تبليغاتX
حرف هاي گدا و فقير

     
نخستين جشنواره بين‌المللي فيلم مستند ايران در حال برگزاري است و تا جاي كه وقت داشته باشم فيلم هايش را از كانال چهار مي بينم. يكي از فيلم ها برايم خيلي جالب بود و نتيجه گيري هاي فيلم ساز از واقعيت هاي كه به تصوير مي كشيد.در اين فيلم مردي وجود دارد كه براي سازمان تحقيقاتي روي ماهي ها كار مي كرد و زماني استخدام شده بود كه نگهبان قبلي را تكه تكه كرده بودن، كار براي روزي 1 دلار. از سوي ديگر هواپيماهاي اروپايي به آنجا مي آمدند و {علت اين رفت و آمد ها توضيح داده خواهد شد} خلبانان آن راضي به صحبت كردن راجب شغل خود نبودن ولي در آخر فيلم يكي از خلبانان حرف جالبي زد كه :براي كريسمس من به بچه هاي اروپايي انگور هديه مي دهم و به بچه هاي افريقاي اسلحه. جالب اينجاست كه نگهبان بومي موسسه گفت: بهترين حقوق را ارتش به سربازها مي دهد و ارتش در شرايت صلح حاضر به پذيرش سرباز جديد نيست و براي استخدام در ارتش آروزي جنگ مي كنم تا شايد خانواده ام زندگي بهتري داشته باشن. براي اولين بار بودم مي ديدم كسي براي زنده ماندن و بقاي زندگي خواهان جنگ بود و خيلي چيزهاي ديگر.. در آخر فيلم يكي از دوستانم گفت اين سينما مستند حقيقت بيشتر فيلم هاي مورد علاقه ي تو را نشان مي دهد(منظورش از فقر و گدايي بود) گفت بعضي وقت ها بد نيست از لبخند يك كودك فيلم بسازند. من هم در جواب چيزي نداشتن بگم جز اينكه انسان همواره بدنبال هموار كردن زندگي و از بين بردن بدي هاست. بدي يا هر چيزي كه بعنوان زشتي در جانعه محسوب مي شود را بايد نشان داد تا به فكر تغيير آن باشيم(البته ما اين جوري صحبت نكرده بوديم).. برسي فيلم به كمك محسن قادري.

اين فيلم محصول سال2004، در قالب مستند، فرانسه ، اتریش، بلژیک،107 دقیقه و به كارگرداني هوبرت ساوپر است.كارگردان فيلم خود را چنين
توصيف مي كند(حکایت آدمیان شمال و جنوب، ماجرای جهانی شدن وسرگذشت یک ماهی).دریکی ازسال های دهه 1960 در قلب افریقا گونه جانوری نوینی در دریاچه ویکتوریا به شناسایی رسید که از آن به عنوان یک تجربه نوین علمی یاد شد: ماهی خاردار نیل، شکارچی سیری ناپذیر آبها که تقریبا کل گونه های ماهیان بومی را به کام خود می کشید. امروزه اما گوشت این ماهی نورسیده که با شتاب زادآوری می کند به سراسر جهان صادر می شود
هواپیمای باربری غول پیکر شوروی پیشین هرروز به زمین می نشیند تا آخرین صید جنوب را درازای محموله شمال به دور دست برد...این محموله از راه رسیده اسلحه های کلاشینکوف و مهماتی نظامی برای برافروختن آتش جنگ های بی شمار درقلب سیاه یک قاره است:افریقا
این داد و ستد پر رونق چند ملیتی که ماهی را با مهمات جنگی معاوضه می کند، یک وصلت نافرخنده جهانی را در ساحل بزرگ ترین دریاچه گرمسیری جهان رقم می زند: لشکری از ماهیگیران بومی، بانکداران جهانی، کودکان بی سرپناه، وزیران افریقایی، اعضاء هیات های اتحادیه اروپا، فواحش تانزانیا و خلبانان روس.
محدوده دریاچه های پهناور که گفته می شود نخستین خاستگاه نسل بشر بوده مرکز سرسبز، حاصل خیز و معدنی افریقاست.این منطقه همچنین به خاطرحیات وحش بی مانند، قله های آتشفشانی برف گرفته، و پارک های ملی معروف خود شهرت دارد. در عین حال، اینجا به راستی« قلب تیرگی» دنیای ماست

بیماری های همه گیر و فزاینده، کمبود مواد غذایی و جنگ های داخلی درازمدت در این منطقه، درحالتی ازبی خبری و ناهشیاری اخلاقی رخ می دهند. این ستیزهای مسلحانه، خوفناک ترین و مرگبارترین ستیزهای تاریخ پس از پایان جنگ جهانی دوم بوده اند. تنها در شرق کنگو تلفات روزانه جنگ برابر با شمار کشته شدگان رخداد یازدهم سپتامبر نیویورک است. این نبردهای بی شمار اغلب به مثابه « ستیزهای قومی» بازشناسی می شوند که برخی از نمونه های آنها ستیزهای قومی روآندا، بوروندی یاسودان است. عامل نهفته چنین کشمکش هایی در بیشتر موارد چشمداشت های امپریالیستی به منابع طبیعی این مناطق است.
در کابوس داروین کوشیدم ماجرای پیروزی شگفت انگیز و عجیب و غریب یک ماهی و رونق اقتصادی گذرا و ناپایدار حول و حوش این« خیره کننده ترین» حیوان را در قالب تمثیل طعنه آمیز و هول انگیز چیزی نشان دهم که نظم نوین جهانی خوانده می شود. می توانستم چنین فیلمی را در سیرالئون نیز بسازم اما شاید آنجا به جای ماهی الماس را و یا در هوندوراس موز و در لیبی، نیجریه یا آنگولا نفت خام را نشان می دادم.گمان می کنم بسیاری از ما بر ساز و کار ویران گر روزگار خود خود آگاهی داریم اما نمی توانیم آن را به گونه کامل به تصویر درآوریم. ما از« پذیرش آن» ناتوانیم، ناتوان نسبت به باور حقیقی و بنیادی درباره آنچه که می دانیم. برای مثال باورنکردنی است که هرجا مواد خام اولیه کشف می شود آن منطقه به فقر و تنگ دستی می افتد وفرزندان آن به سرباز و تفنگدار تبدیل می شوند و دخترانشان به کنیزی و روسپی گری می روند. شنیدن و دیدین چندباره این موضوعات روحم را می آزارد.پس از صدها سال بردگی و استعمار افریقا، جهانی شدن بازارهای افریقا سومین و مرگبارترین تحقیر و خوارداشت مردمان این قاره است. خود پسندی کشورهای ثروتمند نسبت به جهان سوم(یعنی سه چهارم جمعیت جهان) در آینده خطرات بی اندازه ای را برای همه ملت های جهان پدید می آورد
به نظر می رسد که مشارکت کنندگان فردی یک نظام مرگبار رخساره های زشتی ندارند و در بیشتر موارد مقاصد و نیات شان بد نیست. این مردم من و شما را هم دربر می گیرد. برخی از ما« صرفا کار خود را می کنند»(مثل پرواز یک جامبوجت که ازنقطه الف به نقطه ب می رسد و کارش حمل بمب ناپالم است)، برخی نیز اساسا نمی خواهند بدانند، و برخی دیگر نیز تنها برای بقا می جنگند.در این مستند کوشیدم افراد را تا آنجا که امکان داشت از نزدیک و بی واسطه به فیلم درآورم. سرژی، دیامون، رافائل، الیزا آدم هایی واقعی اند که به گونه ای شگفت آسا پیچیدگی این نظام و برای من رازی واقعی را برملا می سازند

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 7:47 توسط گدا و فقیر |

تئوري سياه است ولي درخت جاويدان زندگي سبز است. اين جمله گوته مصداقي است براي ساخت تئوري سركوب دانشجويان، توسط احمدي نژاد. رئيس جمهور خوش خيال با اين تصور كه با حضور خود در دانشگاه، فوج فوج از دانشجويان مشتاق براي تاييد سياست هاي او به سالن مي آيند و شروع به تشويق وي مي كند، توهمي بيش نبوده و شنيدن حرف حق خيالشان را مشوش و چهره ي ايشان را مكدر ساخت. پس رئيس جمهور انفلابي و منتخب مردم دست به يك لجبازي بچگانه مي زنند و با پرونده سازي شروع به انتفام گيري مي كنند. نشر مطالب توهين آميز به پيامبر اسلام، با لوگوي نشريات دانشجوي در محيط دانشگاه و بعد هم شروع به بازداشت دانشجويان... تكرار مكررات نمي كنم تقريبا اكثر وبلاگنويسان به اين تئوري احمدي نژادي آگاه هستند.
در ابتدا فكر مي كردم اين هم مثل بقيه بازداشت ها خواهد بود و بعد از تفتيش عقايد و چند ماه انفرادي آنان را آزاد مي كنند ولي امروز وقتي خبر 7 سال حكم زندان براي اين دانشجويان را شنيدم كپ كردم. شك ام به يقين تبديل شد كه احمدي نژاد بدون ترديد دچار بيماري شپنهاوري(بدبيني) است و گوي اين سه دانشجوي بايد تاوان اين بدبيني ها را بدهند.به خيال خود با اين بازداشت ها محيط انتقادي دانشگاه جاي خود را با خفقان و ترس از محروميت از تحصيل عوض كرده. در پيش خود هم با همان خنده ي هميشگيش گفته: ببين چطور از ترس همشون خفه خون گرفتن.. ولي دانشجويان پيشرو نه تنها در اعتراض به حكم دادگاه بلكه به حضور مجدد ايشان در دانشگاه هم فرياد "رئيس جمهور فاشيست، پلي تكنيك جاي تو نيست" سر دادن. نمي دانم آيا مواد مخدر، سرفت مسلحانه، آدم رباي و ....... اقدام عليه امنيت اجتماعي محسوب مي شود يا نوشتن يك مقاله در فلان نشريه دانشجويي كه مخاطبان آن تعداد محدودي هستن يا نوشتن مطلبي در وبلاگي كه آمار بازديدش روزي 10 نفر اند؟
اسم از نشريه آمد. بد نيست نگاهي به ديدگاهاي ژان پل سارتر در اين زمينه بكنيم. براي فرار از فكر كردن در رابطه با بچه بازي هاي احمدي نژاد بد نيست.

در اكتبر 1945 پل سارتر به همراه سيمون دوبوار، ريموند آرون، ژان پل هام، موريس مرلوپنتي و آلبر اوليويه به انتشار ماهنامه اي ادبي-سياسي به نام عصر جديد دست زدن. اين مجله در عوالم فكري فرانسه به نيرويي تبدل شد. نويسندگان اين نشريه سياست استعماري حكومت فرانسه در الجزاير مورد حمله قرار دادند و به مدت چند سال عليه سلطه ي فرانسه بر هند و چين تبليغاتي راه انداختند كه بسياري جهات شبيه مبارزه ي اخير چپ هاي آمريكا عليه دخالت نظامي ايالات متحده در عراق بود. آنها تسلط و موضع بورژوازي امريكا و فرانسه را همچون عامل ستم طبقاتي و خواب كردن اذهان عمومي اين دو كشور، محكوم مي كردند. با سوسياليسم همنوايي مي نمودند اما ماركسيسم و حزب كمونيست فرانسه را به دليل جزميت و تعصب زير تازيانه مي بردند. در ژوئن 1946، زماني كه كه سارتر و مرلوپنتي اعلام كردند كه در جنگ جهاني سوم"اگر رخ بدهد" طرف روسيه را خواهند گرفت، آرون و اوليويه از كار خود استعفا دادند. استعفاي آنان دست سارتر و مرلوپنتي را باز كرد تا نشريه را يكسره به هدف هاي راديكالي خود اختصاص دهند. سارتر در يك رشته مقاله كه از فوريه تا ژوئيه سال 1947 ادامه داشت" بعدا اين مطالب به صورت كتابي تحت عنوان ادبيات چيست چاپ شد" از ادبيات منثور خواست تا از برج عاج خويش بيرون آيد و به زندگي معاصر بپردازند. او كتابها و نشريات دانشگاهي را همچون آثاري كه به دور خود تار تنيده اند، مورد تمسخر قرار داد. كتابخانه ها را با گورستان مقايسه كرد و به آنان مي خنديد:(مرده ها آنجا هستند.... موجودي اين كتابخانه ها را تابوت هاي تشكيل مي دهد كه توي قفسه ها چيده شده.... مانند خاكستردانهاي دخمه ي مردگان). كتابهاي كه(ديگر روي زمين جايي ندارند... اگر رهايشان كني، مي افتند و از هم مي پاشند. فقط لكه هاي جوهر روي كاغذهايي كپك زده باقي مي ماند.) .. نويسندگان بزرگ غم نان را فراموش مي كردند و به ميدان مي آمدند و با مردم هم صدا مي شدند. فيلسوفان عصر روشنگري و بيش از همه ولتر به رغم هزاران مانع و سانسور، يا دولت و طبقه ي حاكمه درگير مي شدند تا از انسانيت سخن بگويند.( از اين رو قرن هجدهم برجسته و يگانه در تاريخ و بهشت گمشده نويسندگان فرانسوي بود). پس از انقلاب، ادبيات فرانسه دوباره به گوشه ي دنج خود پناه برد يا به خدمت بورژوازي پيروز در آمد، تا آنكه هوگو و ژرژ ساند و ميشله و زولا آن را دوباره به خط مبارزه كشاندن. آنگاه بود كه ادبيات دوباره عظيمت يافت. پس از شكست كمون در سال 1871 دوباره ادبيات از ميدان گريخت: فلوبر شورشيان را به باد ناسزا گرفت، دموكراسي را مسخره كرد و سبك خود پيرايه و زرق و برق بخشيد. رنان كه مسحيت را نخست بيماري مسري اسطوره ها ناميده بود، بعد ها آن را همچون راه رستگاري نظم اجتماعي مورد ستايش قرار داد. تن كه فضل فروش بي مقداري بود خود را در نقد ادبي دفن كرد و به ارتجاع سياسي پيوست. سارتر به ريش سمبوليستها و پارناسيها و بيسوادان" هنر براي هنر " مي خنديد. ژيد را به علت اينكه قلم خود را براي اصلاحات در گنگو به كار انداخته بود تحسين مي كرد. اما پل والري را با اين جمله كه" در بيست و پنچ سال گذشته، كتابهاي منتشر كرده كه اگر بعد از مرگش هم منتشر شوند، خيچ فرقي نمي كند" لگدمال مي كرد.
او نويسندگاني را كه خاستگاه طبقاتي بورژوازي بود، به حمايت از پرولتاريا فرا مي خواند. سارتر اصرار داشت كه نويسندگان، به رغم تفاوت زبان و محيط زندگي، اين الزام اخلاقي را دارند كه " از هر پايگاهي عليه بي عدالتي موضع بگيرند" و مهمتر از هر چيز، براي پيشگيري از جنگ جهاني ديگري با هم متحد شوند.او در يك مورد با دوگل موافق بود: بين شوروي و آمريكا بايد يك نيروي سومي وجود داشته باشد تا از انتخاب تباهي جلوگيري كند.(انتخابات اتحاد جماهير شوروي به معني از دست دادن آزاديهاي مدني است.... اما بعد از پيروزي ايالات متحده..... كمونيسم نابود خواهد شد..... و سرمايه داري به سبب اينكه به آقايي جهاني خواهد رسيد، بسيار بيرحم تر خواهد شد. مادامي كه شرايط تغيير نكند، سرنوشت ادبيات به آينده ي اروپاي سوسياليست بستگي دارد، يعني اينكه گروهي از كشور هاي سوسياليست اروپايي وجود داشته باشند كه با ساختي دموكراتيك، بخشي از اقتدار و اختيار مطلقه ي خود را در حالي كه هر كدام انتظار روزهاي بهتري را دارند، به نفع عموم از دست بدهند)
پ.ن:برخی از آثار..  تهوع . دیوار.مگس‌ها.هستی و نیستی .دست‌های آلوده .گوشه‌نشینان آلتونا .نقد عقل دیالکتیکی .کلمات
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 5:27 توسط گدا و فقیر |

        

زمين بخواب رفتست ماه باران
بپوش روي مرا روزگار ويراني
بخواب كودك نازم

بخواب خانه بدوش
رمس رمس بكش از تاب
درد را مفروش

كنار جوي مشين و
طلب مزن به رعاع
نسيم باش و برقص
بر نگاه ساده ما
درون بيشه چشمت
ستاره باران باش
رداي شرم مپوش و
گلاب ريزان باش
زمين بخواب رفتست ماه باراني
بپوش روي مرا روزگار ويراني +

روز اول: يك شهر كوچك با مردمي بومي و سرگرم به مشاغل بومي.ماهي گيري. تجارت با كشور هاي عربي و ......
روز دوم:يك شهر كوچك با دنياي از طلاي سياه با مردمي بومي و سرگرم به مشاغي براي استخراج نفت
روز سوم:يك شهر بزرگ با مردم بومي و غير بومي و سرگرم به توليد فرهنگي جديد و مشاغلي جديد..
روز چهارم:يك شهر بزرگ با مردمي بومي و غير بومي و سرگرم به دفاع از جان و هستي خود.
روز پنجم:يك شهر بزرگ و تخريب شده با مردمي بومي و غير بومي و سرگرم به فكر كردن درباره ي بودن يا نبودن.
روز ششم:يك شهر كوچك با مردمي از جنس نا كجا آباد و سرگرم به نگاه كردن به روزگاري كه پس پشت نهادن و روزگاري كه در انتظارشان است با نگاهي بقض آميز به ويرانهاي ديوار خاطرات
روز هفتم:؟
خيلي وقت بود كه مي خواستم راجع به آبادان بنويسم ولي وقت نداشتم تا اينكه كامنت فردين و عكس هاي رضا، دليلي بشن براي ياد آوري اين موضوع. براي عيد امسال به آبادان سفر كردم و چيز هاي رو ديدم كه با آنچه از بيرون به آبادان نگاه مي كردن فرق داشت. معمولا تا اسم آبادان را براي كساني كه بعد از انقلاب بدنيا آمده اند مي بريم به ياد جنگ و شهيد و اين حرف ها مي افتاند و فكر مي كنن همه مردم اونجا در اون فضاي جنگ گير كردن( حاجي، سيد تو كشتن). براي عده ي كه قبل از انقلاب از ايران خارج شدن موضوع فرق مي كند و اسم آبادان تداعي كننده ي يك شهر شلوغ با كلي جوان مو فرفري سبزه و لاف زن و دختران سينه مرمري كه لب كارون در حال لرزاندن سينه هايشان هستند و كارگراني كه مشغول كار با لبي خندان در هواي شرجي تابستان در شركت نفت هستند.
ولي آبادان امروز نماد بارز دنياي جنگجو شده. شهري كه نماد و مشخصهاي ديروزش چيزي شبيه به خوشي بيش از حد و نماد امروزش جنگ و ويراني. تضاد هاي كه شهر آبادان رو تبديل به شهري كرده كه امروز مي بينيد. در گذشته شهر آبادان، بعد از كشف نفت و نبود نيروي انساني كافي و توليد شغل هاي زياد تبديل به يكي از شهر هاي مهاجر پذير شده بود. نسل هاي متفاوت با آداب و رسوم متفاوت، قرار بود بدون مشكل در كنار هم زندگي كنند. پس بهترين راه توليد يك فرهنگ جديد كه تفاوت هاي عمده ي با باقي شهر ها داشته باشد. زبان مخصوص و نظريات و سليقه هاي مخصوص يا حتي شيوه ي لباس پوشيدن مخصوص هم به وجود آوردن. هر كس با هر فرهنگي كه به آنجا مي رفت مغلوب فرهنگ جديد و عجيب آبادان مي شد و دلبستگي عجيبي نسبت به اين فرهنگ پيدا مي كرد. دكتر كيوان مزدا در خاطرات خود در يك برنامه تلويزيوني گفت: سخت ترين لحظه هاي غربت نشيني زماني بود كه مي ديدم دوستان دوران كودكيم كه با هم فوتبال بازي مي كردم، زير بمب و گلوله هستن و من بايد در اتاق آرام خودم در پاريس مشغول درس خواندن باشم. يا دكتر مرتضي محيط گفت: وقتي از شوشتر به آبادان رفتم تازه معني تجدد و پيشرفت يك شهر را حس كردم. در دنياي آهن و آجر و سيمان آبادان، جاي براي جن و آل دنياي خرافاتي شوشتري من وجود نداشت. آبادان شهري هست كه نقطه ي آغازش كشف نفت بوده و نقطه ي پايانش جنگ.آبادان شهري هست كه پالايشگاه نفتش اولين تبلور سياست هاي مصدق رو به چشم ديد و اولين تابلوي شركت ملي نفت ايران را بر پيشاني خود كوبيد. آبادان شهري هست كه ويراني مدرسه ها و بيمارستان هاي رو در خود جاي داده، در حالي كه كودكان به جاي بازي در زمين ورزش مدرسه به زمين هاي خاكي مي روند و كسي نمي داند كه تعداد پايشان رو روي مين هاي بازماندهي جنگ(دفاع مقدس؟) .جا گذاشته اند..
در امروز آبادان اين ساختمان هاي ويران شده كم نيست و كسي هم سرمايه اش را به علت نبود امنيت اقتصادي يا نظامي در چنين جاهاي آن هم براي بازسازي، خرج نمي كند. هر چند كه آبادان از لحاظ سياسي و جغرافياي در موقعيت خوبيست ولي چه سود كه هر تجارتي احتياج به بازار مصرف دارد و مردم آبادان از قدرت خريد كمي برخوردارند. اقتصاد پر رونق سابق جاي خود را به ورشكستگي كامل داده.. تعداد بيكاران و جوانان معتاد و متكديان دليل بر صحت حرفهاي من دارد.. در عكس بالا كودكاني رو مي بينيم كه كنار همين ويراني ها در حال بازي هستن و كسي نمي داند آينده ي كه قرار است اين كودكان بسازند چه شكلي است.. سرنوشت اين كودكان را براي كودكاني كه به اين درد مبتلا نشده اند، ورق نزنيم.
پ.ن:سپاس از همشهري خوبم رضا محسنی براي گرفتن عكس هاي خوبش و سرودن شعر هاي زيبايش.


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 6:52 توسط گدا و فقیر |

          اهواز .. امانيه
اين عكس رو وقتي داشتم برمي گشتم خونه گرفتم. ساعت ۱:۳۰ شب بود .
پ.ن:اميد وارم اون كسي كه اي دي پالتاك منو هك كرده .. خير از جوانيش نبره. اميدوارم به زمين گرم بخوره.. من كه هيچ. ادمين هاي خود پالتاك هم گفتن: حريف اين هكره نمي شن.. و تنها راه ي كه باقي مونده، نفرينش كني.. دلم براي اون ۶۰ هزار تومان بي زبوني مي سوزه كه خرج اي دي شده بود..
پ:سخنی با حسین شریعتمداری.... ما صدا ها را می شناسیم..{رشید اسماعیلی}
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 17:8 توسط گدا و فقیر |

سال هاست
نان خشکی ها
از محله‌ی ما نمی گذرند
زیرا از نانِ خالی این همه سفره
چیزی برای پرندگان حتی
باقی نمی ماند ،
فقط می ماند بعضی شب ها
که پدر
دستِ خالی به خانه برمی گردد .
هر وقت پدر
دستِ خالی به خانه برمی گردد
من می فهمم
پنهانی دارد با خودش چه می گوید ،
همه چیز ... همه چیز گران شده است
قند ، چای ، نان ، چراغ ، چه کنم ، زهرمار ...
همه چیز گران شده است .
و من هر شب آرزو می کنم
ای کاش صمد بهرنگی زنده بود هنوز
هنوز ماهیِ سیاهِ کوچولو
به دریا نرسیده است .
و من هر شب خواب می بینم
دست هایم دارند بزرگ می شوند :
خشت ، کوره ، آجر
سنگ ، بیجه ، محمد !
زورم به هیچ کدام نمی رسد
آجرِ همه‌ی برج های جهان
از خواب و خاکسترِ من است
زورم به هیچ کدام نمی رسد
راهِ کوره پزخانه دور است
من باید بزرگ شوم
من مجبورم بزرگ شوم .
ما حق نداریم گرسنه شویم
ما حق نداریم حرف بزنیم
ما حق نداریم سرما بخوریم
ما نان نداریم
خانه نداریم
پناه نداریم
شناسنامه نداریم
شب نداریم
روز نداریم
رویا نداریم .
اینجا
ما هر چه داشته فروخته‌ایم
جز گنجِ بزرگِ پنهانی
که پدر به آن شرف می گوید
اسمم شرف است
پسر زارعبدالله
از پیاده‌های پاک دشتِ ورامین‌ام
از پیاده‌های پاک دشتِ بَم ، بامیان ، کرج ، کوفه ، آسیا !
و ما حق نداریم بمیریم
کَفن و دَفنِ درماندگان گران است
مزار و مجلس و گریه گران است
ما اشتباه به دنیا آمده‌ایم
دنیا
جای دزدانِ بی شرفی‌ست
که پرندگان را برای مٌردن
از قفس آزاد می کنند .
پ.ن:سید محمد علی صالحی.از مجموعه شعر « یوماآنادا ، فاخته باید بخواند ، مهم نیست که نصف شب است . » {+}
پ.ن: عیله اعدام، علیه سنگسار{+}

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 14:33 توسط گدا و فقیر |


هان در آلودگی هلاک بس است
.
وین اهانت به جان ِ پاک بس است
.زیست زینگونه در پلیدی بس
. مرگ زینگونه در مغاک بس است
.زادن و بودن و غنودن در
.این لجنزار ِ بویناک بس است
با رذالت مراودت کافی ست
. با عبودیت اشتراک بس است
آدمی زایده اید، انسانید 
حق انسانیت ملاک بس است

پ.ن:شاعر م.سحر {+}
پ.ن:کمپین گسترده علیه رژیم صد هزار اعدام{+}
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 8:3 توسط گدا و فقیر

          

-براي كودك درونم

وقتي به اين عكس نگاه مي كنم از عالم آدم بزرگ ها متنفر مي شوم. اين يك كودك روستايي اروپايي است با موهاي طلايي. گودال آب و سبز هاي تازه رويده شده نمايانگر فصل بهار در اروپا است.. در دوران كودكي ما، تقريبا ديگر چنين چيزهاي وجود نداشت(گودال آب در زمين چمن). گاهي كه از مدرسه به خانه مي آمدم(در فصل زمستان)لباس هايم كثيف مي شد و بايد به مادرم جواب مي دادم كه چرا و چگونه..... همين الان هم به بچه هاي خود اجازه نمي دهيم كه اين چنين لباس هاي خود را كثيف كنند. ولي اين كودك بي خيال از كتك هاي كه بعدا بايد بخورد، بدون كفش هاي كه معلوم نيست كجا در آورده. در گودال آب با آن اسباب بازي كوچك در حال بازي است.. به حدي در عالم خود فرو رفته كه متوجه وجود عكاس هم نشده. البته عكاس هم بي تمايل به دنياي كودك نيست و دوربين را تا سر حد ممكن(نزديك به زمين) پايين آورده تا خود را به دنيايي كودك نزديك كند. اين كودك نه غصه ي بنزين سهميه بندي شده را دارد و نه فرصتي براي نگاه كردن به صداي آمريكا. بازي هاي دنياي كودكيش هم مجالي براي شناخت زيبايي و عشق به او نمي دهد. نه ميداند خدا چيست و نه شيطان را ملاقات كرده. تنها به اسب بازي كوچكي قانع است و اندكي سكوت. نه به حرفي دلي را چرك مي كند نه به دستي، ظرفي را آلوده....

-براي بهترين دوست دوران كودكيم....

وقتي يونان باستان رو به ويراني نهاد خدايان از كوه المپيا پراكنده شدند تا جاي بهتري براي خويش بيابند.پان خداي بزرگ، قرن ها سرگردان بود. سر انجام در قله ي كوهسار"گرين مونتن" در مونت فرود آمد. در آنجا با خداي ديگري به نام لوگوس روبرو شد كه پيش از او در قلل كوه هاي نيوانگلند متوطن شده بود. در اينجا دو خداي متضاد(خداي امور ماورا و خداي عقل و حكمت) زندگي نويني را آغاز كردند و هر يك در جاي از كوهستان جاي گرفت. پان خداي ماورا دره هاي شرقي را زير نظر گرفت و لوگوس خداي عقل و حكمت دره هاي غربي را. چون به هم مي رسيدند با روشي ناخدايانه با يكديگر پرخاش و ستيز مي كردند. زيرا هر يك اصرار مي ورزيد كه فقط از نظرگاه او تصوير درست و تمام جهان را مي توان ديد.
تا اينكه روزي تصميم مهمي گرفتند. خداي سومي بيابند و جهان را به بهشتي مبدل سازند. پس از كوه فرود آمدند و به جستجوي خداي سومي پرداخنتد تا شايد اختلاف نظر آنها را از ميان بردارد. بعد از سرگشتگي بسيار در كوه ها و دره ها، سر انجام هر دو در اهواز فرود آمدند و در آنجا تصميم مهمي گرفتند، يعني بر آن شدند به جاي آن كه در پي يافتن خداي سومي باشند كه ممكن است هيچ گاه موفق نشوند، هر دو در روح نوزادي حلول كنند. لوگوس، خداي عقل و حكمت گفت:{ مي ترسم اين كار موجب فساد و تباهي هر دو ما گردد.} ... پان خداي امور ماورا جواب داد:{ ممكن است چنين شود ولي در عوض انساني خردمند و كامل متولد مي شود و بشيريت به مقامي والاتر ارتقا مي يابد..}...
بدين سان در سال 1358 علي ممبيني در زيتون كارمندي اهواز چشم به دنيا گشود. وجودي كه عقل و عشق و آداب داني و حقيقت و مجاز را به يك جا در وجود خويش جمع كرده بود.يادش گرامي باد. 11 مهر ماه 1386، سومين سالگرد مرگ اوست.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 5:25 توسط گدا و فقیر |

در سال 1498 ساوونارولا را به جرم اعتقاد راسخي كه داشت در آتش افكندند و ماكياول يكي از تماشگران اين صحنه بود. پس نتيجه گرفت كه راستي و درستي بدترين سياست هاست. اين عقيده در ذهن او ريشه گرفته و بعدها در تاريخ فكري بشر به صورت يكي از شريرترين اصول، تجلي كرد. ماكياول اعلام داشت تزوير و نادرستي كوتاه ترين راه نيل به پيروزي است. تعليم هاي او دستورالعمل ستمگري و فريب كاري است. ماكياول تا به امروز الهام بخش حادثه جويان سياسي و همه كساني بوده است كه معتقدند غايات وسايل را، هر چند پست و خبيث باشند، موجه مي سازند. ماكياول نمونه ي مشخص و فرد مبرز آن دوران بود. دوران سزار بورژيا خداي رياكاري و استاد فن آدم كشي. بورژيا با قتل برادر، داماد و ديگر خويشان و دوستانش كه سد راه او بودند، دوك ايتالياي مركزي شد و در شمار پيشوايان بانفوذ اروپا در آمد. او در اين زمينه چنان استعداد شگرف و اهريمني داشت كه قادر بود دوستان خويش را در همان حال كه در آغوش كشيده، خنجر بزند و ميهمانان را در حاليكه بر سر سفره اش نشسته اند مسموم سازد.
كتاب مقدس در نظرشان مجموعه اصول و قواعدي بود كه در خور بردگان بود. هرگز به كساني كه احتمال مي رفت صاحب جاه و مقام شوند، امر و نهي نمي كردند. رياست و سروري يگانه هدف انساني شناخته شده بود و به دولتي معتقد بودند كه قلب نداشته باشد. اين بود اجمالا آمال و آروزي جاه طلبان اروپايي در عصر ماكياول و البته استثناهاي هم وجود داشت. تنها كساني احتران داشتند كه راه ترقي را با بي رحمي و سفاكي پيموده بودند. افرادي شرير و ديوخو، نظير مردمي از ساكنان دريايي مديترانه كه نيچه بعدها آنخا را " حيوان زرد موي" شمالي ناميد و احترانات خاص برايشان قائل شد.
ماكياول هم حاجت آنها را بر آورده كرد. او هم عاشق قدرت و سروري بود و براي اينكه دل فرمانروايان عصر خويش را بدست آورد دستورالعملي از خلاف فراهم آورد و در دسترس آنها گذاشت تا بدان وسيله بتوانند پا بر اجساد مردم نهاد و خود را بذوره ارتقا برسانند.

ماكياول در سال 1469 در فلورانس به دنيا آمد. در دربارهاي مختلف اروپا چون يك ديپلمات پرورش يافت. ده سال تمام از يال 1502 تا 1512 دست راست سودريني بود كه تمام عمر فرمانرواي فلورانس بود. بدين سان ماكياول فرصت داشت تا آنچه را در پشت پرده ي درام اروپا مي گذشت را از نزديك ببيند. هم او بود كه سپاه فلورانس را نظامي موين بخشيد و نطق هاي سودريني را مي نوشت. بعد از اين كه سودريني از قدرت و فرمانروايي كنار گذاشته شد، ماكياول را شكنجه كردن و به نقطه ي كه تا فلورانس حدود دوازده ميل فاصله داشت تبعيد كردند. در اين محل مكياول به حدي از شهر دور نبود كه از اتفاقاتي كه رخ مي هد باخبر نشود و از طرفي هم به حدي نزديك نبود كه بتواند در سياست تاثير گزار باشد پس بيشتر وقت خود را به تعليم ديگران و آموزش سياست گذاشت.
ماكياول كتاب هاي چنديدر سياست( كه منظور از آن دسيسه و نيرمگ است نه شيوه ي مملكت داري).. هفت جلد كتاب درباب فن كارزار. طنزي در خصوص ازدواج، يكي دو نمايشنامه در بد آموزي و چند داستان رآليستي كه شهوت پرستي چاشني داشت، به رشته ي تحرير آورد. اصول اخلاق را در زندگي خصوصي و عمومي يكباره دگرگون كرد. جوانمردي را در سياست سم مهلك ناميد و جنگ از روي صداقت را احمقانه خواند و اعلام داشت كه در سياست جوانمردي و صداقت معني ندارد و هركاري رواست. اگر بايد به دشمن خنجر زد بايد دقت داشت كه آن را از پشت فرو برد.عقايد ماكياول در كتاب(شهريار) به روشني و وضوح تشريح شده است. اين كتاب مجموعه اي از قواعد و اصول حرص و آزمندي است. ماكياول ستايش گر با حرارت سزار بورژياست و در كتاب( شهريار) از ستمگري او به عنوان نمونه كامل ياد كرده است. ماكياول شاهزاده ي جديد فلورانس لورنزو دو مديسي و همه شاهزادگان را پند مي داد كه اگر مي خواهند دولت خود را سروساماني بخشند و سلطه ي خود را حفظ كنند شيوهاي بورژيا را به كار بندند. در اينجا اصول و عقايد ماكياول يا احكام عشره و وحشيانه او را به صورت اعتقاد نامه ماكياول خلاصه مي كنيم تا تصوير روشني از كتاب شهريار در ذهن شما نقش بندد.
1-فقط در پي منافع و عقايد خويش باش.
2-هيچ كس را جز خود، محترم مشمار.
3-بدي كن ولي چنان بنماي كه قصد نيكي داري.
4-طماع باش و در جمع مال بكوش.
5-خسيس باش.
6-خشن و بي رحم باش.
7-تا فرصت مي يابي در پي فريب و نيرنگ باش.
8-دشمنان را از ميان بردار و در صورت لزوم به دوستان هم رحم مكن.
9-در رفتار با مردم زور گويي را بر نرمش برتري ده.
10-درباب هيچ چيز، غير از جنگ مينديش.
حال يكي از دستوالعمل ها را از مد نظر مي گذرانيم(دستوري كه امروز به عنوان مهمترين تهديد بشريت محسوب مي شود)... جنگ مهم ترين اشتغال (وحشي بر گزيده) ماكياول است. يك شهزاده بايد بيشتر اوقات خود را صرف آموختن فن خونريزي و كشتار بنمايد:" زيرا جنگ تنها هنري است كه به كار فرمانروا مي آيد" .. شهزاده هرگز نبايد فكر خود را از تعقيب امور نظامي منصرف كند. در عهد صلح بايد پيوسته خود را براي جنگ مهيا سازد. مطالعات، تحقيقات، تفكرات بسيار جدي و خلاصه همه هم او بايد گرد اين محور بگردد كه چگونه بر رقباي خويش پيروز مي تواند شد.
پ.ن:در فلسفه ماكياول همه راه ها به جنگ ختم مي شود و شايد يكي از علل اينكه جنگ تا به امروز از جهان رخت برنبسته، اين است كه بيشتر ممالك را مريدان ماكياول اداره مي كنند.علم اخلاق او همان است كه در ميليتاريسم مورد عمل سياست مداران است.
پ.ن: لینک های بیشتر در این زمینه{+ + +} {دایرالمعارف استانفورد درباره ماکیاولی} {شهریار} {هنر جنگ}
پ.ن:بيانيه دانشجويان سوسياليست پلي­ تكنيك به مناسبت آغاز سال تحصيلي {+}
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 14:14 توسط گدا و فقیر |