمی خواستم در خواب بمیری. کمک می خواهی؟
کمک! می توانی جانم را نجاتم دهی تا دوباره به پایین کوه بروم و مباره کنم؟
نمی توانم
می توانی رفقای کشته شده ام را زنده کنی؟
نه
می توانی مرا به پنچ سالگی برگردانی تا دوباره کودکی کنم؟
نه چنین نتوانم
فقط می توانم بوی خون رفقایت، بوی باروت دشمن و صدای فریاد و درد را به جاهای دور ببرم.
بوی خون و باروت فقط ترس می آفریند و خشونت. بس است دیگر مگر نمی بینی زمین از خون یاران ممن خونابه بسته؟
ماچو در گوش باد زمزمه کرد: به فرزندانم به یاران بگو ماچو جانش را برای بدست آوردن این سه کلمه فدا کرد(آزادی، برابری، عشق)

پ.ن:ماچو در زبان لاتین به معنایی گاو نر است.. این کلمه بر خلاف فرهنگ ما به قهرمان های دوران خود نسبت داده می شد(توهین محسوب نمی شود).. لاتین ها از این رو به انقلابی های کوبایی این لقب رو می دادن چون معتقد بودن ماچو انقلابی، از تیر اندازی نمی هراسند. عرق می خورن. سیگار برگ می کشن و خوب می  دانند که خدا زن را برای چه آفریده.چون این کلمه برای من تازگی داشت چریک انقلابی این پست رو ماچو نامیدیم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 14:8 توسط گدا و فقیر |

عکس از رضا محسنی.. فتوبلاگ زیرسیگاری                         
ابرهای سفید در آسمان آبی شناورند، بر سبزه زاری سایه افکنده اند که زمین را سراسر پوشانده است و گاوهایی که می چرند و از چشمانشان آرامشی ژرف می تراود.هیچ معلوم نیست کدام گوشه دنیاست و در پایین کودکی که سوار بر اسبی چوبین به افق می نگرد و گونه چپش نمایان است و در چشمانش شبه لبخندی مبهم دیده می شود. این نقاشی را در روزنامه دیده بود و چندین سال آن تکه بریده شده از روزنامه را با احتیاط نگهداری کرده بود. دو روز با قطار راه بود. بلیط درجه دو گرفته بود. در تمام طول سفر به تکه روزنامه و نقاشی نگاه می کرد به سبزه زار به کودک و گاوها و افق ها خیره شده بود. کودک به افق می نگریست که به زمین چسبیده و آن را از هر سو در میان گرفته است. وای چه زندان بیکرانی است. این اسب چوبی در این جا چه می کند؟ چرا گاوها چنین سرشار از آرامش اند؟ ۳۰ سال با این نقاشی زندگی می کرد و روستایی تغییر کرده خود را این چنین می پنداشت.
..
با شنیدن صدایی سوت قطار به خود آمد.. مردی بر در واگن نمایان شد و فریاد زد: ایستگاه چهار شیر پنچ دقیقه توقف. ساختمان عظیم و نو ساز راه آهن را با تعجب پشت سر گذاشت.هیچ کس به پیشوازش نرفته بود. تنها با ساکی که بر دوش داشت وارد خیابان جلوی ایستگاه شد
پسرکی با موهای تیز تیز با سرعت به جلو آمد و گفت: تاکسی دربست؟ پژو کولر دار !!
مرد خندید و سوار شد.در راه نسل خود و نسل جدید را مقایسه می کرد. در ذهنش بیاد هم نسلان آرمان گرایی خود بود که حاضر بودند برای تحقق آرمان های خود قید خانه و خانواده را بزند و از خود می پرسید آیا این نسل چنین مسایلی را متوجه می شود؟ از این مقایسه کردن ها احساس رضایت می کرد و لبخندی بر لبانش بود که ناگهان راننده جوان گفت: چون در روزگار ما وحی و الهام در کار نیست، امثال تو چاره ای جز گدایی ندارید.گدایی در شب و روز، در مطالعه بیهوده و سرودن شعرهای بیحاصل.
مرد گفت:با من هستی؟چه کسی گدایی می کند؟
هم نسلان شما. روشنفکران سابق که در جوانی آرمانگرا و پرشور هستند، در میانسالی نومید و محافظه کار می شوند و اگر زنده بمانند در پیری گرفتار عذاب وجدان می شوند و به حکمت و عرفان روی می آورند.مرد با تعجب به پسرک نگاه کرد. پسرک توانسته بود ذهن مرد را بخواند. قبل از اینکه مرد به زندان برود، تنها افراد یک خانواده می توانستند این کار را بکنند ولی در زندان شنیده بود که همه افراد این خانواده را اعدام کردند. آیا هنوز خانواده "خوزه آرکادیو بوئندیا" وجود داشتن؟ همین سوال را از راننده پرسید ولی او اظهار بی اطلاعی از چنین واقعی را کرد. مرد از روی کنجکاوی از پسرک خواست که او را به محله "ماکوندو" ببرد. مرد سر تقاطع شهید سردار سید" آئورلیانو بوئندیا" پیاده شد تا باقی راه را پیاده برود.قدم زنان وارد محله ی دوران کودکی خود شد. با تعجب به برج ها و آپارتمان ها نگاه می کرد و در دلش از دولت برای این همه آبادانی و پیشرفت تشکر می کرد.
دیگر آن روستای قدیمی وجود نداشت. جهاد سازندگی برای آنان جاده آسفالته کشیده بود. تجار برای آسان کردن کار خود برای روستا فرودگاه هم ساخته بودند. ولی دیگر در انحصار تجار نبود و توریست ها و مسافران زیادی از آن استفاده می کردند.در گذشته خربزه بزرگترین محصول روستا محسوب می شد ولی امروز زمینی برای کشاورزی نمانده بود و مردم دومین کلان شهر کشور محصولات طبیعی را از نقاط دیگر وارد می کردند. همه ی زمین های کشاورزی به اتوبان های بزرگ، بانک های بین المللی، کارخانه ها و برج ها تبدیل شده بود.شهر جدید با تصویری که مرد 30 سال در ذهنش از روستای تغییر کرده خود داشت 180 درجه تفاوت داشت.. دیوارهای عظیم با پنجره های متعدد که تنها نمای بیرونی آپارتمان ها بودند.در پایین یکی از همین ساختمانها پسر جوانی مشغول خالی کردن صندوق های میوه از پشت یک وانت به داخل یک مغازه بود که توجه مرد را به خودش جلب کرد.صبح زود قبل از اینکه سکنه ساختمان بیدار شن و با ماشینها به سر کار برن,پسر جوان از میدان تره بار میوه می خرید و به مغازه میوه فروشی خود می آورد. مرد به جلو رفت و یک خربزه از میان انبوهی از خربزه های کنار پیاده رو برداشت, پسر از داخل مغازه فریاد زد ؛ اینجا چیزی برای گدایان وجود ندارد اگر فقیر هستی آدرس را اشتباهی آمدی,مرد با تعجب رو به پسر کرد و گفت:در این چند ساعتی که به این شهر جدید پا گذاشتم مرا گدا خطاب کردند من نه گدا هستم و نه فقیر. پسر با خنده گفت:گدایی اسطوره ای از یک نسل است که آرمانهای بلندشان جایشان را به آپارتمانهای بلند داده. گدا تعارض درونی روشنفکران سابق است که آرمانهای دوره جوانی خود را به
دید تمسخر می نگرند و هر نسل انقلابی که در آینده بوجود بیاید را کم عقل خطاب می کنند
مرد گفت: نسل انقلابی؟ کجا هستند؟ من در این سی سال که در زندان بودم چرا اسمشان را نشنیده ام؟ پسر گفت: این هم یک مشکل دیگر، چون دوران جوانی خود را نهایت انقلابی بودن خود می دانستید هر نسلی که با آن رفتارها تفاوت داشته باشد و خود را انقلابی بنامد مورد تمسخر قرار می گیرد و حتی حاضر نیستید آنها را در زندان به عنوان انقلابی ببینید. مرد به خود آمد و دید بدون آنکه حتی اسم پسر را هم بداند با او وارد بحثی شده که انگار سی سال همدیگر را می شناسند . به پسر گفت: حتما تو از خانواده ... پسر حرفش را قطع کرد و گفت: نه آقا در "ماکوندو" تاریخ تکرار می شود. مرد هم گفت: بله حتما" دوباره نسل ما تراژدی بود و شما کمدی؟ پسر میوه فروش در حالیکه خربزه قاچ شده را به طرف مرد گرفته بود و تعارف می کرد گفت: نه, در "ماکوندو" تاریخ بیشتر از دو بار تکرار میشود. سالهاست که هیچ برگ جدیدی به کتاب تاریخ این شهر اضافه نشده. مرد سراغ معشوقه قدیمی اش را از پسر گرفت و پسر گفت که چنین اسمی به گوشم نخورده. در اینجا زندگی نمیکنه. شاید قبل از تولد من از طریق کردستان فرار کرده یا شاید هم اعدام شده باشه,اگر آمار دقیق تری می خواهی به جنوب "ماکوندو" برو , منطقه ای به اسم خاوران است . در آنجا سراغ یک پیرزن با چشمهای سفید را بگیر. مرد گفت: یک پیرزن کور؟ پسر گفت: آره سالها چشم به در دوخته بود تا پسرش به خونه برگرده ولی برنگشت و سالها بعد از کور شدنش خبر دادند که پسرش تو ی یک گور دسته جمعی در خاوران خاک شده. بعضی ها پیرزن رو دیدن که روی گورها راه میره و دست یک شبح مشبک رو گرفته و از شبح راجع به شماره زندانش می پرسه و شبح مشبک با سر به پاهاش علامت میده اما زن کور نمی تواند شماره نوشته شده روی پای شبح را بخواند. مرد در حین ترک کردن مغازه از پسر پرسید: پیش پیرزن میرم اما اون ماجرای گدا چه ربطی به من داشت؟ پسر گفت: فکر میکنی تو این سی سالی که شما زندان بودید این همه آپارتمان و برج رو کی ساخته؟ پسر ادامه داد دوست ندارم با کام تلخ اینجا رو ترک کنی بیا و یک قاشق از این عسل بخور . مرد به خاوران رفت. پیرزن را از دور دید و سریع او را شناخت. پیرزن معشوقه و نامزد مرد بود . پیرزنی که سی سال منتظر عشقش بود ولی هیچ کس این را متوجه نشد. مرد فکر میکرد که انتظار کشیدن بیرون زندان چقدر آدم رو پیر و شکسته میکند.مرد پیش پیره زن رفت ولی همه چی داشت تغییر می کرد. صدا ها و نور مثل سابق نبود. انگار مرد داشت تو زمان سفر می کرد. صدایی کم رنگی از یک جایی دور گفت: بخاطر خوردن عسل و خربزه مرده
چرا داره حال شعرم بد مي شه؟
چرا دستم از تن تو رد مي شه؟
چرا كنار ميز تو روبروم نيستي ؟
چرا ديگه تو شبيه آرزوم نيستي؟
چرا دارم لباس مشكيمو مي پوشم؟
چرا صداها داره دور ميشه از گوشم؟
چرا آينه منو نشون نمي ده؟
                     
                                وسط جنگل كاج                                  
    
                                        مرغ سپيده
يه نور از وسط چشمام همچين ميره كه
يه تونل سياه يهو منو ميمكه
مثل يه فيلم مورور ميشه زندگيم
حالا دارم مي رسم به بچگيم
باور نمي كنم تو اين همه نزديكي
من و تو رو مي بلعه اين تاريكي
يه لحظه مي بينم تو خاكم
همه چي يادم مي ره كم كم
احساس مي كنم يه كمي سرده 
بين ما بالا مي ره پرده
همه چي داره يادم مي ياد
من آتيش و خاك و بادم
توي كوچه ها داد مي زنم آدما
اوني كه مرده من هستم يا شما؟
پ.ن:عکس از رضا محسنی

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 19:8 توسط گدا و فقیر |

                توضیحات در پایین
 پسرک تيغة چاقو را در ساقة بلند نِي نشاند و روي دسته فشار آورد. چاقو هنوز در جانِ ني بود که برقي بر تيغه لغزيد و بازتابش در چشم پسرک نشست. رعد غريد. ناگهان رگباري تند بر نيزار پاشيده شد و صورت صاف برکه را پرآبله کرد. باد در نيزار مي‌تاخت و صداي خشک ني‌ها به هرسو مي‌پيچيد.
از غرّش رعد، غوطه خورَک‌ها، به سوي نيزار پريدند. کُوچک‌ترين آن‌ها در آب غوطه خورد و ديگر روي برکه پيدا نشد. باران، سرد بود و جانِ برکه را سوراخ مي‌کرد. مه پايين مي‌آمد و فضا از مه و رگبار، تيره و آشفته مي‌شد.
پسرک ني‌ها را به تکه‌هاي کوچک‌تر بريد. ته يکي از ني‌ها را روي چشم راست گذاشت و از سوراخش به آن سوي برکه نگاه کرد. در دايرة مه‌آلود ني، ماشين‌هايي را در آن سوي نيزار ديد. سه‌تا جيپ خاکي‌رنگ، آن‌جا ايستاده بودند و افرادي با باراني‌هاي سياه، پياده مي‌شدند. کلاه‌هاي گَل‌وگشادِ باراني‌ها، سرشان را پوشانده بود و رگبار و مه نمي‌گذاشت چهره‌شان ديده شود. پسرک با دلهره؛ اما به سَبُکي تکه‌اي ابر به جلو خزيد و با چشماني حيران از لابه‌لاي توده هاي ني مشغول تماشا شد.
سياه‌پوش‌ها، با صورت‌هاي هاشور خورده از رگبار، هشت نفر را از جيپ‌ها پياده کردند. چشم‌هاي آن‌ها را با نوارهاي سفيدي بسته بودند و در پس رگبار، که ديوانه‌وار مي‌باريد، با شتاب همه را کنار هم رديف کردند. دست راست اولين نفر، بادپيچي شده بود و خون از زير باند بيرون مي‌زد. باند از همان جنس نوارِ روي چشمانش بود. سبيل‌هاي بور و نرمش با وزش باد تاب مي‌خورد و قطره‌هاي زلال باران از دو طرفش مي‌چکيد. سياه‌پوش‌ها با شتاب در آمد و رفت بودند و دامن باراني‌هاي بلندشان به پاهاشان مي‌پيچيد.
پسرک خيس از باران، ني‌ها را در چنگ مي‌فشرد. بي‌حرکت، درجا خشکش زده بود و به آن سوي برکه ماتش برده بود. گاه لرزشي سراپايش را تکان مي‌داد. بارانِ شفاف، ميله‌ميله و تک‌تک، فضا را مي‌بريد و مه در بين تکه‌ها مي لغزيد. سياه‌پوش‌ها، تفنگ‌هاشان را از زير باراني‌ها درآوردند و زانو زدند. همه‌جا خيس بود و آب برکه بالا مي‌آمد. يکي از آن‌ها، از جيب بغلش کاغذي بيرون آورد و با زبان نا آشنايي که پسرک چيزي از آن نفهميد، خواند. تند و تند و با لکنت خواند. ورقه‌ خيسيد، وارفت و به دست مرد چسبيد. مرد با زحمت کاغذ را از دست‌هاي خود کند و تکه‌تکه روي زمين پرت کرد؛ اما يکي از تکه‌ها به دامن باراني‌اش چسبيد و همان‌جا ماند. 
غرّشي ميله‌هاي بلورين باران را لرزاند. غوطه خورک‌ها در نيزار پنهان شدند. اولي، آن که دستش بادپيچي شده بود، از جاي خود تکان خورد. مشت‌هاي گره‌کرده‌اش را به هم فشرد. فشار و ضربة گلوله‌ها، نفر سوم و چهارم را که نوجوان و لاغر و باريک بودند، چند وجب به هوا پرت کرد. از دور چيزي ترکيد و باران شديدتر از پيش آوار شد. غوطه‌خورکِ هراساني، از کنار پاي پسرک گذشت و با شتاب سر خود را در پوشال‌هاي دامنة نيزار فرو برد؛ اما دُم و پاهاي زرد رنگش با پره‌هاي گشوده، بيرون ماند. لرزشِ پره‌هاي پاي پرندة آبي، پسرک را بيش‌تر ترساند.
پس از غرّش گلوله‌ها، همه‌جا خاموش شد. غوطه‌خورک، هراسيده، با زحمت از ميان پوشال‌هاي ني بيرون آمد؛ اما از صداي انفجار گلوله‌هايي که در فاصله‌هاي معين؛ تک‌تک شليک مي‌شدند، در جاي بي‌حرکت ماند. سر کوچک و ماهوتي‌رنگش، با هر شليک تکان مي‌خورد. پشت کُرکي‌اش که قطره‌هاي باران بر آن مي‌‌لغزيد، با تلنگرهاي نامرئي، هشت‌بار لرزيد. با سرعت خود را در دل آب زد و فرو رفت.

پسرک آهسته چشمانش را باز کرد. همه جا را گویی غبار و مه فرا گرفته بود.نگاهی به اطراف انداخت، در اتاق خواب روی زمین دراز کشیده بود، نفسی عمیق کشید و عرق صورتش را با لبه ی پتو خشک کرد. از جایش بلند شد و در رختخواب ایستاد. پسرک همیشه خواب هایش را فراموش می کرد ولی از این کابوس، صحنه های عجیب و گنگی را بخاطر می آورد. یک نخ سیگار که در کشوی میز پنهان کرده بود برداشت و به حیاط رفت تا در سکوت محض دود کند. نور سیگار تنها روشنایی آن شب ابری بود. برای غلبه بر ترس از تاریکی، شروع به زدن سوت کرد.ناگهان صدایی شنید که می گفت:
بزن سوت زن بزن سوت زن
چه خوش می زنی سوت زن
بزن در کوی و در بازار
مرا کشتند در نی زار
پسرک از ترس سیگار را به دور انداخت و به داخل خانه بازگشت. قلبش از شدت ترس تند تند می تپید و خواب هم دیگر به چشمانش نمی آمد.آهسته به داخل اتاق بازگشت و با انگشت پا دکمه Power کامپیوتر را فشار داد. تا کامپیوتر روشن شود وقت مناسبی برای برداشتن برچسب رمز کارت اینترنت جدید بود. به آرامی با نوک ناخن مشغول پاک کردن برچسب شد. اندک اندک، نور کم جان مانیتور به اسم کاربر و رمز که از زیر ناخن پسرک نمایان می شد، می تابید. با صدای ناهنجار مودم پسرک وارد تنها مخفی گاه خود شد. تنها پناهگاه.جایی برای فرار کردن. اینترنت افیون پسرک بود. مدتی بود که پسرک می خواست راجع به اعدام چیزی بنویسد ولی حرف جدیدی برای گفتن نداشت.چشمانش را بست و شروع به فشردن دکمه ها کرد. بعد از چند دقیقه با تعجب به مانیتور نگاه کرد که این چنین نوشته شده بود
 
من هراسم م م م نيست ت ت ت...
اگر اين ر ر ر رويا در ر ر خواب ب ب پريشان ن ن شبي ي ي ي مي‌گذرد د د.
يا به هذيان ن ن ن تبي ي ي ي...
يا به چشمي بيدار ر ر ر...
يا به جاني ني ني ني مغموم م م م
بارها ها ها ها به خون‌مان کشيدند.
به ياد آر ر ر آر ر ر آر
و و و و تنها دستاورد کشتار کشتار کشتار ر ر ر...
نان‌پارة ء ء ء بي‌قاتق ق ق ق سفرة ة ة ة بي‌برکت ت ت ما ما ما بود د د

پ.ن:امیدوارم علی اشرف درویشیان من را به خاطر این کاری که با داستانش کردم ببخشد.
پ.ن:پنج نفر کمونیست در انتظار اعدام، ۲۳ اکتبر ۱۹۵۴ در سربازخانه قصر به جرم جاسوسی برای شوروی اعدام شدن{+}
پ.ن:يعقوب مهرنهاد، زندانی سیاسی ای که اعدام شد{+}

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 4:46 توسط گدا و فقیر |

ا-اون آقا پیش بانک قبلی گفت که سیستم شتاب از کار افتاده.
ر-شنیدم. ولی این بانک مرکزی هست. من همیشه از خزانه پول گرفتم.
ا-می دونم. ولی آخرین بانک هست. اگر این عابر بانک کار نکرد، چه کار می خواهی بکنی؟
ر-کس شعر نگو. عجله کن یک خیابان بیشتر باقی نمونده. یکم تنگش کن و سری تر راه برو.
امیر با صدای آرام و زیر لب گفت: اگه این عابر بانک هم کار نکنه، مجبوریم ساعت سه صبح بریم در خونه مردم و پول قرض بکنیم.
رضا جلوتر از امیر راه می رفت. با گامهای بلندتر.به محض دیدن بانک از دور، به سرعت خور اضافه کرد. به طوری که امیر برای رسیدن به رضا مجبور به دویدن شد.
امیر نفس نفس زنان پایین پله های بانک ایستاده بود و به پیرمرد کاتون خواب کنار در بانک نگاه می کرد. ولی رضا از فرط خوشحالی متوجه ی پیرمرد نبود و با عجله محتویات جیب خود را خالی می کرد و زمزمه کنان می گفت:پس کوش این کارت لعنتی؟
امیر تمام حواسش به پیرمرد بود که ناگهان پیرمرد تکانی خورد و رو به رضا کرد و با صدای گرفته گفت: مادر قحبه پول نمی ده!
هر دو پسر با تعجب به هم نگاه کردند و امیر با صدای آرام به رضا گفت:کس میگه بابا، تو کارتو بزار تو دستگاه. درهمین حین یک ماشین مدل بالا کنار بانک ایستاد و زن جوانی سرش را از شیشه بیرون آورد و با صدای بلند(بیشتر شبیه به فریاد) گفت:پول داره؟ پیرمرد سریعتر از پسرها جواب داد:مادر قحبه پول نمی ده! و ماشین همراه با زن جوان به سرعت محل را ترک کردند.
رضا در حالی که پول ها را می شمرد، قبض رسید را به امیر داد تا ببیند که چقدر پول در حساب باقی مانده و قدم زنان و آرام از بانک دور می شدند که پیرمرد در حالی که پتو را بروی سرش می کشید، با صدای بلند گفت:دیدی گفتم مادر قحبه پول بده نیست!
پ.ن:تو این چند خط به میزان صدای افراد برای خطاب قرار دادن همدیگر توجه کنید. موضوع اصلی این پست خیلی ساده است و دربارش نوشتن اشتباه هست.. برای ساده تر کردن فهم پیام اصلی داستان سعی کردم از پر حرفی و سیاه نویسی خودداری کنم.. در آینده متن کامل این داستان رو می توانید روی مجله ی دوات بخوانید.
پ.ن:خطر محکومیت عابد توانچه به ٣٢ ماه حبس تعزیری{+}
پ.ن:امیر یعقوبعلی به تحمل یک سال حبس محکوم شد{+}

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 3:36 توسط گدا و فقیر |

لنين در سال 1889

ولادیمیر اولیانوف دوان دوان از مدرسه به خانه آمد. نفس نفس می زد و وحشتزده به نظر می رسید. مادرش پرسید: چه خبر شده؟
الکساندرا !! او بازداشت شده.
ماریا الکساندروونا لبه میز را با دست هایش محکم چسبید و گفت:
الکساندر بازداشت شده؟ برای چه؟
متهم به توطئه برای کشتن تزار شده.
از کجا می دانی؟
کاشکا دامووا به من گفت. از من خواست که از کلاس بیرون بیایم. نامه ی را به من نشان داد که چند دقیقه پیش از یکی از دوستان پدرش در سن پترزبورگ دریافت کرده بود.
ماریا تصمیم گرفت که با اولین قطار به پایتخت برود، ولی امیدوار بود که یکی از دوستان یا همسایگان را در این سفر در کنار خود ببیند. خانواده اولیانوف یکی از خانواده های بسیار محترم در سیمبرسک بود، با این حال هیچ یک از دوستان و همسایگان حاضر نشد ماریا را تا پایتخت همراهی کند، چرا که فرزندان او به جرم فعالیت سیاسی بازداشت شده بود.او به تنهایی به پایتخت رفت.
در طول این سفر و ملال آور، ماریا با خودش فکر می کرد که پسرش را به جرم خیانت به کشور محاکمه خواهند کرد. الکساندر که بیست و یکسال از عمرش می گذشت، بزرگ ترین پسر خانواده بود و ولادیمیر او را الگو و سرمشق خود قرار داده بود. الکساندر یک جوان ملایم به نظر می رسید، ولی مادرش می دانست که وقتی پای اصول فکری پیش بیاید، الکساندر آدم سرسختی می شود. الکساندر پیش از پیوستن به جنبش انقلابی، به کندی و با احتیاط عمل کرده بود زیرا می خواست از این کارش مطمئن باشد. فقط یکسال پیش به مادرش گفته بود:"برای آدمی که هیچ درک و فهمی از علم طب ندارد، پرداختن به درمان بیماران یک کار نامعقول و حتی غیر اخلاقی است. درمان کردن بیماری های اجتماعی نیز، بدون پی بردن به علل آن ها، به مراتب نامعقول و غیراخلاقی تر است."
در آن زمان، الکساندر به جانوارشناسی علاقه داشت. او با نوشتن مقاله ی در این باره، جایزه ی را نصب خود کرده بود و حتی ولادیمیر نیز فریب این دلمشغولی برادرش به علوم طبیعی را خورده بود. ولادیمیر برای دوستانش شرح داده بود:"الکساندر هرگز یک انقلابی نخواهد شد.تابستان گذشته تمام اوقات خود را برای تهیه مقاله ی درباره کرم های حلقوی، سپری کرد. یک فرد انقلابی هرگز قادر نیست این مقدار وقت را برای مطالعه کرم های حلقوی اختصاص بدهد."
اما چند ماه بعد، همین دانشمند جوان سرگرم ساختن بمب دستی بود. الکساندر به عنوان یکی از اعضای حزب انقلابی اراده مردم، رهبری گروه دانشجویان تروریست سن پترزبورگ را به عهده داشت. در نشست های پنهانی که در خوابگاه دانشجویی او برگذار شد. نقشه هایی برای کشتن تزار الکساندر سوم در اول مارس ۱۸۸۷ کشیده شد. تاریخ مزبور مصادف با ششمین سالگرد ترور الکساندر دوم بود. الکساندر همچنین متن یک اعلامیه را تهیه کرد که می بایست بلافاصله پس از ترور تزار الکساندر سوم، منتشر شود.اعلامیه مزبور با این چنین شروع می شد:"روح سرزمین روسیه زنده است و حقیقت در دل های فرزندان آن خاموش نشده است. در مارس ۱۸۸۷،تزار الکساندر سوم اعدام انقلابی شد."
ماریا هفت روز پس از بازداشت پسرش، به سن پترزبورگ وارد شد. هفته ها تلاش کرد تا او را ببیند ولی تلاشش به نتیجه نرسید. بالاخره از فرط ناامیدی نامه ی به تزار نوشت و از او کمک خواست. تزار نیز در حاشیه نامه او چنین نوشت: "فکر می کنم مقرون به مصلحت است که به او اجازه داده شود تا پسرش را ببیند، شاید که خود این مادر متوجه شود که پسر او چه موجود خطرناکی است."
الکساندر مادرش را در آغوش گرفت، گریست و از او خواست که وی را ببخشد. ولی در عین حال تاکید کرد که وفاداری به جنبش انقلابی را بر همه چیز مقدم می دارد و راهی جز پیکار به خاطر نجات کشورش ندارد. مادرش گفت:" ولی این راهی که تو برای نیل به آزادی در پیش گرفته ای بسیار خطرناک است". و الکساندر جواب داد: "راه دیگری وجود ندارد."
در تحقیقات مقدماتی، اولیانوف از حرف زدن خودداری کرد. اما هنگامی که پی برد بسیاری ار رفقایش با خطر مجازات اعدام رو به رو هستند، تصمیم گرفت که سکوت را بشکند و مسولیت اصلی را خود به عهده بگیرد. الکساندر در دادگاه از خودش دفاع کرد و نقش وکیل مدافع را ایفا نمود. دفاعیه او عجیب بود. او برای نجات جان دوستانش، به جرایمی اعتراف کرد که هرگز مرتکب نشده بود.الکساندر اولیانوف در آخرین دفاعیه اش، فریاد زد: "من می خواستم به مردم تیره بخت روسیه کمک کنم. در یک نظام که حکومت هیچ گونه آزادی بیان را اجازه نمی دهد و هر نوع تلاش برای روشن کردن ذهن مردم از راه های قانونی را سرکوب می کند. ترور تنها وسیله ی است که باقی می ماند. از این رو، هر فرد حساس به بی عدالتی، باید به ترور دست یازد. ترور در واقع پاسخ ما به خشونت دولت است. تنها راهی است که از آن طریق می توان یک رژیم مستبد را ناگزیر کرد که به مردم آزادی سیاسی بدهد."
وی به نمایندگی از جانب دوستانش که در نیمکت متهمان نشسته بودند، اعلام کرد: "هیچ مرگی شرافتمندانه تر ار مرگ به خاطر سعادت مردم نیست.."
او محکوم به اعدام به با چوبه دار شد. مادرش از فرط ناراحتی به مرز جنون رسیده بود. از پسرش خواست که از تزار تقاضای عفو و بخشش کند. ولی الکساندر نپذیرفت. البته برخی از دوستانش این کار را کردند و در مجازات مرگ آنان تخفیف داده شد. در سپیده دم رو ۸ مه ۱۸۸۷، الکساندر و چهار نفر از دوستان در حیاط قلعه شلوسل بورگ به دار آویخته شد..
موقعی که روزنامه سن پترزبورگ که خبر اعدام الکساندر را چاپ کرده بود به دست ولادیمیر در سیمبرسک رسید، روزنامه را به کف اتاق پرتاب کرد و فریاد زد:
"کاری می کنم که کفاره این گناهشان را پس بدهند! سوگند می خورم."
ماریا ساونکو یکی از همسایه ها پرسید:" چه کسانی کفاره گناهانشان را پس بدهند؟"
و لنین پاسخ داد:" مهم نیست. خودم می دانم."

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:48 توسط گدا و فقیر |

          اهواز .. امانيه
اين عكس رو وقتي داشتم برمي گشتم خونه گرفتم. ساعت ۱:۳۰ شب بود .
پ.ن:اميد وارم اون كسي كه اي دي پالتاك منو هك كرده .. خير از جوانيش نبره. اميدوارم به زمين گرم بخوره.. من كه هيچ. ادمين هاي خود پالتاك هم گفتن: حريف اين هكره نمي شن.. و تنها راه ي كه باقي مونده، نفرينش كني.. دلم براي اون ۶۰ هزار تومان بي زبوني مي سوزه كه خرج اي دي شده بود..
پ:سخنی با حسین شریعتمداری.... ما صدا ها را می شناسیم..{رشید اسماعیلی}
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 17:8 توسط گدا و فقیر |