تبليغاتX
حرف هاي گدا و فقير

  عکس از خودم
پریشبا حضرت حاجی کرم        شوهر دختر خاله ی مادرم
چون که ماشین نو خریده بودن    خدمت والده رسیده بودن
پس از تعارف و کمی حرف مفت     یهو یه کاره رو به من کرد و گفت
نشستی و این همه خوندی که چی؟   توی مخت کتاب چپوندی که چی؟
آخر ٍ خوندن اول ٍ سختیه   علم و هنر مایه ی بدبختیه
درسته که درستو فوت آبی    باید بشینی کشکتو بسابی
ما اگه پول گنده در میاریم   شکر خدا سوات موات نداریم
حاجیت توی توپخونه آش میرفوشه   کارش یه کم سخته ولی نون توشه
تازگیا خرجا رو بالا دیدم    زد به سرم یه دکه هم خریدم
حالا تو هی بشین رساله بنویس   هی توی روزنامه مقاله بنویس
میترسم آخر چپقت چاق بشه    اوضاع روحیت یهو اوراق بشه
خلاصه این که اگه آدم بشی    ماشین میدم بری  مسافر کشی
تو که خودت معدن عقل و هوشی   بیا برو واستا کوپون فروشی
خیر سرت میگی نویسنده ای  صحبت پول میشه که شرمنده ای
آخه به این شعر و ورا میگن کار؟    برو پی یه کار نون و آب دار
اونایی که کار اداری دارن     بعضیاشون خوب پولی در میارن
همساده ی ما سد جواد حاجی   تو این مزایده تو اون حراجی
همش با گنده گنده ها میپره   صد تای ما رو با یه چک می خره
شعر چیه؟ کتاب کیلویی چنده؟  این چیزا رو حاجی نمی پسنده
هنوز مخت روی کتاب سه پیچه؟ بابا زمان آش و ساندویچه
شاید بگی روده درازی  کردم   با اعصابت بی خودی بازی کردم
گفتم آخه زبون من آتیشه    هر چی بگم بی احترامی میشه
نهایتا توی یه جمله گفتم    یاد (( عقاب)) خانلری میفتم

پ.ن:تا اطلاع ثانوی تلفن منزل ما قطع می باشد. مجبور به آپ کردن فله ی از طریق کافی نت سر کوچه می باشیم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 11:50 توسط گدا و فقیر |

                     روزهای تکراری در آشپزخانه
میدونی مثلا اگر خورخه لویس بورخس کمی دیرتر کور میشد جملاتی نظیر این مینوشت: با دقیق شدن در پوست زرافه به این حقیقت  نا محتمل خواهی رسید که این پوست ِ ظریف پیغامی ازلی_ادواری را میرساند مبنی بر این که عصر کالی یوگایی ِ ظلمت رو به انتها است و عصر تابناک درخشش طلای جوهره از اعماق دارد به سطح می آید و این پوست ـ نوشت ِ راز آمیزی ست با نگاهی که یک ادیب یا فرزانه ی ذن بدان می افکند.. ........................
ممتیک را اینجا خاصه اصل گوهرین کلمه لحاظ کرده و چنین ادامه میدهم:میم در معنای هستی شناسیک همان روح است یا در واقع متافیزیک، همان بُعد خودبنیاد ِ واژه های بشری ست. لذا روح اساسا در وجود، بقا ندارد .و آنگاه که از بقای روح حرف میزنم در کنش ُ سوبژکتیویته ی فلسفه های کهن برای خود چیزی میبافم. و نیز داده های فرهنگی ما که برای آیندگان می مانند از همین سنخ است.لذا روح یا همان میم فاقد اصالت جوهری بوده و یک ویروس محسوب میشود یک نوع کلون شگفت از  مقوله ی ژن است و درست به مثابه ی آینه ی جادویی ملکه در داستان سفید برفی.اما روح ، مآلا و در جوهر، مجازی ست.
وقتی هگل از روح هستی سخن می گوید دقیقا از ممتیک حرف میزند.و آنگاه که ناپلئون را سمبل روح هستی که سوار بر اسب است باز میشناسد در واقع از خطابه های پرشور و نافذ ناپلئون و روح ناسیونالیستی حاکم بر قرن تاثر میپذیرد. شاید آنچیزی که بشر را متمایز میکند از دیگری و دیگران، ویروسی باشد که وارد ذهن و ژن بشر شده با رگه هایی مازوخیستیک( همان میل مبهم به ریسک)
بشر کاری را انجام میدهد که اطمینان ندارد از عهده اش برآیدو شاید که به شکست هم منجر شود اما این ریسک را میپذیرد چرا که در روان اش(که با روان هستی در دیالوگ است)نشانه هایی دریافت میدارد مثل همان پوست زرافه که به طرزی مضحک کُد میدهد  که نوری قریب الوقوع در راه است. با خودم فکر میکردم که درمدرنیسم ،بشر جنبه ی روحانی هستی خود را اخته میکند و سپس میم  در جنبه های ابزاری برجسته تر  میگردد. و خلاقیت ِ میم در این میان از بین میرود. باید بگویم همین خلاقیت که در ممتیک هست نشانه ی نوعی اصالت جوهری و موجودیت حضورمند است چرا که خلاقیت و هوش و میل به تکثیر و بالندگی، خصلت  فرد ِموجود است و نه یک ابزار و شی ِ کلونی شده.
در طی مدرنیسم بشر این روح و کُد و نشانه ها را اخته میکند و در پست مدرن با نوعی سانتی مانتالیسم هیجان زده ولی نوعا کسالت بار از همین فرهنگ نماد ها و کُد ها در آثار علمی هنری فرهنگی اش سود میجوید. و حالا بعد 30سال کسی که به آن نشانه ها دقیق میشود در می یابد که آن نماد های اسطوره ای زمانی زنده بوده اند و به لحاظ سوبژکتیو، هستی ِ عینی داشته اند اما درست نمیدانم این تفکر از کجا می آید که روح=کلمه=ممتیک=الهه گان ، همه و همه پیش از ژن وجو داشته اند یعنی کلمه پیش از آفرینش وجود داشته و با امر خلقت بخشی از خلاقیتش را به ژنتیک میدهد.لذا کلمه خود اصل ِ اصالت و اصل ِ جوهر است .

پ.ن
:تا چند هفته دیگه ماه رمضان میشه، اینجور مواقع بسیار میشنوی که مردم میگویند سعودی ها ماه را دیده اند عید است یا از فردا روزه است.. این تاءسی به سعودی نه از جنس برادر بزرگتر که مرا یاد تمثیل فروید از تابو می اندازد.. و اینجا ایران دارد از پدرش (سعودی ) پیشی میگیرد و توتمیسمش را طی میکند. این دوران تنها با پدر کشی اتمام می یابد. یا ایران باید پدر_سعودی را بردرد یا توسط فرزندانش(ترک) دریده شود
پ.ن:اسم عکس روزهای تکراری در آشپزخانه..
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 11:18 توسط گدا و فقیر |

                        عکس از خودم.. موزه نیاوران
نمای بیرونی:
(هگل سوار بر یک تخت روان در حالی که مخفیانه با خودش ور میرود)
کلوز آپ: (کیرکه گور با نوک عصای  پدرش کتاب های توی شومینه را به هم میزند)

هگل روی تفکر نظری تاکید دارد و کیرکه گور بر وجود تاکید می کند.هگل حقیقت را در نظام عقلی می جست در حالی که سورن در پارادوکس.هگل کلی را می جست و سورن جزئی و فرد را.هگل به منطق به عنوان میانجی آنتی تز یا مدون یک منطق پیوسته مینگریست( بالاخره می نگریست یا نگاه میکرد؟) سورن به دیالکتیک کیفی یا جهشی به جای منطق پیوسته اشاره دارد. هگل حقیقتش را در مطلق و عینیت یافت و سورن  حقیقت را در نسبت و ذهنیت شناخت و امکان را به جای واقعیت جایگزین کرد.( گر چه بنظر میرسید توان روحی این کار را دارا نیست).
به نظر سورن کیرکه گور یک سیستم اگزیستانسیالسم غیر ممکن است زیرا یک سیستم متضمن غایتمندی و تکامل است. وجود یعنی استمرار و همواره نیز ناقص است وقتی که وجود به پایان برسد سپس شاید یک سیستم بتواند شکل بگیرد.
بدین ترتیب هگل سیستم مطلق خود را در حالی مدون کرد که وجود در استمرار بوده و این جدا طرفداری از یک طرح مضحک است .فرد موجودی ست در حال ِ شدن و هرگز در حالت پایان نیست لذا یک نظام وجودی را نمی توان مدون کرد( و اندر باب همین مقوله بعد ها شاید ریش درویشی کارل مارکس را نیز چندی بپیچیم که با شاخصه های غایتمند و وعده گرایی های آرمانی سکسکه ای در روند تفکر تولید کرد...آره جانم )
ایده ی هگلی گونه ای از سیستم همه خدایی ست که حاوی این_ همانی ِ سوژه و ابژه است و اندیشه را با هستی متحد می کند در حالی که اگزیستانسیالیسم نازنین ما آنها را از هم منفک میکند و اتفاقاهمین تفاوت اساسی اگزیستانسیالسیم و ایده آلیسم است.
انسانیت ِ صرف یک انتزاع است و عینیت نظام هگلی سوژه ی موجود را از دست داده است.
برای سورن حقیقت ، ذهنیت است و شیوه ای وجودی ست که فرد به آن وجود می دهد و در آن زندگی می کند.فرد،حقیقت است حقیقت ، ذهنیت فرد است ( و حقیقتا ننگ ابدی بر هیدگر که از این سوژه به چه تعبیر غریب و تکان دهنده ای از وجود رسید.. گرچه نباید در این نگاه وجودی خاص هنری برگسون را نیز از یاد برد که بسان سیدالشهدا غریب مانده است)
بالا ترین حالت ذهنیت شور است. اندیشیدن به صورت وجودی یعنی با شور درونی اندیشیدن( و آگاهم اینجملات ِ عمیقا سطحی چه نعوظی در ذهن متورم ایرانی جماعت ایجاد می کند)
اینجا حقیقت به عنوان یک عدم قطعیت تعریف شده است که سریعا روند تصاحب پرشورترین تمایلات درونی را در خود دارد بهر روی سورن بر آنست که عدم قطعیت و دلهره  و تردید همواره با ذهنیت توام است که جهش ایمان را ایجاب می کند. بطور عینی حقیقت همواره یک تناقض است و همیشه غیر یقینی ست لذا هرگاه فرد موجود با حقیقت عینی جاودان روبرو شود آن حقیقت عینی به صورت متناقض نمایان می شود.

خب این هم  میتواند جمله ی پایانی این پست باشد:

اندیشه از وجود منتزع می شود چون وجود نمی تواند اندیشیده شود.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 10:55 توسط گدا و فقیر |

                توضیحات در پایین
 پسرک تيغة چاقو را در ساقة بلند نِي نشاند و روي دسته فشار آورد. چاقو هنوز در جانِ ني بود که برقي بر تيغه لغزيد و بازتابش در چشم پسرک نشست. رعد غريد. ناگهان رگباري تند بر نيزار پاشيده شد و صورت صاف برکه را پرآبله کرد. باد در نيزار مي‌تاخت و صداي خشک ني‌ها به هرسو مي‌پيچيد.
از غرّش رعد، غوطه خورَک‌ها، به سوي نيزار پريدند. کُوچک‌ترين آن‌ها در آب غوطه خورد و ديگر روي برکه پيدا نشد. باران، سرد بود و جانِ برکه را سوراخ مي‌کرد. مه پايين مي‌آمد و فضا از مه و رگبار، تيره و آشفته مي‌شد.
پسرک ني‌ها را به تکه‌هاي کوچک‌تر بريد. ته يکي از ني‌ها را روي چشم راست گذاشت و از سوراخش به آن سوي برکه نگاه کرد. در دايرة مه‌آلود ني، ماشين‌هايي را در آن سوي نيزار ديد. سه‌تا جيپ خاکي‌رنگ، آن‌جا ايستاده بودند و افرادي با باراني‌هاي سياه، پياده مي‌شدند. کلاه‌هاي گَل‌وگشادِ باراني‌ها، سرشان را پوشانده بود و رگبار و مه نمي‌گذاشت چهره‌شان ديده شود. پسرک با دلهره؛ اما به سَبُکي تکه‌اي ابر به جلو خزيد و با چشماني حيران از لابه‌لاي توده هاي ني مشغول تماشا شد.
سياه‌پوش‌ها، با صورت‌هاي هاشور خورده از رگبار، هشت نفر را از جيپ‌ها پياده کردند. چشم‌هاي آن‌ها را با نوارهاي سفيدي بسته بودند و در پس رگبار، که ديوانه‌وار مي‌باريد، با شتاب همه را کنار هم رديف کردند. دست راست اولين نفر، بادپيچي شده بود و خون از زير باند بيرون مي‌زد. باند از همان جنس نوارِ روي چشمانش بود. سبيل‌هاي بور و نرمش با وزش باد تاب مي‌خورد و قطره‌هاي زلال باران از دو طرفش مي‌چکيد. سياه‌پوش‌ها با شتاب در آمد و رفت بودند و دامن باراني‌هاي بلندشان به پاهاشان مي‌پيچيد.
پسرک خيس از باران، ني‌ها را در چنگ مي‌فشرد. بي‌حرکت، درجا خشکش زده بود و به آن سوي برکه ماتش برده بود. گاه لرزشي سراپايش را تکان مي‌داد. بارانِ شفاف، ميله‌ميله و تک‌تک، فضا را مي‌بريد و مه در بين تکه‌ها مي لغزيد. سياه‌پوش‌ها، تفنگ‌هاشان را از زير باراني‌ها درآوردند و زانو زدند. همه‌جا خيس بود و آب برکه بالا مي‌آمد. يکي از آن‌ها، از جيب بغلش کاغذي بيرون آورد و با زبان نا آشنايي که پسرک چيزي از آن نفهميد، خواند. تند و تند و با لکنت خواند. ورقه‌ خيسيد، وارفت و به دست مرد چسبيد. مرد با زحمت کاغذ را از دست‌هاي خود کند و تکه‌تکه روي زمين پرت کرد؛ اما يکي از تکه‌ها به دامن باراني‌اش چسبيد و همان‌جا ماند. 
غرّشي ميله‌هاي بلورين باران را لرزاند. غوطه خورک‌ها در نيزار پنهان شدند. اولي، آن که دستش بادپيچي شده بود، از جاي خود تکان خورد. مشت‌هاي گره‌کرده‌اش را به هم فشرد. فشار و ضربة گلوله‌ها، نفر سوم و چهارم را که نوجوان و لاغر و باريک بودند، چند وجب به هوا پرت کرد. از دور چيزي ترکيد و باران شديدتر از پيش آوار شد. غوطه‌خورکِ هراساني، از کنار پاي پسرک گذشت و با شتاب سر خود را در پوشال‌هاي دامنة نيزار فرو برد؛ اما دُم و پاهاي زرد رنگش با پره‌هاي گشوده، بيرون ماند. لرزشِ پره‌هاي پاي پرندة آبي، پسرک را بيش‌تر ترساند.
پس از غرّش گلوله‌ها، همه‌جا خاموش شد. غوطه‌خورک، هراسيده، با زحمت از ميان پوشال‌هاي ني بيرون آمد؛ اما از صداي انفجار گلوله‌هايي که در فاصله‌هاي معين؛ تک‌تک شليک مي‌شدند، در جاي بي‌حرکت ماند. سر کوچک و ماهوتي‌رنگش، با هر شليک تکان مي‌خورد. پشت کُرکي‌اش که قطره‌هاي باران بر آن مي‌‌لغزيد، با تلنگرهاي نامرئي، هشت‌بار لرزيد. با سرعت خود را در دل آب زد و فرو رفت.

پسرک آهسته چشمانش را باز کرد. همه جا را گویی غبار و مه فرا گرفته بود.نگاهی به اطراف انداخت، در اتاق خواب روی زمین دراز کشیده بود، نفسی عمیق کشید و عرق صورتش را با لبه ی پتو خشک کرد. از جایش بلند شد و در رختخواب ایستاد. پسرک همیشه خواب هایش را فراموش می کرد ولی از این کابوس، صحنه های عجیب و گنگی را بخاطر می آورد. یک نخ سیگار که در کشوی میز پنهان کرده بود برداشت و به حیاط رفت تا در سکوت محض دود کند. نور سیگار تنها روشنایی آن شب ابری بود. برای غلبه بر ترس از تاریکی، شروع به زدن سوت کرد.ناگهان صدایی شنید که می گفت:
بزن سوت زن بزن سوت زن
چه خوش می زنی سوت زن
بزن در کوی و در بازار
مرا کشتند در نی زار
پسرک از ترس سیگار را به دور انداخت و به داخل خانه بازگشت. قلبش از شدت ترس تند تند می تپید و خواب هم دیگر به چشمانش نمی آمد.آهسته به داخل اتاق بازگشت و با انگشت پا دکمه Power کامپیوتر را فشار داد. تا کامپیوتر روشن شود وقت مناسبی برای برداشتن برچسب رمز کارت اینترنت جدید بود. به آرامی با نوک ناخن مشغول پاک کردن برچسب شد. اندک اندک، نور کم جان مانیتور به اسم کاربر و رمز که از زیر ناخن پسرک نمایان می شد، می تابید. با صدای ناهنجار مودم پسرک وارد تنها مخفی گاه خود شد. تنها پناهگاه.جایی برای فرار کردن. اینترنت افیون پسرک بود. مدتی بود که پسرک می خواست راجع به اعدام چیزی بنویسد ولی حرف جدیدی برای گفتن نداشت.چشمانش را بست و شروع به فشردن دکمه ها کرد. بعد از چند دقیقه با تعجب به مانیتور نگاه کرد که این چنین نوشته شده بود
 
من هراسم م م م نيست ت ت ت...
اگر اين ر ر ر رويا در ر ر خواب ب ب پريشان ن ن شبي ي ي ي مي‌گذرد د د.
يا به هذيان ن ن ن تبي ي ي ي...
يا به چشمي بيدار ر ر ر...
يا به جاني ني ني ني مغموم م م م
بارها ها ها ها به خون‌مان کشيدند.
به ياد آر ر ر آر ر ر آر
و و و و تنها دستاورد کشتار کشتار کشتار ر ر ر...
نان‌پارة ء ء ء بي‌قاتق ق ق ق سفرة ة ة ة بي‌برکت ت ت ما ما ما بود د د

پ.ن:امیدوارم علی اشرف درویشیان من را به خاطر این کاری که با داستانش کردم ببخشد.
پ.ن:پنج نفر کمونیست در انتظار اعدام، ۲۳ اکتبر ۱۹۵۴ در سربازخانه قصر به جرم جاسوسی برای شوروی اعدام شدن{+}
پ.ن:يعقوب مهرنهاد، زندانی سیاسی ای که اعدام شد{+}

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 4:46 توسط گدا و فقیر |

             روز جهانی کارگر1344..کارگران آب و فاضلاب قم..
به یاد آوردن دوران شوروی اکثریت نسلی را که در شوروی بار آمده اند دچار احساس دوگانه ای می کند. 
با وجود شکست ايدئولوژی کمونيستی هنوز هم میلیون ها پرورده این نظام از وطن پيشين خود با نوستالژی یاد می کنند.
دردها و عقده هایی که دیرتر آشکار شده اند و یا شکل گرفته اند، نیز نمی توانند احساس منحصر به فرد یگانگی میلیون ها نفر افراد ملت های مختلف را که باور به دولت و دورنمايی واحد آنها را متحد می ساخت، بزدايند. "روز زحمت کشان" نقطه اوج این احساس را تجسم می کرد.
آن روز در کلیه شهرهای بزرگ اتحاد شوروی راه پیمایی های گسترده مردم و رژه باشکوه نظامیان در میدان های مرکزی برگزار می شد. بزرگترین و مجلل ترين این جشن ها در در میدان سرخ مسکو انجام می گرفت که مقامات وقت شوروی رژه نظامی را از تريبون آرامگاه لنین سان می ديدند و به سوی راهپيمايان دست تکان می دادند.
این مراسم از طریق تلویزیون سراسری در کلیه جماهیر سوسیالیستی به طور زنده پخش می شد. در تيرچوب های برق روستاها بلندگوها آويزان بودند و از طريق آنها هم جريان مراسم با صدای بلند پخش می شد.
شعارهايی که با صدای ایگور کیریلف و والنتینا لیونتيوا، گويندگان پرآوازه راديو، در ميدان سرخ مسکو طنين می انداخت، بلافاصله به دوردست ترين گوشه های اتحاد شوروی می رسيد:
"زنده باد اتحاد بی گزند جماهیر شوروی سوسیالیستی! زنده باد اتحاد پاینده کارگران، دهقانان و روشنفکران!"
روز زحمت کشان با همان نمای پررنگش همچنان در ذهن ها باقی است: بالن های رنگارنگ و پرچم های قرمز، مردم با پیرهن های زیبای جشن بر تن، خنده و شوخی، نوشبادها، انواع شیرینی، بوی کباب و غلغله جمع هزاران نفری راه پیمایان با بيرق ها و شعارهای قرمز گوناگون که هر کودکی از بر می دانست: "پرولتاريای همه جهان متحد شوید!"، "صلح! کار! مه!"
ما، کودکان شوروی، در انتظار اين روز و این فضا روزشماری می کرديم. آپارتمان ما در طبقه ششم ساختمان بلندی در مرکز شهر دوشنبه، کنار راه مرکزی واقع بود.
صبح روز اول مه که در بالکن خانه را باز می کرديم، منظره عجیبی پیشاروی ما نمایان می شد؛ رودی از راهپیمایان از چند گوشه شهر بتدریج به مرکز، به سوی خانه ما نزدیک می شد.
دیدن این صحنه به حدی هيجان انگيز بود که اندک اندک نگران می شدم که خدای نکرده این سیل آدمان ساختمان ما را هم با خودش ببرد...
در آستانه روز کارگر، در حالی که گروه های کمونیستی و کمسمولی (کمونيستان جوان) به راهپیمایی و رژه اول مه آمادگی تمام و کامل می دیدند، ما، کودکان شوروی هم در کنار نمی مانديم، بلکه جدا در تردد به روز جشن می کوشيديم. "بیرقچه (پرچم) من کدام است؟ به بالن های من دست نزنید! جوراب سفیدم کو؟ گیسوبند نو ندارم!..."
مادرم که از تپش بی صبرانه دل های من و خواهرم برای جشن فردا خبر داشت، می گفت: "اگر زودتر بخوابید، فردا زودتر فرا می رسد..." و ما آن شب زود به همه "شب خوش!" می گفتیم.
قبل از آن که خوابم ببرد، راهپیمایی فردا جلو چشمانم می آمد که چون راهپيمايی های گذشته، روی شانه های پدرم نشسته ام و پهلو به پهلوی همکاران او جلو می رويم و به دنبال هر شعاری که با صدای معروف ترين راویان تلویزیون از طریق بلندگو پخش می شد، هم آواز با هزاران نفر دیگر سه بار هورا! هورا! هوراااا!" سر می دهم.
بعید است که امروز در هیچ گوشه جهان اينچنين راه پیماهایی که سرشار از خوشبختی صمیمانه بود، صورت بگیرد. گمان نمی كنم که دیگر جایی یا زمانی توده های عظيم رنجبران و برزگران از شغل خود آن همه افتخار داشته باشند و آن همه ارج ببينند...
امروز برخی می گویند که آن جشن ها اجباری بود و آدمان از بیم این که از کار و دانشگاه رانده شوند و یا در مکتب آبرويشان برود، در اين راهپيمايی شرکت می کردند.
شاید برای برخی واقعا چنين بوده، اما برای اکثریت جشن اول مه، روزی واقعا فرخنده و دوست داشتنی بود. يک روز تعطيل پر از شادی و شور خيابانی که بعد از ظهر در محيط خانواده ها ادامه داشت.
خانواده ها گرد خوان های رنگين جشنی می نشستند و يا بيرون از شهر به سير طبيعت می رفتند و نام اين پيک نيک ويژه "مايوفکا" بود، برگرفته از نام ماه مه.
اين اصطلاح را امروز هم به کار می برند، اما معنی اصلی آن تقريبا فراموش شده است. اکنون سرمايه داران قلمرو شوروی پيشين به هر نوع سفر تفرجی خود "مايوفکا" می گويند.
اکنون که از شکوه و افتخار کارگران در اين پهنه کره زمين فقط خاطراتی باقی مانده است، روز اول مه نيز شکوه پيشين را ندارد و بيشتر مايه نوستالژی کارگران و دهقانان امروزی است.
حس آميخته ای که روز اول مه به من دست می دهد، تقريبا وصف ناپذير است. با اين که از پيوند ذهنی من با ديدگاه های کمونيستی ديگر نشانی باقی نيست، با ديدن نوار های ويديويی دوران شوروی، صفوف بی پايان مردم شاد و بشاش که ندای "هورا!" سر می دهند، اشک در چشمانم حلقه می زند.
مطمئن نيستم که برادر کوچکم اين حس و حالت من را درک می کند يا نه. زمان زوال شوروی من ١٥ ساله بودم و او تازه سه سالش بود.
پ.ن:من با این مقاله ی شمسيه قاسم خیلی حال می کنم.. معمولا روز کارگر برای مردم در کشور های مختلف معنی های مختلفی هم داره.مردم سوئد به پای کوبی و شعار های در حمایت از کارگران مهاجر می پردازند.. تو ایران هم این روز آدم رو یاد آرمان های برباد رفته ی پدر و دست بندی که به دست اسانلو و محمود صالحی هست می ندازه..زنده باد روز جهانی کارگر..

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 17:13 توسط گدا و فقیر |