چه زيباست محبوب من
در جامه ي همه روزي خويش
با شانه ي كوچكي در مويش !
هيچ كس آگاه نبود كه او اين چنين زيباست .
اي دختران آشويتس
اي دختران داخاو
شما محبوب زيباي مرا نديده ايد ؟
در سفري بس دراز بدو بر خورديم ،
نه جامه اي بر تن داشت
نا شانه اي در موي
چه زيباست محبوب من
كه چشم و چراغ مادرش بود
و برادر سراپا غرق بوسه اش مي كرد!
هيچ كس آگاه نبود كه او اين چنين زيباست .
اي دختران ماوت هازن
اي دختران بلزن
شما محبوب زيباي مرا نديده ايد؟
در ميدانگاهي يخزده بدو برخورديم
شماره يي بر بازوي سپيدش داشت
و ستاره ي زردي در قلبش .
پ.ن:شعر از ياكووس كامپانل ليس _ ترجمه شاملو .. نقاشی از سودابه اردوان{+} پ.ن:آره رفيق .. متاسفانه هنوز زنده ام ..ولی هنوز مغزم از معده همتون بيشتر کار ميکنه.. به خودت بگیر چون با توام. پس منو بخاطر فراموش کردن روز ولنتاین مسخره نکن.
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 19:5 توسط گدا و فقیر
|
كمونيست بر چند پايه بنا گذاشته شده است. از مهمترين انها ميتوان به فلسفه يا جامعه شناسي يا سياست و اقتصاد اشاره كرد. كارل ماركس و انگلس فلسفه خود را به عنوان ماترياليسم ديالكتيك توصيف كردند. ماركس مفهوم هگلي ديالكتيك را به عاريه گرفت و از ان به عنوان وسيله اي براي تحليل تاريخ و شناخت موتور هاي (نيروي محرك) اجتماعي كه موجب تحول تاريخي مي شوند استفاده كرد.
ولي معناي كلمه ماترياليسم در فلسفه ماركسيسم چيست؟
ديالكتيك هگل، حتي "عالم مثالي"مقدس او، تابعي از يك امر انتزاعي است. از نظر هگل، دنياي واقعي فقط باز تابي از اين عالم مثالي است. اما ماركس در اين باره مي نويسد:"در نزد من، بر عكس، عالم مثالي چيزي جز ماده نيست كه به ذهن انسان راه يافته و در ان جا جاي گرفته است." به عبارت ديگر ، به جاي اين كه دنياي واقعي بازتاب هايي از نوعي عالم مثالي باشد،خود اين عوالم مثالي و انديشه ها بازتاب هايي از دنياي واقعي در ذهن انسان هستند. افكار وعوالم مثالي چيزي جز پاسخ هاي فكري بشر به وضعيت مادي انسان دردنياي حقيقي نمي باشند. بديهي است كه اين ديدگاه ماركس تمامي عوالم مثالي را از انواع افلاطوني، هگلي يا مسيحي گرفته تا برزخ تفكر انساني، نفي مي كند. همه اديان را محصول تخيل بشر ميداند و نه زاييده يك راز گشايي يا دخالت يك امر مقدس. مفاهيمي نظير عالم مثالي،خدا،بهشت،دوزخ،روح ، همگي انها هنگامي در ذهن انسان زايش مي يابند كه او براي رويارويي با دنياي حقيقي ، يعني دنياي مادي ، تلاش مي كند. اين حقيقت كه يك چنين مفاهيمي از طريق تاثير گذاري در ميان انسان ها مي توانند به نوبه خود موجب تحولاتي در دنياي مادي بشوند، از جنبه اسطوره اي بودن انها نمي كاهد.
برخي از انها به ويژه در ميان ماركسيست هاي متاخر، چنين فرض مي كنند كه اين ماترياليسم ماركسي مترادف با جبر اقتصادي است. يعني اينكه چون وضعيت بشر در دنياي حقيقي اساسا مانند وضعيت حيواني است كه براي بقاي خود مي كوشد، لذا كليه تفكرات و فعاليت هاي بشري داراي انگيزش اقتصادي است. انسان كه اسير بي يار و مدد نياز هاي اقتصادي و از مندي خويش است، مي تواند كه از اراده ، افكارش را پنهان كند. ولي با اين حال، باز هم تابع جبر اقتصادي است. اما بايد گفت كه مفخوم جبر اقتصادي به قدري وسيع است كه ساده كردن بيش از حد اين تفكر ماركسيستي صرفا يك كردار نادرست است. نه ماركس، نه انگلس، هيچ يك هرگز فرض نكردند كه تمامي افكار يا فعاليت هاي انسان را مي توان در راستاي جبر اقتصادي توجيه كرد. آنان، هرگز يك ديدگاه جبري درباره سرنوشت بشر نداشتند. مفهوم انسان عصر نوزايي"رنسانس" را كمال مطلوب خود قرار دادند، انساني كه به تمامي جنبه هاي زندگي علاقه مند بوده و آزادنه در فعاليت هاي متعدد و ممكن شركت مي كند. اگر كسي مي توانست حدس بزند كه انسان كمال مطلوب در نزد ماركس و انگلس كه كسي است، اين شخص احتمالا لئوناردو داوينچي بود. با وجود اين، خود ماركس و انگلس را بايد تا حدي مسئول اسن برداشت هاي نادرست از تئوري هايشان دانست، چرا كه اين نوع برداشت ها را خودشان عرضه كردند. پس از مرگ ماركس، انگلس مي نويسد: من و ماركس تا حدي مسئول اين وضعيت هستيم كه گاهي پيروان ما اهميت بيشتري را براي عامل اقتصادي در مقايسه با اهميت واقعي آن قائل شده اند. ما ناگزير بوديم كه در برابر مخالفان خود، بر اين اصل عمده ي اقتصادي تاكيد كنيم تا بتوانيم بر آنها چيره شويم. ولي موقيعت مكاني و زماني همواره به ما اجازه نداد تا به نقش بر حق ساير عماصر در تعامل هاي متقابل فرايند تاريخي(عوامل اقتصادي و غير اقتصادي) بپرازيم..
اگر
توصيف مادي ماركسيسم از نقش انسان در جامعه و تاريخ معدل با جبر اقتصادي نيست، پس چه معناي دارد؟
ماركسيسم مي گويد كه ساختار جوامع بشري در مراحل متعدد تاريخي اش، در اثر تشكل و سازمان وسايل توليد پديدمي آيند و انسان ها در ايجاد آن نقشي ندارند. اين سازمان وسايل توليد يعني شيوه توليد و تغذيه، روش هاي كار يا استفاده از انواع ماشين در جامعه را مي توان به مثابه شالوده ساختار اجتماعي دانست. ساير فعاليت هاي بشري نظير هنر، علم،دانش،حكومت، تعليم و تربيت، قانون،حرفه هاي مختلف، خود جامعه، به نوبه خود در آن سازمان اقتصادي تاثير مي گذارند(تعامل تاريخي).. جامعه از ديدگاه ماركس و انگلس را مي توان بصورت يكي از درختان منطقه گرمسري تشبيه كرد. كه شاخه هاي آن ريشه هاي واقعي هستند، ريشه اصلي و تنه درخت همانا سازمان وسايل توليد است. از تنه درخت شاخه ها به سمت آسمان مي يروند كه كنايه از فعايت هاي گوناگون انسان است. ولي بالاخره به زمين بر ميگردند تا خودشان نيز ريشه هاي عالي بشوند كه بر قوت درخت افزوده و حتي شكل آنرا تغيير دهند.(تاثير متقابل روبانا در زير بناي مادي جامعه)
از اين رو ست كه محصولات توليد شده به وسيله بشر، هنر انسان، علم و دانش انسان هيچ يك لزوما به وسليه جبر اقتصادي تعيين نمي شود بلكه صرفا در درون يك جامعه ي داراي جبر اقتصادي ريشه مي گيرند. بارزترين مثالهاي آن: يك هنرمند، يك سوسياليست"اصيل" و يك فيلسوف است. اين انسان ها و تفكرات آنها تحت تاثير انگيزه هاي اقتصادي نيستند بلكه از همه حرف ها گذشته ، آنها قادر نيستند از كليت اجتماعي كه در آم بدنيا آمده اند بگريزند. اين كليت اجتماعي در كار آنان تاثير مي گذارد و كار آنان بر كليت اجتماعي مؤثر است، به طوري كه حتي آن كساني كه مي توان گفت به راستي تحت تاثير عوامل اقتصادي هستند(يك مثال ديگر:آزمندترين بازرگانان) باز هم عقايد اين افكار درباره جامعه و جايگاه خويش در آن، در اثر فعاليت و تفكر"آزاد ترين" انديشمندان، تعديل مي شود.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 16:19 توسط گدا و فقیر
|
ایستاده از راست به چپ: داریوش مهرجوییی، وابسته ی وزارت اطلاعات، بهرام بیضایی، مسعود کیمیایی، ناصر تقوایی، علی حاتمی(تسبیح به دست) شریفی: تهیه کننده و تیر خلاص زن
علی سنتوری نماد آشکاری از تمام هنرمندان و نسل قربانی شده ی پس از انقلاب است
همانگونه که انتظار میرفت سرانجام کپی دی وی دی فیلم سنتوری از دیشب وارد بازار شد. حتا برای من که کوچکترین علاقه ای به سینمای شکلاتی ایرانی ندارم نیز دیدن آخرین فیلم مهرجویی کاملا اغوا کننده بود چرا که پس از توقیف ِ این فیلم و هوچی گرایی های پیرامون ِ آن طبق معمول بازار گرمی مشکوکی نیز پشت پرده محتمل می نمود. اما پس از شروع به دیدن فیلم دریافتم تحمل اینهمه بی سوادی در فیلمسازی تقریبا غیر ممکن است البته حدس میزدم که مهرجویی باز هم نگاهی نیمه بازاری خواهد داشت اما باور نکردنی بود که این فیلم به لحاظ بصری و عناصر تکنیکی کاملا فاقد ِ هرگونه شعوری باشد. نور پردازی ابتدایی و رقت انگیز آن غالبا تهوع آور مینمود و از همه هول انگیز تر فیلم برداری کاملا ناامید کننده ای که با فیلم برداری رو دست انجام شده بود و ظاهرا هیچ فکر و هدف و ایده ای را نیز دنبال نمیکرد. کارگردانی مهرجویی طبق انتظار موید بی سوادی مطلق فیلمساز در امر ساخت فیلم بود به عنوان ِ مثال صحنه های کنسرت علی سنتوری شامل لانگ شات های کسل کننده و تصاویر موهنی از تماشاگران بود که در این بین باید اذعان کرد تصاویری که تلویزیون آخوندی از مراسم های معمولی نشان میدهد دارای نماهای فکر شده ی برجسته تری ست. حتا یک تراولینگ یا کرین که در نمابرداری صحنه های کنسرت ضروری ست مشاهده نمی شد و تدوین فاجعه آمیز فیلم نیز به این انحطاط هنری دامن میزد. تکنیک جامپ کات در تدوین فیلمی مثل ( از نفس افتاده ) ی گدار در دوره ی خود بسیار درخشان و همسو با محتوای تصویر بود اما فیلم ِ آقای مهرجویی نیز که تنها اشکل ِ تدوین خود را بر جامپ کات گذاشته کاملا مشهود است که هیچ فهمی از سینما ندارد و بیشتر موجب عصبی شدن ِ بیننده از این همه جامپ کات های بی معنی و نفرت انگیز است.
پ.ن:برداشت شده از وبلاگ مزدوشت
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:18 توسط گدا و فقیر
|
اين چنين در چشم انتظاري
شبها چنان دراز مي گذرد
كه ترانه ريشه افشان كرده
و درخت وار بر باليده است
و آنان كه به زندان ها در اندرند
مادر
و آنان كه روانه ي تبعيدگاها شده اند
هر بار كه آهي برآرند
نگاه كن
اينجا برگي بر اين سپيدار مي لرزد
پ.ن: اين روز ها بيشترين وقت خودم رو صرف بازخواني چندين باره آثار ماركس و انگلس كرده ام.. وقتي با كلمات و مفاهيمي چون انسان تاريخي يا انقلابي اصيل مواجع مي شوم.. به نا خواسته ياد محمود صالحي و اسانلو مي افتم.. انسان هاي كه خواستار برپاي جامعه ي جديد هستند. در برابر همه ي موانع موجود مي ايستاند و نظام اجتماعي كه بزور برايشان تعريف شده است را بر هم مي زنند. براي برپايي جامعه ي نوين بايد ساختار هاي كپك زده سرمايه داري دوران، ويران شود تا طبقه ي اجتماعي باقي مانده شروع به نوشتن و تعريف مجدد از هنجار و نا هنجاري ها بكند..
الهام گرفته شده از سخنان باكونين
پ.ن:براي پيگيري از آخرين وضعيت محمود صالحي به اينجا برويد {+} و اينجا رو هم امضا كنيد{+} جان محمود صالحي در خطر است بايد دنيا را متوجه اين موضوع كرد.
پ.ن:آزادي رفقاي كه تا به امروز آزاد شده اند، رو تبريك مي گم.. به اميد آزادي تمامي زندانيان سياسي..{+ +}
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 16:51 توسط گدا و فقیر
|
دوستان و دشمنان عزیز .. عارضم خدمتتون این نقاشی که می بینید، یکی از شاه کارهای این جانب در دوران کودکیست. مهد کودک محل کار مادرم(بیمارستان گلستان). بعدها در دبستان به عنوان نیروی سرکوب و ضد شورش گماشته شدم. زنگ های تفریح دم در مدرسه می ایستادم تا کسی فرار نکند و اصطلاح تشکیلاتیم "مامور انتظامات" بود .. صبح ها مثل یک نره خر در چهار چوب مدرسه می ایستادم و همین که زنگ می خورد در مدرسه را می بستم تا کسانی که دیر می آیند پشت در بمانند تا بعدا به اموراتشان رسیدگی شود. در دهه های فجر ماموریت های جدید بر عمده ی ما می گذاشتن. باید از بچه پول جهت همیاری و کمک برای آمده کردن مدرسه و کلاس برای دهه ی فجر، جمع می کردیم. بعضی ها که پول نمی آوردن، مجبور می کردیم وسایلی مثل روبان و کاغذ دیواری و ..... بخرند.. بعد گروه سرود. صبح ها ناظم در میکروفن می گفت: می خوام یک مرگ بر آمریکای بگین که صداش تا خود آمریکا بره.. بچه ها یک بار می گفتن: مرگ بر آمریکا .. ناظم می گفت: انگار هنوز خواب هستید و یا از سرما دارید به خودتون می لرزید، دومی رو بلند تر بگید .. و این کار اینقدر ادامه پیدا می کرد تا خود ناظم خسته بشه از سرپا ایستادن و من با چشمانی که از دانش آموز خاص بودن برق می زد به شاگردانی که در صف ایستاده بودن نگاه می کردم و در دلم می گفتم که اینا آرزو دارن برای چند دقیقه از صف جدا شده و پیش من به ایستاند... زنگ اول تمام می شه و ساعت تقریبا ۹ صبح هست.. هوا کمی گرم شده. میزی با کمی میوه و گل و کادو .. چند صندلی و مامور انتظاماتی که بالای سر میز ایستاده تا کسی به میز و تشکیلات روش تعدی نکند.. دانش آموزان مثل اول صبح دوباره در صف می ایستاند و مراسم شروع می شه.. گروه سرود(به آنان که با قلم تباهی دهر را به چشم جهانیان پدیدار می کنند). چهار تا خاطره و شعار و بد و بیراه به شاه و آمریکا و اسرائیل .. بعدش هر کسی که تو مدرسه اسمش روح الله بود جایزه می دادن.. همیشه پیش خودم این سوال رو کردم که اسمم رو روح.... نگذاشتن؟
روزنامه دیواری های که باید حتما عکس امامی که از صفحه ی اول کتاب کنده بودیم رو بالاش بچسبونیم .. گوش های مفت ما پر شده بود از شعار های بسته بندی شده ی معلمان از فیلتر انقلاب فرهنگی گذشته.. آینده ی که مثل نسخه ی سرما خوردگی، بدی و خوبیهایش رو پیچیده بودند. بچه های که مثل من دوران کودکی خودشون رو در دهه ی ۶۰ گذرونده باشند، حرف های من رو خوب درک می کنند.. مائو یک جمله ی معروف داره که هر وقت نوستالژی دوران کودکیم عود می کنه یاد اون جمله می افتم.(عجیب باون جمله یادم نیومد.. شما هم زیاد گیر ندیدن)
پ.ن:خدا رو شکر وقتی دبستان تمام شد. دچار یک تهول عظیم فکری شدم . دیگه حاضر نشدم مامور انتظامات و از این حرف ها بشم.. ولی سه سال راهنمایی رو بعنوان قاری قرآن مدرسه گذروندم. جالبیش اینجاست که سه سال اون هم هر روز، سوره ی شمس رو می خوندم و هیچ کس اعتراض نمی کرد . نقاشی بالا با موضوع دهه فجر است و الان در یکی از موزه های شهر پاریس برای بازدید عموم به نمایش گذاشته شده.. عکس کامل رو اینجا ببنید{+}
پ.ن: شعر دهه ی ۶۰ از محسن نامجو
روزی که خرید مادر کیف مدرسه،قرمز، چمدانی...کلاس اول....با کلید
روزی که سخت حل میشد اصل هندسه...دبیر «همدانی» ....صد کاروان شهید
روزی که مرد خواهد جان بچگی،روزی که حسرت واجب است بر تو پای نشئگی
روزی که رفت بر باد،روزی که ماند در یاد...شهر کلان که روزی علی آباد باد
روزی که رفت از یاد ،روزی که داد بر باد،تا باد چنین باد...داد و بیداد که تا باد چنین باد
روزی که خط کش تصویری شکست میانه تنبیه....
روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود گویی
روز درک تضاد ،تبعیض، تفاخر، ترجیح
روز لکه آب شور چشمت بر غلط دیکته
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 19:38 توسط گدا و فقیر
|

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستهایش به زیر پوششی از گرد پنهان بود…
ولی آن ته کلاسی ها
لواشک بین هم تقسیم می کردند
دلم می سوخت بحال او که بیخود هو می کرد
و با آن شور
تساوی های چیزی را نشان می داد
با خطی روشن
به روی تخته تاریک
که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود
تساوی را نوشت
بانگ آورد:
که یک با یک برابر هست
که یک با یک برابر است…اینجا…
بناگه…از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یکنفر باید بپاخیزد…همیشه یکنفر باید…
به آرامی سخن سر داد:
این تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت
معلم مات برجا ماند
و او میگفت…
اگر یک فرد انسان واحد یک بود…؟
آیا باز هم یک با یک برابر بود…؟
پ.ن: اخبار شکنجه ی بیژن صباغ، سعید حبیبی، کریمی زاده، گرایلو و پیران{
+ +} ..
پ.ن: عکس و آخرین اخبار از تجمعات و نمایشگاه عکس از زندانیان سیاسی، در شهر های مختلف، در حمایت از هفته ی همبستگی با یاران در بند. برای حمایت و دیدن عکس ها به اینجا بروید{
آلمان،
آمریکا،
خود وبلاگ}
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 7:50 توسط گدا و فقیر

از آنجا که ما همگی به نوعی درگیر زبانیم و به آن می پردازیم، ذکر چند نکته در این مورد ضروری می نماید که در اینجا مطرح خواهم ساخت. علاقه دانشمندان تمام رشته ها توجه خاص به زبان است، منتها هر یک تنها در رشته خود و جدا از دیگران. من بر این اعتقادم که برخی از آشفتگیهای موجود در مطالعات حاضر، ناشی از بی توجهی کلی نسبت به زبان به مثابه ابراز تفکر است.
زبان، موضوعی به مراتب جالبتر و مهمتر از آن است که تنها در اختیار عالم کهنه نگر فقه اللغه یا تقلیل گرای معاصر باقی بماند. زیرا در این میان وحدتی وجود دارد که از دو فرض نشئت می گیرد. یکی از این دو، فرض را بر این می گذارد که رابطه میان روان آدمی و گفتار به مراتب ظریفتر و پیچده تر از حدی است که بتوان دریافت. و فرض دوم بر این پایه است که زبان اگرچه یکی از راههای ایجاد ارتباط ما با دیگران است، ولی نه تنها بیانگر اندیشه بلکه حاکی از عاطفه و احساس نیز هست. به گونه ای که تحلیل صرفا عقلایی زبان چیزی بیش از توضیح شیمیایی گل سرخ برای توصیف این گل به دست نخواهد داد.
از میان ما، آنانی که شیفته کلمات اند و عبارتی زیبا به وجدشان می آورد، می دانند که کلمات تنها ابراز آدمی برای بیان آلام درون، ادای احترام، طرح یافته ها و ابراز توافق با رخدادهایی است که از درون یا برون بر ما می گذرد. ما نیز، همچون تمامی عاشقان، هر قدر بتوانیم بر آنچه دوست داریم می افزاییم. عاشقانی بیهوده نیستم و عاشقمان برای زندگی است. بگذارید داستانی کوتاه در این باره نقل کنم:
رسولی محنت کشیده از عشق به معنویت، در میانه بیابانی لم یزرع فرشته ای در برابر خود دید که بانگ می زد،( ای پیامبر برخیز، از بر و بحر بگذر و دل مردمان را به کلام مزین ساز)(از پوشکین، شاعر روسی). هراکلیتوس مظهر خرد در یونان باستان نیز می گوید(نه به من بل به کلام گوش فرا دهید).
اندیشه خود باید با فهم نقادانه رابطه بیان زبانی با شم عمیقتر و پایدارتر انسان، همراه شده باشد. نیروی انگیزنده زبان است که می گیرد، می لرزاند، دگرگون می سازد و از این رهگذر انسان را انسان می کند. و زبان چه به گفته در آید و چه خاموشی بماند، تنها خصیصه براستی انسانی است. بدین لحاظ، زبان به مثابه نیروی کلیتها در ما به ودیعه گذاشته شده است. تا از محیط اطراف خود باشیم. به این ترتیب، ما با الحاق نیروی پرشتاب و بی قرار موجودیت فردیمان به نیروی از پی آینده و حجیمتر زبان، به حالتی از سیلان جهانی پا نی نهیم. و برای چنین امری تنها یک منشا و منبع وجود دارد که همانا ماهیت ذهن است.
اگر واژه ها از منشئی جز ذهن سرچشمه می گرفتند و خاستگاهی چون مرز و بوم و سرزمین مادری می داشتند، در همان پهنه زاده می شدند و می مردند و به این ترتیب ما فریب خورده و گرفتار توهمی باطل می شدیم.. وجود این نعمت سحرآمیز بر حرص و آز زمان غالب آمده است، نعمتی که به ما امکان می دهد با دیگران ارتباط برقرار سازیم، از اسرار پنهان وجود خود پرده برداریم. به هنگام استمداد به خصایص روانی ذهن و دل خود متوسل شویم. آلام درونی مان را ابراز یگانه یعنی زبان در سنت مکتوب یا ملفوظش بهره گیریم. و این همانا مسله ماست که ذهن و دلمان را به خود مشغول ساخته است. و این زبان است که پرشکوه و زنده از دهان آدمی فوران می کند و پرحرارت به بیرون می جهد. و این زبان است که به دور از هر کارآیی عملی و بلاواسطه، به ما می آموزد که واژه ها نمایی اندیشه اند و نیروی زندگی یا مرگ در همین زبان نهفته است..
کلان همانا قدرت است.قدرت است زیرا به نیروهای نهانی و پر رمز و راز حیات می بخشد. نقش و کار کلام برانگیختن نیروهایی است که تاکنون پنهان یا سترون بوده اند. و تنها در انتظار فرمان کلام بوده اند تا بر آنها پرتو افکند، آشکارشان سازد و امکان ورودشان را به قلمرو وجود و زمان فراهم آورد. این همان نیروی است که انسان از همان بدو پیدایش تمدن به کلام نسبت داده است. زبانی نوعی روند خردگرایی مفهوم مدار، منطقی یا استدلالی است. زبان نه تنها برای آن است که بیان کند، ارتباط برقرار سازد، استدلال کند و نتیجه بگیرد، بلکه امکان تجسم را نیز میسر می سازد. و درک شمی زبان نخستین نقش و عمل همان نیروی واحد و یگانه ای است که خرد نامیده می شود. زیرا از این پس است که می توانیم از پذیرش منفعل داده های حسی، به نگرشی تازه، سازنده و خودجوش از کل عالم گذر کنیم.. بدین سان، زبان نه تنها برای بنای عالم فکر، بلکه برای ساخت جهان بینش و درک نیز به پدیده ای ناگزیر مبدل می شود که این هر دو جهان در کنار هم هسته نهایی پیوندی مفهوم-معنوی و اخلاقی- را میان تمامی ما پدید می آورند. زبان نیرو و کنشی است. نه تنها برای ایجاد ارتباط و حدیث نفس، بلکه برای درک وضعیت و جهتیایی در جهان هستی. زبان روحی است جسمیت یافته. سکوت و گنگی کشنده و انزوای جانکاهی که تجربه می کنیم. سر انجام در زبان در هم می شکند و این آفرینش افقهای هر چه گسترده تر ارتباط میان انسانها که اکنون تمامی بشریت را در برگفته، ما را به ضرورتی درونی و اجتناب ناپذیر فرامی خواند تا بینش ارتباط را به مفهوم پیوند میان انسانها، پرورش دهیم و محترم بداریم. نیازی به جستوجوی کلام نیست. کلام و سخن درون ما نهفته است.
در خاتمه سخن ویلهام فن هومبلت، فیلسوف بزرگ زبان را به یاد می آوریم که چنین گفته است:( ما انسانیم، نه بدان خاطر که زبان داریم، بل از آن رو که خود زبانیم. )
پ.ن: این گفتار
روت ناندا آنسن در سال ۱۹۹۳ در بنیاد راسل سیج و اریک وانر، مدیر بنیاد، ریاست این جلسه را بر عهده داشت.. از جمله دیگر افرادی که در این جلسه حضور داشتن می توان به نوام چامسکی، اکیل بیلگرامی ، جورج میلر ، جیمز شوارتش.
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 5:47 توسط گدا و فقیر
|
انديشه مكن كه شانه هايت سنگين شود
انديشه مكن كه از كشيدن بار ديگران ناتواني
در شگفت ميماني از نيروي خويش
در شگفت ميماني كه به رغم ضعف خويش چه مايه توانايي
۵۱ روز گذشت. ایلناز آزاد شد. اکنون روبروی من نشسته. آخرین تلاشمان را می کنیم که خوشحال باشیم. اما گاهی گریه می کنیم. گاهی می خندیم. نگهبان همدیگر شدیم که یکی نرود جای خلوتی گیر بیاورد و گریه کند. ما خانواده ی پرجمعیتی هستیم. از هر چه حرف می زنیم در آخر به این موضوع ختم می شود: ایلناز . او بی تاب است. در جمع راحت نیست. اگر تنها هم باشد فوری به گریه می افتد. نمی دانم چه خواهد شد. آیا من به عنوان مادر خانواده چقدر تاب خواهم آورد تا بتوانم هر کدام را به شکلی وادار به صبر و مقاومت در مقابل حوادث روزگار و فراز و نشیب های زندگی کنم. گفتنش راحت است اما وقتی در مقابل موضوع قرار می گیری دل شیر می خواهد که بار غم کشد...
عزیزان خواننده، من نسرین عبداللهی موسوی مادر ایلناز جمشیدی، از تمام عزیزانی که در هر مکان و جایی که ما را یاری، همراهی و همدلی کردند و با حسن نیت تسلی دهنده ی ما در زمان مشکلات مان بودند صمیمانه سپاسگذارم و امیدوارم و آرزو می کنم هر چه سریعتر روزی بیاید که اوین و اوین ها در سراسر دنیا مکانی برای کسب علم و دانش و جایگاهی برای صلح و دوستی باشد.
پ.ن: آزادی ایلناز رو به خانوادش و همه رفقاش تبریک می گم. این نامه ی مادر ایلناز بود به همه کسانی که تا حد ممکن در انعکاس اخبار بازداشت ایلناز تلاش کردند و پیگیر آزادیش بودند.{+}
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 9:45 توسط گدا و فقیر

درباره زندگی
درباره زندگی چه میتوان گفت
درباره خاطرات گذشته
دوستان مدرسه
رفقای کودکی
بازی های بچگی
چه میتوان گفت
درباره حوض نقاشی
یک مشت کاغذ پاره
آدمکهایی با حرف هایی پوشالی
ودشنه هایی برهنه تنها برای رفقا
چه میتوان گفت
درباره یک گمگشته
یک متر طناب و یک جرثقیل
دو رکت نماز و یک سوره 12 گلوله
چه میتوان گفت
درباره رفیقی
که تازه فهمیدی
او را 20 سال پیش بی کفن ربودند
چه مي توان گفت
به مادر پسر16ساله
چگونه میتوان گفت
که پسرت را امشب
باد با خود برد
و فردا هرگز او را نخواهی دید
درباره مرگ
چه میتوان گفت
درباره زندگی
چه میتوان گفت
پ.ن: اين شعر رو سياوش شقايق با صداي گرم خودش برايمان خواند{
+}... متاسفانه تاريخ مدام در حال تكرار است. كتاب تاريخي كه همه برگهايش پر شده از سركوب و ترور و قتل و اعدام و بيكاري و اعتياد و ........
به اميد روزي كه صفحه ي جديدي بر اين كتاب تاريخ كهنه اضافه بشه و ديگر شاهد چنين روزهاي نباشيم. قتل يك دانشجو بعد از بازداشت و بدون تفهيم هيچ اتهام، براي ديگر جوامع كافيست تا زمين را به آسمان بچسبانند ولي براي ما ؟!!.. در وبگردي هاي ديشبم به مطلب جالبي برخوردم كه مصاحبه گر با لحني عجيب دليل نوشتن و مصاحبه خود را توضيح مي دهد.{
+}
"يكي از صحنههایی که در آستانهی انتخابات در ایران، باز هم بیشتر متشنج شده است عرصه فعالیتهای دانشجویی است. این تشنج، دیروز با انتشار خبر کشته شدن یک دانشجوی کردِ دانشگاه پیام نور سنندج به نام ابراهیم لطفالهی، به شدت بالا گرفت.
از سوی دیگر، ادامه بازداشت چهل فعال دانشجویی چپ، که ده تن از آنان علیرغم تحویل وثیقه از سوی خانوادههایشان، هنوز در زندان هستند و بیخبری برخی خانوادهها از شرایط نگهداری و بازداشت فرزندانشان، و نیز گلایههای هر دو بخش دانشجویی، یعنی دانشجویان کرد و دانشجویان چپ از عدم پوشش خبری کافی، موجب شد به مبارزات دانشجویی و حوادث درون آن بپردازیم."
خانم مریم محمدی از راديو زمانه منت بر سر و ديده خانواده هاي دانشجويان بازداشتي گذاشتيد.. واقعا لطف كرديد كه مطلبي راجع به قتل يك دانشجو زير شكنجه نوشتيد.. از شما سپاسگذارم و براي راديو زمانه سخت متاسفم.. قضاوت بر عهده ي خودتان. وقاحت؟ بلاهت؟
پ.ن: آخرين اخبار از روند پيگيري هاي خانواده ها و اخبار مربوط به بازداشت هاي جديد و فعل و انفعالات جنبش دانشجويي چپ را از اينجا بخوانيد{
13 آذر/
آزادي و برابري/
آواي دانشگاه} ... البته اگر دل در گروي آزادي دانشجويان زنداني داريد.لينك جديد سلام دموكرات{
+}
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 5:55 توسط گدا و فقیر
|