
چند روز پيش مراسم اختتاميه فيلم فجر را نگاه مي كردم كه چشمم به بهرام بيضايي و داود رشيدي خورد. در انتهاي مراسم، هنگام اهداي جايزه اصلي جناب رشيدي در بالاي سن، كنار وزير فرهنگ و ارشاد جايزه را اهدا كردند. چند بار هم اسم بيضايي را آورند و چند جايزه، سكه و پول و سيمرغ و .... بيضايي هم بعد از كمي افه آمدن به آرامي بلند مي شد و به جوانان مشنگ عشق تئاتر، نشان مي داد كه من هنوز يك اسطوره هستم و اين جايزه ها برايم اهميتي ندارد و پله ها را با سرعت بالا مي رفت و جايزه ها را مي گرفت. پيش خودم مي پرسيدم چرا اين افراد كه از لحاظ مالي هم نيازي به دولت ندارند تا اين حد خود را وابسته به رژيم كرده اند؟ و مثلا
انتظامي آيا واقعا نياز به اين دارد كه خود را يك هنرمند بسيجي به جامعه معرفي كند؟ يا بيضايي تا به اين حد محتاج جايزه بي ارزش فيلم فجر است؟ يا رشيدي تا اين حد محتاج قدرشناسي از طرف وزارت اطلاعات و زير مجموعه هايش است كه او را خدايي تئاتر ايران خطاب كنند؟
من تخصصي در آسيب شناسي اجتماعي و آن هم چرايي پاچه خوار بودن اهالي هنر نسبت به رژيم هاي استبدادي، ندارم ولي مثل اينكه اين درد هميشه وجود داشته. نظراتي كه پايين نوشته شده است بخشي از كتاب جلد سفيد"نوعي از هنر، نوعي از انديشه" نوشته رفيق كبير
سعيد سلطانپور است.
در ژنو تئاتر خوانده است. سالهاست در تئاتر فعاليت دارد، وابسته است و وابستگي را لابد دوست ندارد! به سياست پشت ميكند، سخت به هنر و تئاتر مي انديشد. حقوق ميگيرد، سالن دارد، دكور هايش ساخته ميشود، هنرپيشه هايش حقوق ميگيرند و چشمشان كور در هر برنامه ي بازي ميكنند. آقاي كارگردان از مردم نيز طرفداري مي كند، دلش براي مردم ميسوزد: بيچاره ها، چه زندگي بدي دارند. بايد به تئاتر بيايند، بايد بين تئاتر و مردم رابطه برقرار شود، مردم خيلي خسته اند، بگذار يك شب هم كه شده بخندند، تفريح كنند و "حسن كچل" نمايش ميدهد:يك مشت حركات ركيك، يك مشت صداهاي وقيح، ساز و آوازي مخدر، داد و ستدي جنسي، علني و تحريك كننده و در مجموع فضايي براي ارضاء غرايز و اميال سرخورده ي مردم و تشديد روياهاي ناممكن، با آميزه ي از تصورات جنسي و تخيلات آسماني و احساس رضايت. و مردم از هر قشر، ميايند، ميخندند، كف ميزنند و ... ميروند. تمام شد.... حالا بايد به توقعات روشنفكرانه ي اجتماعي پاسخ داد. (نويسنده به نمايش هاي قبل انقلاب اشاره مي كند، اگر نويسنده را در سال 1360 و در شب عروسي دستگير و بعد تيرباران نكرده بودند، شاهد ايفاي نقش هاي "حاجي سيدتو كشتن" از آقاي رشيدي مي شد و حتما اصلاحيه اضافه مي كرد)
به سراغ"ديكته" ميرود. چه اشكالي دارد؟ بگذار"آقا" كمي برنجد. جبران ميكنم، همه چيز را به موقع جبران ميكنم، تازه مگر همين من نبودم كه "گودو" را علم كردم؟ چرا آن موقع "آقا" نرنجيدند؟ هميشه كه نمي توانم با ساز وزارتي برقصم و ... ديكته با دستبردي كوچك اجرا ميشود، واينهمه نشانه چيست؟
آقاي كارگردان اعتقاد مشخصي ندارد. تئاتر را براي تئاتر مي خواهد. مهم نيست چه باشد."در انتظار گودو" يا "حسن كچل"، حسن كچل يا ديكته. اين آشفتگي است.به هيچ گرفتن اجتماع است. لاسيدني هنريست، وقت گذراني ارضا كننده و شهرت اور است. دكاني است كه در آن پوچي و تفريج و اگر ممكن شد كمي هم اجتماعيات ميفروشند.
اداره ي تئاتر را آدم هاي از اين قماش مي چرخانند، پول و امكانات ديگر آنها را مسخ كرده است. همه، همه جانبه شده اند. تئاتر آزاد و اجتماعي را كارگردان هاي اداري به دهانه ي مسلخ كشيده اند تا آن را در را منافع خويش قرباني كنند. آنها مي گويند تئاتر آزاد ممكن نيست و من مي گويم آنها تئاتر آزاد را ناممكن كرده اند چون وابستگي سودمند را مي ستايند و اگر جز اين بود دست كم مي بايد اين آقايان با پشتوانه ي اقتصاد اداري براي اجراي نمايشنامه هايي اگر نه مبارز و اجتماعي، براي اجراي نمايشنامه هاي مفيد و با ارزش بكوشند. اما چنين نيز نكرده اند چون براي انها اسارت اقتصادي همان اسارت فرهنگي است.
چقدر دردناك است وقتي به بودجه هاي هنگفت هنري مي انديشيم. ماليات هاي مردم و ارزش هاي اضافي"كار" در اين خراب آباد چگونه مصرف مي شود!... اين پول كارگران است كه به جيب حضرات تئاتر سرازير ميشود تا براي حفظ شرايط موجود بكوشند. تئاتر اداري پوزه ي خود را در آخور امكانات دولتي فروبرده است و بادم خود، وقيحانه رضايت را ترسيم مي كند.

پ.ن:تفاوت ها اينجاست كه از يك كارگردان در سنين پيري آقاي ايكس و ايگرگ قدرداني مي كنند و از يك كارگردان ديگري كه بيست و هفت سال از تيربارانش مي گذرد، نسل جوان به يادش ساز مي زنند.

قدمعلی انشاها را جمع می کرد. کمانگر برای دیدن باران، به شیشه های در نیمه باز کشیده می شد که شنید: نمیدم نمیدم، آقا! آقای کمانگر!
قدمعلی دفتر را از دست حسین سلیمانی می کشید و حسین نمی داد.
کمانگر گفت:چیه؟
قدمعلی گفت:نمیده انشاء آقا.
و حسین گفت:آقا میخوام خودم بخوونم.
کمانگر گفت:بسیار خوب، هر کی خودش میخواد بخونه،بهتر.
حسین با دفترش آمد ایستاد.
عالیپور گفت:منم میخونم آقای کمانگر.
گمانگر گفت:خیلی خوب، چن دفه بگم که فقط هر کی نمی خواد کسی بفهمه که چی نوشته،میده به من.
کاغذهای انشا جمع میشد روی میز کمانگر و کمانگر از پشت در رد شد و آمد نشست.
حسین با خنده گفت:آقا! اما بگو نخندن بچه ها!
کمانگر با اخم گفت:یعنی چی؟ بخون ببینم... ساکت لطفا گوش کنید.
خنده گشاد حسین در صورت سیاه و گرد، از قانع نشدن بود و گفت:من حقیقتو نوشتم٬ بچه ها ممکنه خندشون بگیره.
با قامت کوتاه، نزدیک به لبه اولین میز آن ردیف ایستاده بود. و خواند:
اینطوری که پدرم برایم تعریف کرده،زندگی من اینطور گذشت: من بچه بودم، از گرسنگی گل می خوردم،آنقدر خوردم که مریض شدم.
آنچه در کلاس مشخص شد، خنده کمانگر بود که از فشردگی و کش آمدن لبهایش معلوم بود خنده ی بی اختیار است. چشمها به کمانگر بود و چند نفر خندیدند و چند کلمه به گوش رسید: این گل می خورده...پس.... .گمانگر گفت:جالبه! ساکت بچه ها ببینم.. سلیمانی که سر از دفتر برداشته بود و از ناچاری می خندید، سر به دفتر برد و با مکث و با اخمی که نشان دهد انشا برایش اهمیت دارد، خواند:
پدرم با چند تن از اقواممان، من را به زحمت فراوان از ده به مسجدسلیمان برد. یک ماه در بیمارستان هلال احمر بودم و دکترها می دانستند که حال من خیلی خراب است ولی به پدرم نمی گفتند و بعد از چهل روز که در بیمارستان بودم، روزی به پدرم گفتند که پسر شما باید جراحی شود...
حسین از کنار چشم، کمانگر را پایید ببیند خوب گوش می کند یا نه، کمانگر، به طرف کلاس آهسته گفت:اووس!!
و حسین ادامه داد: و این جراحی خیلی مشکل است.. بعد از دو ماه، من جراحی شدم، یک ماه دیگر در بیمارستان بودم و بعد از سه ماه که دوباره به خانه برگشتم، روزی مادرم من را کنار چاله نان پزی گذاشت تا خودش به صحرا برود تا تپاله برای آتش بیاورد و من در آتش افتادم و نصف سرم و پهلوی چشم راستم سوخت، هنوز هم جای سوختگی معلوم است...
هنوز هم جای سوختگی با وجود رنگ تاریک چهره واضح است و از بالای چشم و پیشانی شروع می شود و به شکل باریکه ی به میان موهای کوتاه ادامه پیدا می کند.
... آنوقت با مدت زیادی که رنج می کشیدم، خوب شدم و بعد از آن، روزی آنقدر کوچک بودم که من را سگ برد! و مادرم و پدرم و تمام فامیلهایم به دنبال سگ راه افتادن بودند و من همچنان در وسط دندانهای سگ بودم.
از آخر کلاس، دو نفر بی اختیار خندیدند و خنده ی صدادارشان، دوسه نفر را وادار کرد که به تقلید، خنده خود را به گوشها برسانند... چرخیدن سر کمانگر طرف کلاس و اخمها و نگاههای تیزش، دیگر بیفایده بود.این خنده ها و همهمه، انشاء حسین را به هم ریخت و به گریه افتاد...
گرهی که به گلویش بود، آن گره شیرین، همانطور شیرین و قشنگ می ماند اگر این خندها نبود؟ هیچ چیز اشک را دنبال این گره نمی انداخت جز همین خندها، حتی اگر همان موقع،مدیر با آن چشمها و عینکش داخل می شد و ناگهانی پس گردنش می زد و می گفت: این چیه نوشتی پدرسوخته! باز گریه اش نمی گرفت. گریه که هیچ شاید هم می خندید.
نمی فهمید چرا هرچه می کند، نمی تواند جلو آمدن آب را، اشک را بگیرد. می فهمید به خاطر دل نازکی نیست و همه اش هم از این نیست که وقتی که صحبت از به دندان سگ بودنش بوده، خندیده اند...
اشک که از چشمانش جاری شد، سرش را پایین انداخت و ساعد و بازویش سریع بالا آمد و آستین طوسی کت، دو چشم را گرفت و به طرف دهان هم رفت که لرزش و پیچیده شدن لبها را پنهان می کند.
کمانگر که بلند شده بود، داشت نهیب می داد:چرا؟ چرا باید بخندین؟ باید بخندین فکر می کنین؟
نورمحمد آهسته گفت: آقا، این دلش نازکه..
کمانگر صدا بلندتر کرد: من کاری به گریه این ندارم حالا؟ میگم شماها چرا باید بخندین؟ اینطور آدمای هستین؟
و چند لحظه خیره نگاه همه کرد و ترجیح داد دیگر چیزی نگوید و بلند گفت:سلیمانی بخون. و تا ادای این دو کلمه، سرش چندبار، ریز و و تند، پایین و بالا شد.
و سلیمانی با صدای گریه گرفته خواند: و من همچنان در وسط دندانهای سگ بودم و سواری می خوردم و از طرف دیگر از زخمهایی که دندانهای سگ در بدن من کرده بود، رنج می کشیدم با هزاران زور من را از سگ گرفتند و بعد از مدت طولانی خوب شدم، آن وقت دیگر بزرگتر شدم و کمک پدرم برای چوپانی می رفتم.
... یک کوهی هست که به آن گلزی می گویند و سنگی بزرگ به اندازه همین کلاس بود. پدر روی آن نشسته بود و به گله نگاه می کرد. من خسته شده بودم و سرم را روی پای پدرم گذاشته بودم و خوابم برد و از آن بالا به پایین پرت شدم و دیگر سر و هیچ جای بدنم آزادی نداشت، هفت جای سرم شکست و هر جای بدنم که نگاه می کردم، خون بود و من بیهوش شدم...
و کلمات آخر انشاء را با سرد شدن قلبی که کارش را انجام داده است،ادا کرد:
.... و بعد از مدتی خوب شدم و در شیش سالگی دایی ام مرا از دهات به لالی آورده است و اینجا درس خواندم. این بود خلاصه ی از زندگی من.
صدای کمانگر به عمد گرفته و محکم گفت:بفرما بشین جانم، متشکرم...
و به حواس آمده گفت:بیا سلیمانی انشا رو بده من، میخوامش.
با صورت جدی و پایین افتاده، برگ انشاء را از دفتر سلیمانی کند. با عجله نگاهی به ساعت کرد و آرام پاشد با سکوت راه افتاد و بچه ها چشم دوخته به او و آگاه از اخلاق و رفتار او، منتظر حرفهایش ماندند... کمانگر با رضایت دید که علیرضا این بچه سفید رو و بسیار لاغر و بسیار شیطان با احترام و جدی لبها را به هم زور می هد و کلماتی دم گوش سلیمانی می گوید و سلیمانی، با وقار، ظاهرا جلو را نگاه می کند.
کمانگر جلو تابلو ایستاد، دستها زیر بغل، شرح داد که انشا ساده و صادقانه از زخمهای بسیار عمیق و بزرگ مردم خبر داده... چند دقیقه به حرف ادامه داد و به ساعت نگاه کرد و گفت که علیپور بیاید و انشا بخواند و خودش ته کلاس، پشت به پنچره ماند و در دل خود، این بار خود، به توضیح انشاء پرداخت. توضیح آن معناهایی که برای بچه ها نمیشد بگوید.. عالیپور گفت:
... چرا به دهقانان زحمتکش به چشم حیوان نگاه می کنند.
کمانگر، گرفتار خود، راه افتاد، پنچه هایش، پشت سر، به هم می پیچید.گفت: گوش کنین قشنگ.. بچه ها گوش می دادند و کمانگر می دید مثل اینکه خودش هم به این انشاء باید گوش بدهد.
عالیپور ادامه داد: ممکن است که من و خانواده مان گوشت یا بعضی از غذاهای گران قیمت دیگر مانند برنج و عدس و لوبیا و غیره فقط به چشم دیده باشیم و فکر می کنم در یکسال، یک دفعه را هم همسایه ها به ما می دهند و من نمی توانم بگویم اصلا از زندگی خود راضی هستم..
کمانگر کاملا جلب شده بود به عالیپور، به تعبیر خود از انشاء سلیمانی می رسید و چون فرصت شده بود و عالیپور داشت تعداد اعضای خانواده خود را می گفت، با عجله و برای خود گفت: این سلیمانی نبود که سگ به دندون گرفتش و توی چاله افتاد و از صخره پرت شد و هفت جای سرش شکست، این، همه ملت بود.. این فقط سلیمانی نیست که حتی زنده موندنش تصادفیه..
ول کرد و به عالیپور گوش داد:... و یک برادر کوچکتر از خودم دارم که تابستانها نون خشک جمع می کند و من خودم هم در تابستانها بیشتر نون جمع می کنم و آن را بار یک الاغ می کنیم و با فروش نون ها....
در سکوت به خاطر انشاء، در سکوت هوا به خاطر قطع شدن ناگهانی باران، زنگ مدرسه، مشخص و ناگهانی زده شد. چند صدایی درشت و صدای کمانگر جزوشان که می گفت: ساکت! گوش کنید.. و کمانگر که ته کلاس سر از روی ساعت بر می داشت، با عصبانیت و با دست دراز کرده، گفت: اون درو ببندین
پ.ن:من یک معلم می مانم و تو یک زندانبان / آخرین نامه فرزاد کمانگر{
+}
پ.ن:داستانی از مرتضی اصلاحچی. مرگ در این نزدیکی است{
+}