تبليغاتX
حرف هاي گدا و فقير
نيكول فريدنيسرانجام با مساعدت تعدادی از دوستان گالری نیکول با برگزاری نمایشگاه عکس گروهی موافقت کرد و طی جلسه ای که با خانم فریدنی داشتیم زمان مشخصی نیز برای این منظور در نظر گرفته شد. شاید مهمترین و اصلی ترین نکته یعنی انتخاب عکس ها و موضوعات باشد که آن نیز به گروه داوری و کارشناسی گالری نیکول واگذار شد. مراحل دقیق تر به شرح زیر است:
نام نمایشگاه: توسط گروه کارشناسی گالری نیکول تعیین می شود.
زمان برگزاری: 24 الی 29 خرداد در گالری نیکول ( زمان قطعی شده است)
آخرین مهلت ارسال عکس ها: 25 اردیبهشت
انتخاب عکس ها توسط هیات داوران : 25 الی 30 اردیبهشت
موضوع: ایران با محوریت طبیعت ( به جهت مانوس بودن با فضای کاری مرحوم نیکول فریدنی یعنی طبیعت و همچنین قابلیت شرکت تعداد بیشتری از عکاسان در اولین نمایشگاه گروهی عکاسان فلیکر)
شرکت کنندگان: همه عکاسان ایرانی حاضر در فلیکر
داوری: گروه کارشناسی گالری نیکول
متوسط هزینه برای شرکت دادن هر عکس: 15 هزارتومان ( این هزینه تخمینی است و شامل هزینه های اجاره گالری،چاپ عکس، شاسی کشی، چاپ پوستر، چاپ کارت دعوت و ... است که توسط عکاس و به نسبت تعداد عکس های برگزیده پرداخت می شود)
قطع عکسهای چاپ شده : 45*30 سانتی متر
اندازه حداقل دقت وضوح عکس: 72dpi
حداقل سایز بعد بزرگتر عکس : 1800 پیکسل
حداکثر ظرفیت نمایش عکس در نمایشگاه: 40 قطعه
گالری نیکول به برگزیدگان لوح یادبود و گواهی شرکت اعطا می کند.
چند نکته:
1- این نمایشگاه گروهی است و هیچ منفعت مادی قرار نیست به یک یا چند نفر برسد مگر آنکه عکسی خریداری شود که در این صورت گالری 30درصد از فروش عکس ها را دریافت می کند.
2- برای برگزاری این نمایشگاه نیاز به یک کار گروهی است و نیاز به مشارکت همه دوستان دارد. پیشنهاد ما تشکیل یک شورای سه چهارنفره اجرایی است به همین دلیل کسانی که علاقه مند هستند لطفا همین جا اعلام کنند.
3- حضور در این نمایشگاه پیش از آنکه جنبه رقابتی داشته باشد نوعی جنبه حمایتی ودر جهت هدفمند کردن و انعکاس حرکت گسترده ای است که عکاسان ایرانی فلیکر را در برمی گیرد. بی شک این نخستین حرکت نخواهد بود و می توان با برنامه ریزی دقیقتر و با کسب تجربه از برگزاری دوره اول به تناوب دوره های دیگر با موضوعات متنوع تر دیگری را نیز برای این موضوع در نظر گرفت.
4- انتخاب عکس ها توسط گروه کارشناسی گالری نیکول صورت می گیرد که عملا هم بار مسوولیت انتخاب عکس ها از دوش خود دوستان شرکت خارج شود و هم نظر گالری که نسبت به کیفیت اثار نظر دارد، تامین شود. قطعا برای دوره های بعدی می توان روش های دیگری را نیز برای این منظور مد نظر قرار داد.
5 - اطلاع رسانی در مورد سایر موضوعات مربوط به نمایشگاه نیز از طریق همین تاپیک انجام خواهد شد.
پ.ن:برای اطلاعات بیشتر به لینک مربوطه بروید.{+}
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:51 توسط گدا و فقیر

لنين در سال 1889

ولادیمیر اولیانوف دوان دوان از مدرسه به خانه آمد. نفس نفس می زد و وحشتزده به نظر می رسید. مادرش پرسید: چه خبر شده؟
الکساندرا !! او بازداشت شده.
ماریا الکساندروونا لبه میز را با دست هایش محکم چسبید و گفت:
الکساندر بازداشت شده؟ برای چه؟
متهم به توطئه برای کشتن تزار شده.
از کجا می دانی؟
کاشکا دامووا به من گفت. از من خواست که از کلاس بیرون بیایم. نامه ی را به من نشان داد که چند دقیقه پیش از یکی از دوستان پدرش در سن پترزبورگ دریافت کرده بود.
ماریا تصمیم گرفت که با اولین قطار به پایتخت برود، ولی امیدوار بود که یکی از دوستان یا همسایگان را در این سفر در کنار خود ببیند. خانواده اولیانوف یکی از خانواده های بسیار محترم در سیمبرسک بود، با این حال هیچ یک از دوستان و همسایگان حاضر نشد ماریا را تا پایتخت همراهی کند، چرا که فرزندان او به جرم فعالیت سیاسی بازداشت شده بود.او به تنهایی به پایتخت رفت.
در طول این سفر و ملال آور، ماریا با خودش فکر می کرد که پسرش را به جرم خیانت به کشور محاکمه خواهند کرد. الکساندر که بیست و یکسال از عمرش می گذشت، بزرگ ترین پسر خانواده بود و ولادیمیر او را الگو و سرمشق خود قرار داده بود. الکساندر یک جوان ملایم به نظر می رسید، ولی مادرش می دانست که وقتی پای اصول فکری پیش بیاید، الکساندر آدم سرسختی می شود. الکساندر پیش از پیوستن به جنبش انقلابی، به کندی و با احتیاط عمل کرده بود زیرا می خواست از این کارش مطمئن باشد. فقط یکسال پیش به مادرش گفته بود:"برای آدمی که هیچ درک و فهمی از علم طب ندارد، پرداختن به درمان بیماران یک کار نامعقول و حتی غیر اخلاقی است. درمان کردن بیماری های اجتماعی نیز، بدون پی بردن به علل آن ها، به مراتب نامعقول و غیراخلاقی تر است."
در آن زمان، الکساندر به جانوارشناسی علاقه داشت. او با نوشتن مقاله ی در این باره، جایزه ی را نصب خود کرده بود و حتی ولادیمیر نیز فریب این دلمشغولی برادرش به علوم طبیعی را خورده بود. ولادیمیر برای دوستانش شرح داده بود:"الکساندر هرگز یک انقلابی نخواهد شد.تابستان گذشته تمام اوقات خود را برای تهیه مقاله ی درباره کرم های حلقوی، سپری کرد. یک فرد انقلابی هرگز قادر نیست این مقدار وقت را برای مطالعه کرم های حلقوی اختصاص بدهد."
اما چند ماه بعد، همین دانشمند جوان سرگرم ساختن بمب دستی بود. الکساندر به عنوان یکی از اعضای حزب انقلابی اراده مردم، رهبری گروه دانشجویان تروریست سن پترزبورگ را به عهده داشت. در نشست های پنهانی که در خوابگاه دانشجویی او برگذار شد. نقشه هایی برای کشتن تزار الکساندر سوم در اول مارس ۱۸۸۷ کشیده شد. تاریخ مزبور مصادف با ششمین سالگرد ترور الکساندر دوم بود. الکساندر همچنین متن یک اعلامیه را تهیه کرد که می بایست بلافاصله پس از ترور تزار الکساندر سوم، منتشر شود.اعلامیه مزبور با این چنین شروع می شد:"روح سرزمین روسیه زنده است و حقیقت در دل های فرزندان آن خاموش نشده است. در مارس ۱۸۸۷،تزار الکساندر سوم اعدام انقلابی شد."
ماریا هفت روز پس از بازداشت پسرش، به سن پترزبورگ وارد شد. هفته ها تلاش کرد تا او را ببیند ولی تلاشش به نتیجه نرسید. بالاخره از فرط ناامیدی نامه ی به تزار نوشت و از او کمک خواست. تزار نیز در حاشیه نامه او چنین نوشت: "فکر می کنم مقرون به مصلحت است که به او اجازه داده شود تا پسرش را ببیند، شاید که خود این مادر متوجه شود که پسر او چه موجود خطرناکی است."
الکساندر مادرش را در آغوش گرفت، گریست و از او خواست که وی را ببخشد. ولی در عین حال تاکید کرد که وفاداری به جنبش انقلابی را بر همه چیز مقدم می دارد و راهی جز پیکار به خاطر نجات کشورش ندارد. مادرش گفت:" ولی این راهی که تو برای نیل به آزادی در پیش گرفته ای بسیار خطرناک است". و الکساندر جواب داد: "راه دیگری وجود ندارد."
در تحقیقات مقدماتی، اولیانوف از حرف زدن خودداری کرد. اما هنگامی که پی برد بسیاری ار رفقایش با خطر مجازات اعدام رو به رو هستند، تصمیم گرفت که سکوت را بشکند و مسولیت اصلی را خود به عهده بگیرد. الکساندر در دادگاه از خودش دفاع کرد و نقش وکیل مدافع را ایفا نمود. دفاعیه او عجیب بود. او برای نجات جان دوستانش، به جرایمی اعتراف کرد که هرگز مرتکب نشده بود.الکساندر اولیانوف در آخرین دفاعیه اش، فریاد زد: "من می خواستم به مردم تیره بخت روسیه کمک کنم. در یک نظام که حکومت هیچ گونه آزادی بیان را اجازه نمی دهد و هر نوع تلاش برای روشن کردن ذهن مردم از راه های قانونی را سرکوب می کند. ترور تنها وسیله ی است که باقی می ماند. از این رو، هر فرد حساس به بی عدالتی، باید به ترور دست یازد. ترور در واقع پاسخ ما به خشونت دولت است. تنها راهی است که از آن طریق می توان یک رژیم مستبد را ناگزیر کرد که به مردم آزادی سیاسی بدهد."
وی به نمایندگی از جانب دوستانش که در نیمکت متهمان نشسته بودند، اعلام کرد: "هیچ مرگی شرافتمندانه تر ار مرگ به خاطر سعادت مردم نیست.."
او محکوم به اعدام به با چوبه دار شد. مادرش از فرط ناراحتی به مرز جنون رسیده بود. از پسرش خواست که از تزار تقاضای عفو و بخشش کند. ولی الکساندر نپذیرفت. البته برخی از دوستانش این کار را کردند و در مجازات مرگ آنان تخفیف داده شد. در سپیده دم رو ۸ مه ۱۸۸۷، الکساندر و چهار نفر از دوستان در حیاط قلعه شلوسل بورگ به دار آویخته شد..
موقعی که روزنامه سن پترزبورگ که خبر اعدام الکساندر را چاپ کرده بود به دست ولادیمیر در سیمبرسک رسید، روزنامه را به کف اتاق پرتاب کرد و فریاد زد:
"کاری می کنم که کفاره این گناهشان را پس بدهند! سوگند می خورم."
ماریا ساونکو یکی از همسایه ها پرسید:" چه کسانی کفاره گناهانشان را پس بدهند؟"
و لنین پاسخ داد:" مهم نیست. خودم می دانم."

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:48 توسط گدا و فقیر |

     مسجد سليمان

هم میهنان، هم شهریان مسجدسلیمانی و خوزستانی!
در تاریخ ۵ خرداد۱۳۸۷ خورشیدی برابر ۲۶ مای ۲۰۰۸ میلادی اولین چاه نفت ایران و خاورمیانه که در مسجدسلیمان احداث شده بود صد ساله می شود. یک قرن تاریخ نفت در ایران. به همین مناسبت تصمیم دارم برنامه ای به منظور تقدیر از این شهر و تاریخ نفت با حضور چند صاحب نظر به همراه نمایش اسلاید و فیلم در شهر کلن برگزار کنم. از کسانی که مایل هستند در این برنامه شرکت فعال داشته باشند و یا مطلبی در این رابطه، عکس و فیلمی دارند یا اینکه خاطره ای از پدران خود در این دوران از مسجدسلیمان دارند، خواهش و تقاضا می کنم که از طریق ایمیل با من تماس بگیرند.
با احترام اختر قاسمی ـ کلن 
 پ.ن: تو آرشیو داشتم دنبال عکس های از مناطق نفت خیز، برای سالروز نفت می گشتم که کشف بزرگی کردم.. تو عکس ها همه چی بود بجز انرژی مثبت(من جدیدا علاقمند به احضار روح و انرژی درمانی شدم).. یعنی کلا عکس ها آدم رو افسرده می کرد.. بچه های کچل با دمپایی پلاستیکی پاره.. خانه های قدیمی بالایی کوه.. خیابان های باریک و تنگ.. و .....به آدم تصويري وراي عكس ها رو القا مي كنه.. گرمای ۵۰ درجه بالای صفر و شرجی.. بوی نفت و گاز که یک موضوع عادی شده برای مردم اونجا.. وضعیت آب که هر شب از ساعت ۱۲ شب تا ۶ صبح قطع می شه.. برقی که ساعت ۳ بعد از ظهر در اوج گرما قطع می شه و .......
طبق تحقیقاتی که ما کردیم، کاشف به عمل آمد که این موضوع ریشه ی صد ساله داره. عکس های که در وبلاگ مربوطه هست خیلی جالبه.{+} کارگران بومی که در حال استخراج نفت هستند. با چشم های ورم کرده و چهره های کثیف. سر کارگران انگلیسی با دستان به پهلو زده و خنده کنان در حال تماشا.. این عکس حس بدي به آدم مي ده موقع نگاه كردن.. ديدن مردمي كه از فقر خود، شادن و لذت مي برند.
البته در بعضی از مناطق، وقتی دوربین را بر می داری و می روی تا ۴ تا عکس خوب و عکسی که بشه انگیزه ی ادامه به زندگی و امیداوری نسبت به آینده ی بشریت در آن نشان داد، وجود ندارد.. یعنی به هر سمت دوربین را می چرخانی فقر است و فقر.. البته این انتقاد همیشه به "ما" روشن فکر ها هست که نیمه ی خالی لیوان را نگاه می کنیم.. مثلا می گویند در طول تاریخ زندگی شاملو، یک روز وجود نداشته که شاملو از خواب بیدار شه و بگه به به چه روز زیبایی.. یا از شکوفه های زیبای فصل بهار لذت ببرد.. بعدش هم می گن "ما" روشن فکر ها افسردگی داریم..  
پ.ن: پی نوشت اول بیشتر برای تبلیغ این فراخوان بود نه تخریبش ولی نمی دونم چرا بر عکس از آب در آمد..
پ.ن:عکاس پویان{+}

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:28 توسط گدا و فقیر |

عكسي از فيلم چند كيلو خرما براي مراسم تدفيننور، صدا، تصوير؟ Action
فستيوال كن و حضور فيلمي از كارگردان جوان ايراني سامان سالور بهاني خوبيست براي جستجو كردن در انديشه ي فيلم سازان جوان تا شايد بتوان يك سهراب شهيد ثالث ديگر يافت. سامان سالور را از فيلم ديازپام ۱۰ شناختم و با ديدن فيلم و پشت صحنه ي اثر ديگرش به نام چند چند كيلو خرما برای مراسم تدفين  به او و كارهايش اعتقاد پيدا كردم.. اولين نكته ي مهم راجع به سامان، ساختار شكني او در وضعيت كنوني سينما ايران است.. ساخت فيلمي سياه و سفيد با موضوعي ساده و حاوي پيام هاي كه گاه در شلوغي زندگي شهري از چشم مخاطب دور مي ماند. از نكات ديگر مهم سالور، منتقد بودن او به سينمايي تجاري است. به نظر من او به جايگاه مهم سينما در بالا بردن آگاهي جمعي جامعه)عقل تاريخي) پي برده و فيلم هايش را براي عوض كردن سليقه مخاطبين مي سازد تا سرگرمي يك سرباز كه يك روز مرخصي گرفته تا به شهر بيايد يا بچه ي كه از مدرسه فرار كرده و به سينما رفته يا پسر و دختري كه از نداشتن جا و مكان در سينما قرار مي گزارند.. فيلم را براي فيلم مي سازد، براي ارضاي روح خود و مخاطبين خواصش نه براي پول و راضي نگه داشتن تهيه كنندگان.. البته اين گونه فيلم سازان معني گراي مستقل هميشه با مشكل سرمايه گذاري مواجع هستند. براي ساخت فيلم چند كيلو خرما وسيله ي نقليه آنها اتوبوس شهرداري بود و پدرش مدير تداركات فيلمش بود. پدرش با يك پيكان قديمي كار حمل و نقل ديگر افراد گروه هم انجام مي داد.. حالا شما حال و هوايي فكري اين فيلم ساز رو با فيلم سازان تجاري مقايسه كنيد. براي نمونه به اين لينك مراجع كنيد{+}  چرا سينماي تجاري بيشتر مواقع در خدمت استبداد و ارتجاع هست ؟

سامان سالور:طنزهاي نود شبي روي سردر سينماها آمده است و با اوضاع بدي که سينما با آن مواجه شده، به نظر مي رسد مرگ سينماي ايران در راه باشد. سامان سالور کارگردان سينما ضمن بيان مطلب فوق افزود: در سينماي کنوني بجز چند فيلم فارسي، چند بازيگر و تهيه کننده مشخص چيز قابل توجهي نيست. بين فيلمسازي و آهن فروشي هم تفاوت چنداني وجود ندارد. سينماگران ما براي انتخاب يک فيلم متفاوت و استاندارد در زمان اکران با مشکل مواجه مي شوند.
وي ادامه داد: در اين چند سال اخير هيچ فيلم ايراني در جشنواره کن، يکي از بزرگ ترين فستيوال هاي فيلم دنيا حضور ندارد و براي سينماگران ما حضور در اين جشنواره آرزو شده است. متاسفانه طنزهاي نود شبي روي سردر سينماها آمده است و با اوضاع بدي که بدنه سينما با آن مواجه شده، به نظر مي رسد مرگ سينماي ايران در راه باشد. بسياري از سينماگران ما براي گذران روزگار در تلويزيون کار مي کنند. فيلمسازان جوان هم که مي خواهند سينما را متحول کنند، آنقدر از آنها حمايت نمي شود که مجبورند فيلم گيشه اي بسازند.
کارگردان فيلم "چند کيلو خرما براي مراسم تدفين" در ادامه تصريح کرد: با اين وضعيت نابسامان سينما نمي توان انتظار داشت سطح سليقه تماشاچي را بالا برد. زيرا سينماي استاندارد در ايران وجود ندارد. بيشتر فيلم هايي که اکران مي شوند هيچ سوژه يا بجز حضور يک دختر و پسر که عاشق هم مي شوند، ندارند و در حال حاضر هم از اين نوع سينما حمايت مي شود.
سالور در ادامه اظهارکرد: سياست گذاران فرهنگي برخلاف شعارهايي که در زمينه حمايت از سينما مي دادند، عمل مي کنند. 90 درصد امکانات محدود سينماي ايران صرف حمايت از فيلم هاي کم ارزش مي شود. با اين شرايط چطور مي توان انتظار داشت فيلم ساز دلزده نشود.
اين کارگردان جوان سينماي ايران به برگزاري جشنواره فيلم فجر اشاره کرد و افزود: جشنواره فيلم فجر هم وضعيت چندان قابل بحثي ندارد. در بسياري موارد مشاهده مي شود که به طور مثال سه فيلم کانديد دريافت سيمرغ بلورين مي شوند و در کمال ناباوري يک فيلم ديگر جايزه را مي گيرد که سريال آن از تلويزيون نيز پخش شده است. متاسفانه نگاه غيرکارشناسانه اي بر جشنواره فيلم فجر حاکم است.
وي تصريح کرد: در تمام دنيا جشنواره ها را براي حمايت از فيلمسازان جواني برگزار مي کنند که به نوع ساختار شکني کرده و تفکري در پشت سوژه هاو فيلم هاي آنها وجود دارد اما در ايران جشنواره فيلم فجر تبديل شده به جايي براي اکران فيلم هايي که قرار است به اکران عمومي در بيايند. با اين اوضاع بايد فيلمسازان ما دست هاي خود را به نشانه تسليم بالا ببرند و با اين وضعيت کنار بيايند.
پ.ن:شعار هفته در حمايت از سينماي مستقل و غير تجاري: سامان سامان خدا نگهدار تو .... بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو
پ.ن:فتوبلاگم با چند عکس جدید بروز شده {+} .. اگر هم دوست داشتید به این لینک در بالاترین رای مثبت بدید {+}
Cut

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 2:39 توسط گدا و فقیر |

تابناك و گشاده دست، فلق خُرد بهارى
تابناك و گشاده دست با هزار چشم تو را مى‏نگرد
تابناك و گشاده دست براى تو آرزوى خير مى‏كند.
دو گل آتش در مجمر و دو حبه‏ى كندر
تابناك و گشاده دست
در اين فلق خُرد
بر دروازه‏ى وطن
صليبى از دود رسم مى‏كند.

پ.ن:مطلبی از سهیل آصفی در همین رابطه {+}
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:45 توسط گدا و فقیر |