تبليغاتX
حرف هاي گدا و فقير
         رضا بختیاری اصل(امروز)..
          رضا بختياري اصل...      رضا بختیاری اصل - امید حلالی - شاهین بستان مهر- شهید عزت الله ابراهیم نژاد
این پست نه شکایت نامه است نه تجلیل از یک معلم. شاید بشه اسمش را باز خوانی خاطرات گذاشت. دلیل اصلی نوشتن این پست یک سوال پیش پا افتاده بود که مدت ها منو آزار می داد. دانش آموزان صمد بهرنگی امروز چیکار می کنند؟ آیا اصلا بهرنگی را به یاد دارن؟ آیا مردم اون روستایی که بهرنگی در آنجا تدریس می کرد، از تفکرات و عقاید صمد خبر داشتن؟ تنها جواب نه بود و بی اطلاعی.. شاید اون دانش آموزان امروز فرماندار یا استاندار اون استان شده باشن. شاید شهید یا جانباز شده اند.
مدتی پیش بطور اتفاقی به وبلاگی برخوردم که چهره ی آشنایی برایم داشت. عکس که متعلق به معلم ادبیات کلاس دوم راهنماییم بود ولی عکس شاملو در پس زمینه چه کار می کرد؟ با نگاه كردن به آرشيو عكس هايش شکم به یقين تبديل شد. آن کت و شلوار مخملی را شناختم.
تابستان بود که تو یکی از کوچه پس کوچه های اهواز داشتیم دوگل کوچیک بازی می کردیم. مردی قد بلند با پوست سبزه جلو آمد و گفت: سلام بچه ها من دشتی بزرگ هستم یک مدرسه تو کوچه ی شما تاسیس کردم به اسم هاتف اصفهانی. قرار بود فقط دبستان باشه ولی بخاطر وام های که برای ساخت این مدرسه گرفتم. مجبور شدم یک یا دو سال هم راهنمایی تاسیس کنم.
کمی برای مدرسه تازه تاسیسش تبلیغ کرد و رفت. نمی دونم شاید از روی دلسوزی بود یا نزدیکی راه مدرسه به خانه که والدین تصمیم گرفتن ما رو تو اون مدرسه ثبت نام کنند. مدرسه نیمه تعطیلی بود. دو کلاس اول و دوم راهنمایی در نوبت عصر بیشتر نداشت(بخاطر نهایی بودن امتحانات سوم راهنمایی. شاگرد سومی نمی گرفت). هر کدام از معلمین هم دو تا سه درس آموزش می دادند.. اقلب پیر مرد های بازنشسته بودن. معلم کلاس چهارم دبستانم آقای بختیاری(دبستان بلال) رو تو دفتر مدرسه دیدم، من رو کشید کنار و در گوشی گفت: قراره برادرم معلم ادبیات شما بشه. ببین جوانبخت، چون بابات رو می شناسم می گم. سر کلاسش خوب گوش بده و ازیتش نکن. دانشگاه رفته و کلی درس ادبیات خونده.
مدتی بعد هم یک پسر مو فرفری با شلوار لی(مدل سنباد) و پیراهن بوته جقه دار معلم ادبیات ما شد. فرق این معلم با باقی معلم ها سن و سالش بود. از همه جوانتر بود و معلم ها پشت سرش بهش می خندیدن. ولی تفاوت مهم تر رابطه ی دوستانه با ما بود. از جنس معلم های بود هر چقدر شاگرد رو کتک بزنن، قرور کوچک دانش آموز خرد نمی شه و هیچ وقت از سر کلاسش فرار نمی کنه. به جرعت می توانم بگوییم هیچ کس این همه کتک به من نزده بود. از پرتاب کچ و تخته پاکن و حتی تکه آجری که بین در کلاس گذاشته بودیم تا بسته نشود. یک بار هم کتابی از ژول ورن برايمان آورد و گفت: اين كتاب را بنوبت بخوانيد و بعد به دوستانتان بدهيد. وقتي همه كلاس خواندن راجع بهش يك انشاء بنويسيد. اين كتاب در دست همان نفر اول باقي ماند و بيچاره معلم كه چقدر التماس شاگرد مي كرد كه از خير كتاب خوان كردن شما گذشتيم، جان مادرت كتاب را پس بده. چند باري هم از كيفش چند مجله و روزنامه در آورد و مي گفت: تو اين روزنامه شعر من چاپ شده.. حيف وقت كه با شماها هدر مي دم.
به طرز عجيبي بيشتر خاطرات كلاس ادبياتم را يادم هست ولي آن روز كذايي از همه ي روزها بهتر يادم مي آيد. كلاس هاي ما شيفت عصر ثابت بود. كلاس ادبيات دو زنگ آخر. هوايي گرم اهواز و باد پنكه دل و دماغ درس خواندن براي ما نگذاشته بود. آقاي معلم ادبيات با ظاهري متفاوت وارد كلاس شد. يك كت و شلوار مخملي و جليقه ي خيلي قضميت.. فكر كنم ۱۰ دقيقه ي همه مي خنديدن كه ناگهان آقاي معلم ادبيات مثل فيلم هاي بروسلي به وسط دانش آموزان آمد و شروع به كتك زدن همه كرد. يك كشيده به اين دانش آموز يك لگد به آن دانش آموز. تقريبا همه كتك خورديم.. ولي من و دانش آموزي كه كنارم مي نشست با توجه به كتك هاي كه خورده بوديم، خنديدنمان قطع نمي شد. ۱ فصل كتك ديگه و تبعيد به بيرون كلاس. ۵ دقيقه بعد از كلاس بيرون آمد و گفت: گنده بك آدم شدين؟  مقداري پول به ما داد و گفت: بريد از فلكه چيتا سيگار كنت برام بخريد. ساعت سه بعد از ظهر تابستان در اهواز پرنده پر نمي زد چه برسد به سيگار فروشي. وقتي با چند نخ وينستون به كلاس برگشتيم. باز هم ما را كتك زد و گفت بشينيد گنده بكا.. رفت جلوي پنجره كلاس و شروع كرد به سيگار كشيدن و گفت ديشب رفتم خاستگاري يك دكتر داروساز... دوباره خنده.. دوباره كتك ... دوباره خنده ... دوباره كتك...
نمي دونم چرا ائنجا معلم شده بود ولي حدس مي زنم بخاطر پولش بوده.. سالها از اون موضوع مي گذره. شاگردا بزرگ شدن. اكثر از اون شهر رفتن. ولي سرنوشت اين معلم براي دانش آموزانش داره تكرار مي شه. اين دور تكرار تاريخ بد جوري يقه ي ما رو گرفته..
پ.ن: این پست رو سر کار نوشتم. زبان محاوره با چهل زبان دیگه قاطی شده و جمله بندی مشکل داره.. هر غلط دیگه هم دیدین بزارید به حساب تند تند تایپ کردن و فشار به مغز برای یاد آوری خاطرات.. 
پ.ن: خبرگزاري دانشجويان ايران - خوزستان
وزارت ارشاد از دومين دفتر شعر رضا بختياری‌اصل با عنوان " شهر فرنگ يا حافظ بيا از كلاس فارسی غيبت كنيم " 18 مورد اشكال گرفت. اين شاعر در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان اظهار كرد: اين مجموعه شامل اشعاري بود كه پيش از اين در نشريات به چاپ رسيده بود. وي تصريح كرد: حاضر به انجام 18 مورد اصلاح و حذف شعرهايم نيستم زيرا اشعار انسجام خود را از دست مي‌دهند. بختياری‌اصل گفت: به احتمال زياد كتاب را در خارج از كشور منتشر مي‌كنم. مجموعه قبلي بختياری‌اصل با عنوان " حالا مثل خودم هستم " موفق به دريافت جايزه ادبي كارنامه شده بود.
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 17:29 توسط گدا و فقیر |

نوشتن در رابطه با انتخابات شاید خیلی زود هنگام به نظر می آید ولی با توجه به شرایط کنونی درون ایران که همه ی کاندیدهای احتمالی ریاست جمهوری خود را آماده و شروع به تخریب و تبلیغ دیگر چهرهای کاندیداتوری کرده اند، شاید به هنگام نباشد که ما فعالین جهت دار کارگری هم شروع به باز کردن این مبحث کنیم به امید اینکه به کلامی واحد برسیم. به شخصه نگرانی چندانی نسبت به اصولگرایان و آبادگران و .... ندارم ولی چهار سال تجربه احمدی نژاد شک و تردید هایی را در دل کارگران نسبت به دولت خاتمی بوجود آورد که خطرناک بنظر می رسد. دقیقا همان توهمی که تجربه بد جمهوری اسلامی باعث شد نسبت به رژیم سابق بوجود بیاید. همان حرف های که بیشتر از عوام الناس می شنویم: رژیم شاه از این آخوندها خیلی بهتر بود. کاشکی دوباره همه چیز مثل سابق بشه و شاه برگرده. امروزه این حرف برای دولت اصلاحات زده می شود که خاتمی بهتر بود.. باید به این بحث دامن زد. کالبد شکافی دقیق کرد، با فرصت سوزی چیزی جز یک توده ی متوهم و روشن فکرانی که دستمال سرخ دلشان را به زریح اصلاحات گره بزنند نخواهیم داشت.(دو دوره شرکت سازمان فداییان اکثریت در انتخابات به نفع دولت خاتمی)
چیزی که مشخص است هر کاندیداتوری، هر چند از قریه احمدی نژاد باشد، با نفی این دولت و تکذیب همصدایی با احمدی نژاد پا به میدان رقابت خواهد گذاشت. به سخنان اخیر رفسنجانی و خاتمی دقت کنید.به جرات می توانم گفت اگر شخصیتی مستقل این چنین حرف های را می زد حداقل چند هفته ی مهمان انفرادی های اوین بود چه برسد به بازتاب آن در رسانه های گروهی.
جنبش های کارگری و اصلاحات:
خاتمی باز هم با شعار (بی معنی اصلاحات در چهار چوب قانون اساسی نظام)شروع به گردو خاک کردن است. با یک نگاه کلی به اقتصاد و اهدافی کلی نظام(انرژی هسته ای) که چنین عواقب اسف باری بر جا گذاشته، می توان متوجه شد که چنین بحرانی با تغییر دولت ها هم از بین رفتی نیست و در واقع شعار خاتمی بیشتر اصلاح برخورد دولت با دولت های خارجی است تا تغییر و اصلاحات اقتصادی. من اگر سفیر یک کشور اروپایی یا کارمند یک شرکت خارجی در عسلویه بودم شاید از این موضوع که خاتمی بیاید خوشحال می شدم. ولی آیا یک کارگر هم باید خوشحال باشد که رئیس جمهور کشورش در تعامل با فلان کشور و بهمان رئیس جمهور چگونه است؟ یا حداقل جز چندمین خواسته های یک کارگر از دولت خود محسوب می شود. تجربه خاتمی نشان داده که اگر او یا هر کدام از وزرای سابق او بیایند باز هم تغییر چندانی در روند سرکوب اسف بار سندیکاهای کارگری و براوردن نياز هاي جنبش و جریان های کارگری ندارند و در واقع کارگران مخاطبان غیر مستقیم دولت قرار می گیرند. افزایش دستمزد ها، تشکل های مستقل کارگری، لغو کار کودکان ....... را از دولت اصلاحات انتظار نباید داشت. سیاست کلی رژیم به نحوی است که هر شخصی یا گروهی هم که بیایند نمی توانند برای این قطار ترمزی تعبیه کنند. رفقا روی یک اسب مرده شرط نباید بست.. به جرات می توان گفت سوسیالیسم ارزش آن را دارد که از فراز سنگر ها بدست آید نه از دست به دامن شدن مستبدان، آزادی را گدایی کردن.
پ.ن: این وبلاگ معلم ادبیاتم هست.. کلاس دوم راهنمایی. بعدا راجع بهش می نویسم{+}
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 12:8 توسط گدا و فقیر |