چند روزي بود در اخبار مي شنيدم كه كارگران اخراجي لوله سازي در كارخانه اعتصاب كرده اند. كارخانه را تصرف كرده و اجازه نمي دهند سهام داران شركت، ماشين آلات كارخانه را به حراج بگذارند. پليس ضد شورش وارد صحنه شده است و تعداد زيادي از گارگران را مجروح و دستگير كرده اند. سه نفر كشته شده اند ولي هنوز كارخانه در دست كارگران است.
آنچه را كه وظيفه خود مي دانستم انجام دادم، بايد به ميان كارگران مي رفتم و با تهيه گزارش، حقايق را به كساني كه نمي دانستند، نشان مي دادم اين بود كه با اولين قطار به سمت آهواز حركت كردم.
صبح زود به اهواز رسيدم و هنگامي كه از دروازه راه آهن خارج مي شدم و بروي پياده روي سيماني راه آهن قدم برمي داشتم، در آسمان خاكستري بدون باد سحرگاهي چشمم به قطرات كوچك باران افتاد. سرباز كشيك دم در شادمانه فرياد زد: باران! چه خود! مستقيم و بدون هيچ اتلاف وقتي به سمت كارخانه حركت كردم. در نظر اول دهليزهاي دراز و تاريك و سالن هاي سرد، غير مسكوني بنظر مي رسيدند. گوئي ساختمان عظيم كارخانه به مردگان تعلق داست. اما پيش پاي من صداهاي عجيب خفه ي برميخواست، دقت كردم. در كنار ديوارها، روي كف زمين عده اي خوابيده بودند. سر و رو نشسته، موهاي آشفته، آغشته به خون و خاك. كارگران تك تك يا دسته جمعي دراز كشيده و به همه چيز بي اعتناء در خواب عميقي فرو رفته بودند. بسياري از آنها نوارهاي زخم پيچي از هم گسسته و خون آلودي داشتند. در كنار آنها چوب و آهن و وسائلي كه در اين چند روزه براي دفاع از خود بكار گرفته بودند، ريخته بود. در طبقه بالا آنجا كه بوفه قرار داشت، آنقدر آدم خفته بود كه راه جستن از بين آنها دشوار مي نمود. هوا به نحو باور نكردني سنگيني مي كرد. از پنجره هاي عرق كرده بزحمت نور بيرنگي به بيرون راه مي يافت. سماور مچاله شده اي روي پيش تخته قرار داشت و در اطراف آن توده استكانهاي نشسته.
ناگهان پسر جواني وارد سالن شد و فرياد زد: "رفقا بلند شويد، انقلاب ما در خطر است" و سپس من شاهد پرشكوه ترين منظره عمرم بودم. در مدت 10 دقيقه كارگراني كه در خواب عميق فرو رفته بودند، بپاخواستند و آماده شدند تا از انقلاب خود دفاع كنند. كارخانه هاي ايران را چنان سيلي از سخنان زنده فرا گرفته بود كه آنچه را كه كارلايل"طوفان نطق و خطابه" در فرانسه مي ناميد در مقايسه با آن جويباري كوچكي بيش نبود. چه منظره پرشكوهي بود هنگامي كه چهل هزار كارگر كارخانه لوله سازي از سيلو ها، سالن هاي اداري و ... سيل آسا بيرون ميريختند تا به خطابه هاي سنديكاليست ها، سوسياليست ها و ... و هر كسي كه چيزي براي داشت و مادامي كه سخني مي گفت، گوش بدهيند.
ميتينگ در ميان يك ساختمان عظيم نا تمام با ديوارهاي زشت آجري تشكيل شده بود. ده هزار مرد و زن با لباسهاي كارسياه رنگ در پيرامون كرسي خطابه كه با پارچه اي سرخ پوشيده شده بود، گرد آمده بودند و حدود سي هزار نفر در بيرون ساختمان با سكوت به داخل نگاه مي كردند. مردم بروي كومه هاي الوار و آجر تنگ يكديگر نشسته و در روي تيرهاي حمال بغل دست هم چمباتمه زده بودند. همه متحدول تصميم، صداها همه رعد آسا، در آسمان تيره و ابر گرفته گاه بگاه خورشيد رخساره مي نمود و امواج نورسرخگون از پنجره هاي بي درو پيكر بروي صورتها ساده اي، كه بسمت بالا به سوي ما نگران بودند، مي تافت.
محمد پورعبدلله با هيكل باريك و هيئت دانشجوي با قيافه حساس يك هنرمند با حركاتي آرام و بياني كوبنده توضيح مي داد كه به چه دليل ميبايست راه مبارزه كارگران از اصلاح طلبان جدا شود:
" رفقا آنها كه آن بالا نشسته اند هميشه از ما مي خواهند كه بيشتر فداكاري كنيم، بيشتر فداكاري كنيم. درحالي كه آنهايي كه همه چيز دارند هيچكس مزاحمشان نيست. ما با رژيم در حال مبارزه هستيم. ما در زندان ها از گرسنگي و شكنجه و سرما مي ميريم. ما بي هيچ علت و سببي از بين مي رويم. آيا ما به مانند اصلاح طلبان براي آزادي خود از زندان دست به اعترافاتي مي زنيم كه رفقاي خود را دچار دردسر كنيم؟ ..........
سالهاست كه ما با سرمايه داران دولتي در حال جنگيم. امروز اصلاح طلبان ما را دعوت به مبارزه مشترك بر عليه دولت مي كنند. آخر شما به من بگوييد ما و اصلاح طلبان در جبهه ي متحد براي چه موضعي مشتركي بجنگيم؟ آيا براي قسطنطنيه مي جنگيم يا براي ايراني آزاد؟ آيا براي دموكراسي كارگي يا براي پس گرفتن راي غارتگرات سرمايه دار؟ اگر شما به من ثابت كنيد كه براي انقلابي كارگري مبازه مي كنيم در آنصورت من بدون اينكه اجباري در كار باشد، به خيابان ها خواهيم آمد و با سبزها در يك صف به مبارزه مي پردازيم. وقتي كارخانه ها به كارگران و قدرت به شوراها و سرمايه به همه مردم تعلق بگيرد، در آنصورت خواهيم دانست چيزي داريم كه براي آن بجنگيم و براي آن خواهيم جنگيد."
در پايان سخنراني ناگهان تحت تاثير يك انگيزه دروني همه بپا خاستند و من مشاهده كردم كه باتفاق هم با آهنگ يكدست كه هر لحظه اوج مي گرفت، سرود اينترناسيونال را مي سرائيم. كارگري سالخورده با موهاي خاكستري مانند كودكي بغض كرده بود. كارگري ديگر تند تند مي كوشيد تا با بهم زدن پلك ها جلوي اشكهاي خود را بگيريد. هلهله عظيمي سراسر ساختمان را مملو ساخته بود كه پنجره و درها را مي شكافت و آرام و ضعيف در آسمان محو مي شد. كارگر جواني در كنار من، در حاليكه چهره اش ميدرخشيد، فرياد زد: آنهاي را بخاطر بياوريم كه در راه آزادي جان دادند" و آنگاه شروع به خواندن سروده ماه مارس كرديم. سرودي آرام با آهنگ اندوهبار و در عين حال پيروزمند و بس هيجان انگيز. مثل آن بود كه اين مارش عزا انعكاس دهنده ژرفاي روح توده هاي گمنامي است كه نمايندگان آنها در ساختمان نشسته اند و با روياهاي مبهم خويش ايراني نويني را در نظر مجسم ميكنند و شايد هم بيش از اينها:
در نبرد ناگزير جان باختيد
بخاطر آزادي مردم، بخاطر شرف مردم
جان باختيد و همه آنچه را كه نزد شما گرامي بود
در زندانها مخوف رنج كشيديد
زنجير در پاي به تبعيدگاها رفتيد
زنجيرها را بي يك كلمه با خود كشيديد، زيرا نمي توانستيد فراموش كنيد
برادران زجر كشيده خود را
زانرو كه ايمان داشتيد بيروي عدالت از نيروي شمشير برنده تر است
آن روز نزديك است، آنگاه كه كاخ ستم فرو ريزد و مردم محتشم، آزاد
بر پاي خواهند ايستاد
بدرود برادران! راهي نجيبانه برگزيديد
بدنبال شما ارتش تازه نفس آماده است براي مردن و رنج بردن
بدرود برادران! راهي نجيبانه برگزيديد
در كنار مزار شما سوگند مي خوريم كه نبرد كنيم، بكوشيم براي آزادي
و نيكبختي مردم
پ.ن: براي آن كه رفت "عليرضا داودي" و آنكه هست "محمد پروعبدالله"
با گلوگه در تن
ابرهای سفید در آسمان آبی شناورند، بر سبزه زاری سایه افکنده اند که زمین را سراسر پوشانده است و گاوهایی که می چرند و از چشمانشان آرامشی ژرف می تراود.هیچ معلوم نیست کدام گوشه دنیاست و در پایین کودکی که سوار بر اسبی چوبین به افق می نگرد و گونه چپش نمایان است و در چشمانش شبه لبخندی مبهم دیده می شود. این نقاشی را در روزنامه دیده بود و چندین سال آن تکه بریده شده از روزنامه را با احتیاط نگهداری کرده بود. دو روز با قطار راه بود. بلیط درجه دو گرفته بود. در تمام طول سفر به تکه روزنامه و نقاشی نگاه می کرد به سبزه زار به کودک و گاوها و افق ها خیره شده بود. کودک به افق می نگریست که به زمین چسبیده و آن را از هر سو در میان گرفته است. وای چه زندان بیکرانی است. این اسب چوبی در این جا چه می کند؟ چرا گاوها چنین سرشار از آرامش اند؟ ۳۰ سال با این نقاشی زندگی می کرد و روستایی تغییر کرده خود را این چنین می پنداشت.

پسرک آهسته چشمانش را باز کرد. همه جا را گویی غبار و مه فرا گرفته بود.نگاهی به اطراف انداخت، در اتاق خواب روی زمین دراز کشیده بود، نفسی عمیق کشید و عرق صورتش را با لبه ی پتو خشک کرد. از جایش بلند شد و در رختخواب ایستاد. پسرک همیشه خواب هایش را فراموش می کرد ولی از این کابوس، صحنه های عجیب و گنگی را بخاطر می آورد. یک نخ سیگار که در کشوی میز پنهان کرده بود برداشت و به حیاط رفت تا در سکوت محض دود کند. نور سیگار تنها روشنایی آن شب ابری بود. برای غلبه بر ترس از تاریکی، شروع به زدن سوت کرد.ناگهان صدایی شنید که می گفت:
بزن سوت زن بزن سوت زن
چه خوش می زنی سوت زن
بزن در کوی و در بازار
مرا کشتند در نی زار
پسرک از ترس سیگار را به دور انداخت و به داخل خانه بازگشت. قلبش از شدت ترس تند تند می تپید و خواب هم دیگر به چشمانش نمی آمد.آهسته به داخل اتاق بازگشت و با انگشت پا دکمه Power کامپیوتر را فشار داد. تا کامپیوتر روشن شود وقت مناسبی برای برداشتن برچسب رمز کارت اینترنت جدید بود. به آرامی با نوک ناخن مشغول پاک کردن برچسب شد. اندک اندک، نور کم جان مانیتور به اسم کاربر و رمز که از زیر ناخن پسرک نمایان می شد، می تابید. با صدای ناهنجار مودم پسرک وارد تنها مخفی گاه خود شد. تنها پناهگاه.جایی برای فرار کردن. اینترنت افیون پسرک بود. مدتی بود که پسرک می خواست راجع به اعدام چیزی بنویسد ولی حرف جدیدی برای گفتن نداشت.چشمانش را بست و شروع به فشردن دکمه ها کرد. بعد از چند دقیقه با تعجب به مانیتور نگاه کرد که این چنین نوشته شده بود
من هراسم م م م نيست ت ت ت...
اگر اين ر ر ر رويا در ر ر خواب ب ب پريشان ن ن شبي ي ي ي ميگذرد د د.
يا به هذيان ن ن ن تبي ي ي ي...
يا به چشمي بيدار ر ر ر...
يا به جاني ني ني ني مغموم م م م
بارها ها ها ها به خونمان کشيدند.
به ياد آر ر ر آر ر ر آر
و و و و تنها دستاورد کشتار کشتار کشتار ر ر ر...
نانپارة ء ء ء بيقاتق ق ق ق سفرة ة ة ة بيبرکت ت ت ما ما ما بود د د
پ.ن:امیدوارم علی اشرف درویشیان من را به خاطر این کاری که با داستانش کردم ببخشد.
پ.ن:پنج نفر کمونیست در انتظار اعدام، ۲۳ اکتبر ۱۹۵۴ در سربازخانه قصر به جرم جاسوسی برای شوروی اعدام شدن{+}
پ.ن:يعقوب مهرنهاد، زندانی سیاسی ای که اعدام شد{+}
ا-اون آقا پیش بانک قبلی گفت که سیستم شتاب از کار افتاده.
ولادیمیر اولیانوف دوان دوان از مدرسه به خانه آمد. نفس نفس می زد و وحشتزده به نظر می رسید. مادرش پرسید: چه خبر شده؟
الکساندرا !! او بازداشت شده.
ماریا الکساندروونا لبه میز را با دست هایش محکم چسبید و گفت:
الکساندر بازداشت شده؟ برای چه؟
متهم به توطئه برای کشتن تزار شده.
از کجا می دانی؟
کاشکا دامووا به من گفت. از من خواست که از کلاس بیرون بیایم. نامه ی را به من نشان داد که چند دقیقه پیش از یکی از دوستان پدرش در سن پترزبورگ دریافت کرده بود.
ماریا تصمیم گرفت که با اولین قطار به پایتخت برود، ولی امیدوار بود که یکی از دوستان یا همسایگان را در این سفر در کنار خود ببیند. خانواده اولیانوف یکی از خانواده های بسیار محترم در سیمبرسک بود، با این حال هیچ یک از دوستان و همسایگان حاضر نشد ماریا را تا پایتخت همراهی کند، چرا که فرزندان او به جرم فعالیت سیاسی بازداشت شده بود.او به تنهایی به پایتخت رفت.
در طول این سفر و ملال آور، ماریا با خودش فکر می کرد که پسرش را به جرم خیانت به کشور محاکمه خواهند کرد. الکساندر که بیست و یکسال از عمرش می گذشت، بزرگ ترین پسر خانواده بود و ولادیمیر او را الگو و سرمشق خود قرار داده بود. الکساندر یک جوان ملایم به نظر می رسید، ولی مادرش می دانست که وقتی پای اصول فکری پیش بیاید، الکساندر آدم سرسختی می شود. الکساندر پیش از پیوستن به جنبش انقلابی، به کندی و با احتیاط عمل کرده بود زیرا می خواست از این کارش مطمئن باشد. فقط یکسال پیش به مادرش گفته بود:"برای آدمی که هیچ درک و فهمی از علم طب ندارد، پرداختن به درمان بیماران یک کار نامعقول و حتی غیر اخلاقی است. درمان کردن بیماری های اجتماعی نیز، بدون پی بردن به علل آن ها، به مراتب نامعقول و غیراخلاقی تر است."
در آن زمان، الکساندر به جانوارشناسی علاقه داشت. او با نوشتن مقاله ی در این باره، جایزه ی را نصب خود کرده بود و حتی ولادیمیر نیز فریب این دلمشغولی برادرش به علوم طبیعی را خورده بود. ولادیمیر برای دوستانش شرح داده بود:"الکساندر هرگز یک انقلابی نخواهد شد.تابستان گذشته تمام اوقات خود را برای تهیه مقاله ی درباره کرم های حلقوی، سپری کرد. یک فرد انقلابی هرگز قادر نیست این مقدار وقت را برای مطالعه کرم های حلقوی اختصاص بدهد."
اما چند ماه بعد، همین دانشمند جوان سرگرم ساختن بمب دستی بود. الکساندر به عنوان یکی از اعضای حزب انقلابی اراده مردم، رهبری گروه دانشجویان تروریست سن پترزبورگ را به عهده داشت. در نشست های پنهانی که در خوابگاه دانشجویی او برگذار شد. نقشه هایی برای کشتن تزار الکساندر سوم در اول مارس ۱۸۸۷ کشیده شد. تاریخ مزبور مصادف با ششمین سالگرد ترور الکساندر دوم بود. الکساندر همچنین متن یک اعلامیه را تهیه کرد که می بایست بلافاصله پس از ترور تزار الکساندر سوم، منتشر شود.اعلامیه مزبور با این چنین شروع می شد:"روح سرزمین روسیه زنده است و حقیقت در دل های فرزندان آن خاموش نشده است. در مارس ۱۸۸۷،تزار الکساندر سوم اعدام انقلابی شد."
ماریا هفت روز پس از بازداشت پسرش، به سن پترزبورگ وارد شد. هفته ها تلاش کرد تا او را ببیند ولی تلاشش به نتیجه نرسید. بالاخره از فرط ناامیدی نامه ی به تزار نوشت و از او کمک خواست. تزار نیز در حاشیه نامه او چنین نوشت: "فکر می کنم مقرون به مصلحت است که به او اجازه داده شود تا پسرش را ببیند، شاید که خود این مادر متوجه شود که پسر او چه موجود خطرناکی است."
الکساندر مادرش را در آغوش گرفت، گریست و از او خواست که وی را ببخشد. ولی در عین حال تاکید کرد که وفاداری به جنبش انقلابی را بر همه چیز مقدم می دارد و راهی جز پیکار به خاطر نجات کشورش ندارد. مادرش گفت:" ولی این راهی که تو برای نیل به آزادی در پیش گرفته ای بسیار خطرناک است". و الکساندر جواب داد: "راه دیگری وجود ندارد."
در تحقیقات مقدماتی، اولیانوف از حرف زدن خودداری کرد. اما هنگامی که پی برد بسیاری ار رفقایش با خطر مجازات اعدام رو به رو هستند، تصمیم گرفت که سکوت را بشکند و مسولیت اصلی را خود به عهده بگیرد. الکساندر در دادگاه از خودش دفاع کرد و نقش وکیل مدافع را ایفا نمود. دفاعیه او عجیب بود. او برای نجات جان دوستانش، به جرایمی اعتراف کرد که هرگز مرتکب نشده بود.الکساندر اولیانوف در آخرین دفاعیه اش، فریاد زد: "من می خواستم به مردم تیره بخت روسیه کمک کنم. در یک نظام که حکومت هیچ گونه آزادی بیان را اجازه نمی دهد و هر نوع تلاش برای روشن کردن ذهن مردم از راه های قانونی را سرکوب می کند. ترور تنها وسیله ی است که باقی می ماند. از این رو، هر فرد حساس به بی عدالتی، باید به ترور دست یازد. ترور در واقع پاسخ ما به خشونت دولت است. تنها راهی است که از آن طریق می توان یک رژیم مستبد را ناگزیر کرد که به مردم آزادی سیاسی بدهد."
وی به نمایندگی از جانب دوستانش که در نیمکت متهمان نشسته بودند، اعلام کرد: "هیچ مرگی شرافتمندانه تر ار مرگ به خاطر سعادت مردم نیست.."
او محکوم به اعدام به با چوبه دار شد. مادرش از فرط ناراحتی به مرز جنون رسیده بود. از پسرش خواست که از تزار تقاضای عفو و بخشش کند. ولی الکساندر نپذیرفت. البته برخی از دوستانش این کار را کردند و در مجازات مرگ آنان تخفیف داده شد. در سپیده دم رو ۸ مه ۱۸۸۷، الکساندر و چهار نفر از دوستان در حیاط قلعه شلوسل بورگ به دار آویخته شد..
موقعی که روزنامه سن پترزبورگ که خبر اعدام الکساندر را چاپ کرده بود به دست ولادیمیر در سیمبرسک رسید، روزنامه را به کف اتاق پرتاب کرد و فریاد زد:
"کاری می کنم که کفاره این گناهشان را پس بدهند! سوگند می خورم."
ماریا ساونکو یکی از همسایه ها پرسید:" چه کسانی کفاره گناهانشان را پس بدهند؟"
و لنین پاسخ داد:" مهم نیست. خودم می دانم."