تبليغاتX
حرف هاي گدا و فقير
امروز بطور اتفاقی به یک وبلاگ برخورد کردم که متعلق به یک معلم هست. یک سرباز معلم جنوبی.. داستان خیلی ساده است.. باز طبقه ی محروم به جای گرفتن حقش، داره اونو از طبقه ثروتمند گدایی می کنه. این بار داستان به صورت یک مدرسه ی محروم که چهار دانش آموز داره، طراحی شده. این بار به جای نماینده ی دهقانان که می رفت به پای خان می افتاد و التماس می کرد، به شکل یک معلم ۲۲ در آمده.. برنامه سازان دولتی هم از اون یک انسان مقدس ساختن.او را به عنوان کسی که به دنیای مادی نه گفته و به امر مقدس تعلیم و تربیت در یک روستای بی آب و علف مشغول هست، معرفی کردند و حالا شما ای طبقه ی که وقت تلویزیون دیدن دارید، به کمک این محرومین مقدس بشتابید. معلم جوان هم خوشحال که رسانه ملی توانایی جذب ترحم ملت نسبت به این مدرسه را دارد، مدام در وبلاگش از کامران نجف زاده و مسیح علی نژاد تعریف و تمجید می کند و می نویسد.. تلاشی مذبوحانه برای گرفتن کامپیوتر از وزیر آموزش و پرورش و جمع کردن کمک های مردمی که بیشتر بصورت صدقه هست.. بعد هم دانش آموزان بیچاره با دمپای پاره و سر تراشیده و دست های کثیف را پشت میز بنشاند و صدقه های مردمی را روی میز گذاشته و از آنها عکس بگیرد تا شاید تعداد بازدیدکنندگان وبلاگش زیاد بشود یا باز یکی از مسئولین کشور از وبلاگش دیدن کنه و براشون چیز دیگری بفرسته یا مثلا بخاطر خوب جلوه دادن وزیر آموزش و پرورش و خوش خدمتی برای دولت، بعد از تمام شدن سربازیش در یکی از ادارات استان بوشهر یک پست دولتی خوب بهش بدن. این موضوع مثل راننده ی مخصوص رئیس کارخانه می مونه که از شغل و جایگاه اجتماعی خودش بیزار هست و بهترین راه فرار از گرسنگی هم ازدواج با دختر معلول عقلی رئیس کارخانه می دونه... خلاصه کنم، وقتی معلم های مثل فرزاد کمانگیر رو می بینم دیگه با این جور مظلوم نمایی ها حال نمی کنم.. خوشم نمی یاد از مظلومی که به ظالم احترام بزاره..خوشم نمی یاد از آدمی که بخواد از فقر و گرسنگی آدم های دیگه سوءاستفاده کنه و شکم خودش رو سیر بکنه.. مثل سینمایی مخملباف مثل وبلاگ این سرباز معلمه.. از آدم های که به دنبال لذت هر چه بیشتر هستن بدم میاد آدم باید ریشه ی ستم ها رو بزنه و اگر قرار هست فقری نشان داده بشه باید برای از بین بردن این ناهنجاری باشه نه عادت کردن یا دکان و بازار تبلیغاتی راه انداختن.. هر وقت مسائل روزمره در لایه های زیرین جامعه رو برای طبقه ی چلوکباب خور به تصویر می کشن.. برای اون ها تصاویری واقعی از انسان وحشی و پابرهنه رو تدایی می کنه که ترحم برانگیزه.. و مسئولش شما هستید..
پ.ن:این هم وبلاگ یک لمپن پرولتاریا وطنی"سرباز معلم" {+
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 4:29 توسط گدا و فقیر |

انسان مدرن نه می تواند از اسطوره خلاص شود و نه می تواند آن را در شکل ظاهری اش بپزیرد، اسطوره همواره با ما خواهد بود، اما باید همیشه بدان برخوردی انتقادی داشته باشیم.پل ریکور

از نظر آماری اسطوره در جناح راست قرار دارد. در راست اسطوره گوهری است، خوب خورانده شده، درخشان، گسترده و حراف است. مدام اختراع می شود و همه چیز را در بر می گیرد: تمام جنبه های قانون، اخلاقیات، زیبایی شناسی ها و سیاست خارجی، هنر خانه داری، ادبیات و آئین های نمایشی. گستردگی آن به همان میزان نام زدایی* بورژوازی می خواهد موجودیت خود را حفظ کند ولی آن را هویدا نسازد:بنابراین خود جنبه منفی بورژوا نشان دادن که مانند همه جنبه های منفی پایان ناپذیر است، مدام اسطوره را بر می انگیزد. انسان ستمدیده چیزی نیست. او در وجود خود فقط یک گفتار دارد که همانا گفتار رهایی اش است. ستمکار همه چیز است. گفتار غنی، دارای فرم های گوناگون، نرم و حداکثر ممکن از نظمی شایسته برخوردار است. او حق انحصار فرازبان را در اختیار دارد. ستمدیده جهان را نگهداری می کند. گفتارش پر، لازم، اشاره ای و تاتروار است: این همان اسطوره است؛ زبان ستمدیده با درگون کردن رویاروی است، زبان ستمکار با ابدی کردن سر و کار دارد
بورژوازی به عنوان یک واقعیت اقتصادی بدون دشواری نامگذاری شده است.سرمایه داری ماهیت خود را اعلام می کند.سرمایه داری به سختی می تواند خود را به عنوان یک واقعیت سیاسی بشناسد: احزاب بورژوازی در اتاق بازرگانی وجود ندارند. بورژوازی به عنوان یک واقعیت ایدئولوژیک کاملا محو می شود: بورژوازی هنگام گذار از واقعیت به بیانگر خود و گذار از انسان در مفهوم ذهنی، نام خود را زدوده است. بورژوازی امور را سازمان می دهد ولی با ارزش ها در نمی آمیزد. بورژوازی بنیان خود را زیر عملیات نام زدایی تمام عیاری پنهان می کند. بورژوازی این گونه تعریف می شود: طبقه ای اجتماعی که نمی خواهد نامی داشته باشد. واژه های بورژوا، خرده بورژوا، سرمایه داری، پرولتاریا زخم های مولد یک خونریزی  مداوم هستند
این پدیده نام زدایی مهم است و باید کمی دقیق تر آن را بررسی کرد. خونریزی سیاسی نام بورژوازی از راه ایده ملیت و مذهب صورت می گیرد. استفاده طولانی نتوانسته است واژه ملیت و مذهب را عمیقا غیرسیاسی. زیر بنایی سیاسی همین جاست، بسیار نزدیک. هر موردی در دم آن را آشکار می کند. در مجلس همه احزاب ملی(مذهبی) هست و تلفیق نام ها چیزی را که خیال پنهان کردنش را داشت، افشا می کند. یک ناجوری اساسی. می بینیم که فرهنگ واژگان بورژوازی اینک مقرر می کند که کلیتی وجود دارد که سیاست برای آن بیانگری و بخشی از ایدئولوژی است
بی شک خیزش های در برابر ایدئولوژی بورژوازی صورت می گیرد. این همان چیزی است که عموما پیشرو (آوانگارد) می نامند. ولی این خیزش ها از نظر اجتماعی محدود و بازگشت پذیر باقی می مانند. نخست چون از سوی بخشی از خود بورژوازی برمی خیزند؛ گروه کوچکی از هنرمندان و روشنفکران که جز طبقه ای که از آن برخاسته اند، طبقه دیگری از آنها هواداری نمی کند و برای بیان افکار خود به پولی که از آن می گیرند وابسته می مانند. سپس این خیزش ها همواره به شدت از تفاوت نیرومند میان اخلاقیات بورژوازی و سیاست بورژوازی الهام می گیرند. چیزی که نیروی آوانگارد با آن جدال می کند
پ.ن: در همین زمینه.اسطوره نزد چپ

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:32 توسط گدا و فقیر |

ابرهای خزانی در ذهن و روح من
ابرهای خزانی سنگین و پر سایه
خاطر در آرامش است
اندیشه آدمیان را باز نتوان خواند
و مقاصد آدمیان را به چشم نتوان دید
قلبها به خوابی خوش فرو شده است
به امید پراکندن ابرها
ابرهای خزانی در ذهن و روح من...
آنگاه که قیود و پیش داوریها یکسره از پهنه زمین روفته باشد
تنها در صراحت بی قید و شرط
در خلايی آزاد کننده و پایدار
برای زندگی تازه
                       برای روحی تازه فضایی میسر است.

پ.ن
:راستش نمی دونم باید چی گفت و چی کار کرد. برای آدمی که در انتظار رفتن به زندان هست.. باید دست رو دست گذاشت و فقط باهاش خداحافظی کرد؟ یا براش تو وبلاگ شعر از شاملو گذاشت؟ فقط همین؟
ولی رفیق این وبلاگ تنها چیزی هست که من دارم.. اگه اصلاح طلب بودیم، حتما لوگوی آزادی تو رو تو سایتم می گذاشتم یا تو روزنامه ام راجع به تو می نوشتم یا تو دفتر حذبم یک عکس بزرگ از تو رو آویزون می کردم به دیوارش.. ولی من هیچی ندارم به جز همین وبلاگ که اونم دیگه حوصله ی برای نوشتن داخلشو ندارم.. این روزا تنها انگیزه ی نت اومدنم خوندن وبلاگ های افرادی هست که منتظر هستن.. منتظر رفتن به دادگاه یا رفتن به زندان.. منتظر انجام شدن حکم فرزاد کمانگیر یا رفتن به زندان عابد توانچه.. ببین رفیق چیز جدید واسه گفتن ندارم که بتونه تو رو تو این شرایط کمی آروم تر بکنه فقط خواستم از این حس گند خلاص بشم. این حس بی فایده بودن، این حس عذاب وجدان که مدام خفت آدم رو می گیره و هی میگه: ببین یک معلم رو می خوان اعدام کنند! تو کاری از دستت بر نمی یاد؟ ببین یک جوان رو به جرم آزادی خواهی و برابری طلبی می خوان بندازن تو زندان! هنوز هم نمی خواهی کاری بکنی؟ بابا این هم عقیده تو بوده، این واسه آزادی تو، واسه برابری کودک دشمنش شاید داره می ره زندان، خوب یک کاری بکن.. و بدترین مرحله موقعی هست که به خودم جواب می دم:چی کار می تونم بکنم؟ چی از دستم بر می یاد به جز وبلاگ نوشتن یا چهارتا فراخوان کمک رو امضا کردن؟  
پ.ن:عابد توانچه در انتظار رفتن به دوزخ{+}
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 8:35 توسط گدا و فقیر |

                          
هنگام به كار واژه اسطوره عموما به ياد فرهنگ هاي ابتدايي، باستاني و شكلهاي انديشه پيش منطقي مي افتيم و البته در اين فرهنگ هاي ايستا و بسته، اسطوره ها بهتر به چشم مي خورند. جوامع مدرن ظاهرا به نظر آزادتر و استوارتر بر پايه خرد مي يآند. اما چنين نيست. نه نتها اسطوره هاي كهنسال در اين جوامع رسوب كرده اند، بلكه اسطوره هاي معلقي با دوام هاي گوناگون و حتي نيمه عمرهاي بسيار ناچيز دائما ساخته و پرداخته مي شوند. ذهنيت جوامع امروزي به گونه اي حيرت انگيز توانايي ساختن اسطوره از رويدادهاي روزمره، سياسي، اجتماعي، هنري، ورزشي و غيره دارد.گويي چرخ هاي كارخانه اسطوره سازي لحظه اي از چرخش باز نمي ايستد و شگفت آن كه ماهيت اسطوره اي فرآورده اين روند توليد پنهان مي ماند. از رويدادهاي سياسي كه ابهاد اسطوره اي مي يابند، تا زندگي خصوصي هنرپيشه ها و يا فوتباليست ها در ميدان هاي ورزشي.....

در اين پست و چند پست آينده به اين موضوع به ويژه تفاوت هاي اسطوره سازي سياسي در نزد چپ و راست مي پردازيم.

هر چند كه اسطوره گفتاري سياست زدوده است ولي لااقل گفتاري وجود دارد كه در برابر اسطوره مي ايستد.يعني گفتاري كه سياسي باقي مي ماند. اگر من يك هيزم شكن باشم و درختي را كه مي برم نامگذاري كرده باشم. فرم جمله ام هرچه باشد. من درخت را بيان مي كنم. درباره درخت سخن نمي گويم. اين بدان معناست كه زبان من عمل كننده است و به گونه اي متعدي با موضوع خود پيوند دارد:ميان درخت و من هيچ چيز ديگري جز كار من وجود ندارد، يعني يك كنش: زبان سياسي همين جاست. فقط هنگامي طبيعت خود را نشانم مي دهد كه بخواهم آن را دگرگون كنم. اين زباني است كه به وسيله آن روي ابژه كار مي كنم. ولي اگر من هيزم شكن نباشم، ديگر نمي توانم درخت را بيان كنم. ديگر فقط مي توانم از آن و درباره آن سخن بگويم. به هيچ رو اين زبان من نيست كه ابزار يك درخت اجرا شده است. اين درخت سروده شده است كه به ابزار زبان تبديل مي شود. من با درخت فقط يك رابطه لازم دارم، درخت به هيچ رو مانند كنش انساني معناي واقيت نيست. درخت تصويري در تركيب است: من در برابر زبان واقعي هيزم شكن زباني ثانوي مي آفرينم كه فرازباني است كه در آن مي خواهيم نه چيزها، بلكه نام هاي آنها را اجرا مي كنم و براي زبان ثانويه تماما اسطوره اي نيست ولي درست همان جايي است كه اسطوره در آن جاي مي گيرد، زيرا اسطوره فقط مي تواند روي ابژه هايي كه تا كنون ميانجي گري زبان اوليه را پذيرفته اند، كار كند..
پس زباني وجود دارد كه اسطوره اي نيست و اين زبان انسان مولد است. هر جا كه انسان براي دگرگون كردن واقيعت و نه براي تبديل آن به چيز ها در مي آورد، فرا زبان به يك زبان موضوع بازگشته و اسطوره ناممكن است. از اين رو است كه زبان صد در صد انقلابي نمي تواند يك زبان اسطوره اي باشد. انقلاب كنشي پالاينده است كه موظف به آشكار كردن وظيفه سياسي جهاني است. انقلاب جهان مي سازد و زبان آن، تمامي زبانش، به گونه اي كاركردن در اين ساختن مستحيل شده است. انقلاب از اين رو كه گفتاري پر را به وجود مي آورد، يعني چه در ابتدا و چه در انتها سياسي و نه مانند اسطوره گفتاري در ابتدا سياسي و در انتها طبيعي، اسطوره را پس مي زند. همان گونه كه نام زدايي بورژوازي در عين حال ويژگي ايدئولوژي بورژوازي و نيز اسطوره است، به همان تربيت نيز نامگذاري انقلابي، هم انقلاب و هم نفي اسطوره را در بر دارد. بوژاوزي چهره خود را عنوان بوژوازي مي پوشاند و درست همين جا اسطوره را پديد مي آورد. انقلاب خود را انقلاب اعلام مي كند و به همين سبب اسطوره را نفي مي كند.

از من پرسيده اند كه آيا (نزد چپ) نيز اسطوره وجود دارد؟
البته، درست آنجا كه چپ با انقلاب يكي نباشد. اسطوره چپ دقيقا در لحظه اي سر بر مي آورد كه انقلاب به چپ تبديل مي شود. يعني مي پذيرد كه چهره خود را بپوشاند، نام خود را پنهان كند و فرازباني ناآگاه پديد بياورد و خود در عين طبيعت جا بزند. مثلا روزي رسيد كه خود سوسياليسم، اسطوره استالين را پديد آورد. استالين مانند موضوع سخن سال ها به گونه اي ناب ويژگي هاي ساختاري گفتار اسطوره اي نمايش داد.يك معنا كه همان استالين واقعي و استالين تاريخي بود. يك دال كه پرستش تشريفاتي استالين و نتيجه محتوم صفات طبيعي گرداگرد نامش بود. يك مدلول كه قصد ارتودوكسي،نظم و وحدت(کنایه نویسنده به فرمول مشهور تزاریسم است:ارتودوکسی،حکومت مطلقه،ناسیونالیسم) بود و احزاب كمونيست در وضعيتي معين آن را متخص به خود كرده بودند و سر انجام دلالتي كه همانا يك استالين تقديس شده بود كه در آن تعاريف تاريخي به عرصه طبيعت انتقال مي يابند و شت نام نابغه تصعيد مي شوند. يعني چيزي غير عقلاني و تفسير ناپذير: در اينجا سياست زدايي آشكار است و كاملا اسطوره را برملا مي كند.
بله اسطوره نزد چپ وجود دارد ولي اصلا همان كيفيت هاي اسطوره بورژوازي را ندارد. اسطوره چپ غير گوهري است. ابتدا ابژه هايي كه در اختيار مي گيرد، نادر هستند و چيزي نيستند جز چندتايي مفهوم سياسي مگر آن كه خودش از مجموعه زرادخانه اسطوره هاي بورژوازي ياري بگيرد. هرگز اسطوره چپ به قلمرو گسترده مناسبات انساني كه گسترده ترين سطح ايدئولوژي بي معنا است. دست نمي يابد. زندگي روزمره براي او دست نيافتني است: در جامعه بورژوازي، اسطوره چپي درباره ازدواج، آشپزي، خانه، تاتر، حقوق، اخلاقيات و غيره وجود ندارد. و در ثاني اين يك اسطوره غربي است. كاربردش، آن گونه كه در مورد اسطوره بورژوازي صادق است. برخاسته از يك استراتژي نيست بلكه فقط از يك تاكتيك و در حالت بدتر از كج روي ناشي شده است. به اين دليل ساخته مي شود كه اسطوره اي براي سهولت است نه اسطوره اي در خدمت يك ضرورت.
اسطوره چپ اسطوره ای فقیر و اساسا فقیر است. راه و رسم باروری را نمی داند.اسطوره چپ كه به گونه اي فرمايشي و براي محدوده زماني مشخصي توليد مي شود، ناشيانه پديد مي آيد. یک قدرت برتر یعنی قدرت افسانه پردازی را کم دارد. هر کاری هم بکند پیرامون آن چیزی خشک و ادبی، بوی گند شعار فرمایشی باقی می ماند. به قول معروف شق و رق می ماند. در واقع چه چیز نحیف تر از اسطوره استالین وجود دارد؟ در آن هیچ ابتکاری وجود ندارد و فقط نوعی تملک ناشیانه است.... این ناقص بودن، اگر بتوانم از این واژه استفاده کنم، ناشی از طبیعت"چپ" است: واژه چپ هر قدر هم نامشخص باش، همواره در رابطه با فرد ستمدیده، کارگر یا استعمار شده به کار می رود.پس گفتار فرد ستمدیده نمی تواند فقیر، کسل کننده و مستقیم نباشد: تنگ دستی آن به همان اندازه زبانش است: او فقط یک زبان دارد، همواره همان زبان کارش. فرازبان یک عنصر تجملی است. هنوز نمی تواند در آن جایی داشته باشد. گفتار انسان ستمدیده واقعی است... این گفتار ناتوان از دروغ گفتن است: دروغ یک غنا است و بر اساس فرض مالکیت، حقایق و شکل های مبادله استوار است. این فقر ذاتی، اسطوره های نادر و نحیف تولید می کند: و یا اسطوره های فرار و یا سخت کج و کوله.... می توان گفت که به یک معنا اسطوره چپ همواره یک اسطوره مصنوعی و یک اسطوره بازسازی شده است: بی دست و پایی آن نیز از همین جا ناشی می شود
."
پ.ن:ازکتاب: اسطوره، امروز نوشته رولان بارت.( درواقع ترجمه فارسی، گزیده ای است از کتاب Mythologies) ترجمه شیرین دخت دقیقیان
پ.ن:کمپین حمایت از آزادی عابد توانچه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 19:56 توسط گدا و فقیر |