تبليغاتX
حرف هاي گدا و فقير

در ژوئیه۱۹۳۶ ارتش اسپانیا کوشش کرد دولت جمهوری اسپانیا را سرنگون کند. این اقدام به یک جنگ داخلی انجامید که در آن بیش از ۳۰۰۰۰۰ نفر جان باختند. دراین جنگ، کودتاچیان، به رهبری ژنرال فرانکو، از جانب دولتهای آلمان و ایتالیا پشتیبانی می‌شدند، و جمهوری‌خواهان، سوسیالیستها و کمونیستها، از جانب نیروهای آزادی‌خواه از سراسر جهان. در روز ۲۶ آوریل ۱۳۹۷ شهر گرنیکا مورد حمله‌ی بمب‌افکنهای آلمانی قرار گرفت و به خاک وخون کشیده شد. این نخستین بار بود که یک شهر توسط بمباران هوایی ویران می‌شد. پابلو پیکاسو، نقاش نامدار اسپانیایی تحت تاثیر این فاجعه تابلوی معروف "گرنیکا" را آفرید، که بعصی‌ها آن را مهمترین اثر سیاسی سده بیستم میلادی می‌‌دانند. پیکاسومقرر کرد، تا زمانی که دموکراسی در اسپانیا حاکم نشده است، این تابلو در تبعید بماند. به هیمن دلیل "گرنیکا" در سال ۱۹۸۱، پس از مرگ فرانکو و برقراری دموکراسی، از نیویورک به اسپانیا فرستاده شد و در موزه‌ی راینا سوفیای مادرید جای گرفت.
اين روز ها بحث جنگ و حمله ي آمريكا به ايران بسيار جنجالي شده. همه از چگونگي حمله صحبت مي كنند و اينكه احتمال حمله هوايي آمريكا بسيار بيشتر از لشگر كشي است. در اين ديوار نگاره ي زيبا شاهد اندوه و غم مردمي هستيم كه مورد حمله قرار گرفته اند. زني كه در آتش مي سوزد. مردي كه بر زمين افتاده ولي هنوز شمشير شكسته خود را در دست دارد كه نقاش اوج آرمان گرايي را به تصوير كشيده. شمشير شكسته نمادي از آرمان شكست خورده است ولي نشان گر استواري و شهادت در راه آرمان و عقيده را نشان مي دهد. شمشير در دست يا مشت گره كرده بعد از اين در اسپانيا نمادي از اعتراض و انقلابي بودن جنبش هاي سوسيالسيتي اروپا به ويژه اسپانيا را تشكيل مي داد. بر بيشتر پرچم هاي سرخ سوسياليستي اين شمسير در دست كه بعد ها تبديل به مشت گره كرده شد، را مي توانيد ملاحضه بكنيد. اسبي در حال جان دادن كه نشانگر اين واقعه است كه در جنگ هيچ چيز حتي حيواني به نجابت اسب هم محفوض از بمب نيست و در واقع براي بمب افكن ها فرقي نمي كند كه بمب بر سر چه كسي مي افتد. سمت چپ. زني كه بچه ي كوچك و مرده اش را در بغل گرفته و گريه و زاري مي كند. گاوي نيم تنه كه و ايستاده كه نشانگر هويت از دست داده ي افرادي هست كه جان سالم بدر برده اند. انساني فانوسس بدست كه اين فاجعه را مي نگرد و مرا به ياد سعر ساملو مي اندازد. چراغي بدستم، چراغي در برابرم، من به جنگ سياهي مي روم. و چراغي در بالا كه بيشتر شبيه يك چشم است كه نقاش آن را چشم من و شما معرفي مي كند كه ناظري بعد از گذشت سالها بر آن فاجعه هستيم. البته قضاوتي در راستاي حقايق نه مصلحت ها. هميشه از خودم مي پرسم: آيا بمب هاي آمريكاي قدرت تشخيص يك بيمارستان كودكان از يك نيروگاه هسته ي را دارند؟ آيا بمب ها قدرت تشخيص انسان هاي خوب را از بد دارند؟ آيا كسي را داريم كه بتواند چنين انتقامي هنرمندانه ي از آنها بگيرد؟آيا ..........
پ.ن:پیکاسو و اعتراض اجتماعی{+}
پ.ن:پابلو پيكاسو به روايت بهروز رزاقي{+}

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 7:12 توسط گدا و فقیر |

چرا گدا و فقير؟ در اين پست توجيح فلسفي اسمي را كه براي خود انتخاب كردم را توضيح مي دهم.
چند سال پس از مرگ سقراط، يكي از مريدانش به نام آتيس تنس در كلاسي سرگرم تعليم بود كه ناگهان همهمه اي در كلاس افتاد. گداي جوان ناشناسي خود را بدرون اتاق انداخته اصرار داشت كه در شمار شاگردان آنتيس تنس در آيد. فريادهاي خشم آلود از همه بر خاست و ريش خندش گرفتند:(برو بيرون سگ گر)،(گدايان را در اينجا راه نيست)،(او را به جاي كه در خور اوست بفرستيد)،(بگداريد گورش را گم كند). كوشش معلم كه خواست گدا را با متانت از آن در براند سوي نبخشيد.
آنها مرا سگ خطاب مي كنند. بسيار خوب من هم مثل سگ عوعو مي كنم ولي شوقي مفرط به فلسفه دارم و مي خواهم آن را بياموزم.هر كار مي خواهي بكن. هر فدر مي خواهي كتكم بزن. هيچ چوبي آنقدر سخت نيست كه قادر باشد مرا از اينجا بيرون براند.
جوانك آنجا ماند و همه او را (سگ فيلسوف يا فيلسوف كلبي) ناميدن.اين جوانك صريح و مكته گير كسي جز ديوژن نبود. فيلسوفي كه از عزت و احترام روي گردانيد تا مردي راست و درست باشد. ميان ديوژن و استادش آنتيس تنس و استاد استادش سقراط وجوه مشترك زياد بود. هر سه بر اين عقيده بودند كه پايه و اساس حكمت خود شناسي است. اما آنتيس گامي از ثقراط فراتر رفت و ديوژن گام هاي چندي از آنتيس فراتر برداشت. چنان كه مي دانيد... سقراط گفته بود: خود را بشناس. آنتيس اعلام داشت: بكوش تا از خودشناسي بر خويشتن مسلط گردي. اين حواري پت پرست كه از خودشناسي بر خود تسلط كانل داشت، از جهاتي نظير تولستوي بود.كسي تا زمان شهادت سقراط در زمره ي اشراف بود و سر انجام از عادات و مقررات اجتماعي روي بر گرداند و به زندگي ساده و بي پيرايه و نيكي محض روي آورد. چون كارگران لباس مي پوشيد. با مردم عادي آميزش مي كرد و فلسفه ي تعليم مي داد كه همه فهم بود. فلسفه ي كه بر اساس بازگشت به طبيعت، اين قلمرو آسماني بروي زمين، استوار بود.
فلسفه كلبي مردم را به ترك علايق مادي و كسب فضايل معنوي مي خواند. هيچ چيز قابل مالكيت خصوصي نيست. بايد مالكيت عمومي و وحدت روحي پديد آيد. آقايي و بردگي از ميان برود، زندگي مرفه و پر تجمل براي معدودي و گرسنگي و بي چيزي براي اكثريت،ف ريشه كم شود و قوانيني كه به سود زورمندان و زيان ضعفاست منسوخ گردد.
ديوژن براي ادبيات ارزشي قايل نبود. مي گفت: چرا اوقات خود را به خواندن رنج ها و مشقات اديسه، به هدر مي دهيد و از رنج هاي خويش غافل مي مانيد؟..... علاقه مردم به موسقي را ريش خند مي كرد و مي گفت:چرا اوقاتي را كه بايد صرف هماهنگي و آرامش روح شود، با استغال به عالات موسيقي تلف مي كنيد؟... و عاظ و خطيبان را تمسخر مي كرد: آنها مردم را به بي عدالتي ملامت و محكوم مي كنند در حاليكه خود بدان متصفند... مهمتر از همه اينكه، ديوژن در تغيير و معاوضه ي ارزش ها اصرار مي ورزيد و براي باز كردن اين عقيده اش تعبيري دلكش داشت( بيايد سكه رايج را عوض كنيم ) و اين سكه قلب تعصب و مخوت آدمي را زا رواج بيندازيم. نشانه هاي رسوم و سنت هاي اجتماعي و القاب و عناويني كه مردان را به قالب سرداران و پادشاهان فرو مي برد و همه ي آنچه كه بر رويش مهر شرف و دانايي و نيك بختي و غنا زده شده، همه و همه فلزاتي بي بها و تقلبي و نا سود مندند.
حساسيت ديوژن به اين سكه هاي جعلي بي دليل نبود. پدر او اين بانكي بود و به علت تصرف در سكه زنداني شده بود و خود او از شهر سينوپ در ساحل درياي سياه كه زادگاهش بود به اتهام در يك جنايت تبعيد شده بود.اين سوءظن گويا بي اساس بوده زيرا ديوژن به پول و خوشي هاي بدان وسيله اعتنايي نداشت حتي هيچ افسوسي براي ترك زادگاهش نخورد. وقتي مقامات صالحه او را محكوم كردند كه:( بايد سينوپ را ترك كني) او هم بي درنگ جواب داد:( من هم شما را محكوم مي كنم كه در سينوپ بمانيد)... از آن پس ديوژن به يك دوره گرد با تابعيت جهاني تبديل شد. سيرو گشت فارغ البال، خواب راحت و آرام، آسودگي از دزد و راهزن. چون چيزي كه عرضش دزدي را داشته باشد را نداشت و مهم تر از همه ديوژن آزادي كامل خود را باز يافته بود(( ارسطو وفتي صبحانه مي خورد كه شاه را خوش آيد و ديوژن وقتي كه ديوژن را !! ))
او خود را در پوششي ژنده مي پيچيد:(( وقتي با كسي رو برو مي شوم كه لباس آراسته بر تن دارد، اين چشمان من است كه لذت مي برد نه چشم او. زيرا چشم من است كه لباس هاي فاخر او را مي بيند و چشم او لباس هاي ژنده و پاره ي مرا...))... شبي موشي ديد كه در تاريكي از سوي به سوي ديگر مي دود بي نياز از داشتن خوابگاه و بي ترس و واهمه از تاريكي. پس تصميم گرفت زندگي او را پيش گيرد:(( تا وقتي من و او به بند سرنوشت گرفتار آييم، سرتاسر دنيا را، بي خيال و آسوده، زير پا مي گذاريم))... بدينسان ديوژن بار تعلقات را به دوش (كساني مه مايل به كشيدن آن) بودند، گذاشت و خود يك كوله پشتي بر دوش گذاشت و گفت: اين همه چيز من است كه بر دوش دارم. او عقايد فلسفي خود را با قوت لايموت معاوضه مي كرد و مي گفت:( مانعي ندارد مرا گدا بخوانيد ولي يدر حاضرم در عوض يك قرص نان، سخني حكمت آميز بگويم).. ديوژن معتقد بود زندگي كه با حكمت و دانش هدايت شود امنيت ، آزادي و سادگي به همراه خواهد داشت.
ديوژن و فلسفه كلبي" معنا شناسي امنيت، آزادي و سادگي "(323-412)قبل از ميلاد مسيح
-امنيت: از امنيت قصد او اين بود كه (( خود را از پيش آماده كن تا ضربات تقدير را سبكتر احساس كني )) و مي گفت هر چه از دنيا كمتر انتظار داشته باشي، كمتر گرفتار ياس و نا اميدي مي شوي و هر چه كمتر ثروت اندوزي كمتر از دست مي دهي. پورگي علاقه ديوژن را چنين توصيف مي كند(( من از هيچ، مقدار زيادي بدست مي آورده ام و همين هيچ هم برايم زياد است))‌‌‌‌
‌‌.. امنيت از مال و منال هنگفت بدست نمي آيد بلكه در اين است كه به كم قانع باشي.. كمتر بخواه تا اميد رسيدن به آن بيشتر باشد. در اين طرز فكر ديوژن با نويسندگان عهد عتيق همراه بود( آنكه به كم خرسند است بيش از همه دارد) .. قناعت و خرسندي نزديك ترين راه وصول به امنيت است.
-آزادي: در اين صورت از رنج هايي كه خود براي خود فراهم مي آوري رهايي خواهي يافت. ديوژن مي گويد: تمام رنجها منشاء روحي و دروني دارند. به عبارت ديگر، اين پيشامد ناگوار نيست كه ترا رنج مي دهد بلكه علت اصلي احساس ترحم و دلسوزي نسبت به خويش است.
-سادگي: ديوژن بر آن بود كه نزديك ترين راه رسيدن به سعادت و نيكبختي، راه ساده ي امنيت و آزادي است. امنيت كه محصول قناعت و خرسندي است و آزادي كه با پشت پا زدن به همه ي علايق به دست مي آيد.ديوژن تنها به تعليم اصول فلسفه خويش اكتفا نمي كرد بلكه آنها را با زندگي روزانه خود نشان مي داد و مي گفت: نيك بختي و سعادت، دست يافتن به آرزو هاست و هر چه اين آرزو ها ساده تر و سهل تر باشد اميد رسيدن به آنها بيشتر است.
پ.ن: گفت و گوي ديوژن و اسكندر هم جالب و خواندنيست{+}
پ.ن:تا مدتي كه خود گدا و فقير نيستش من(تو عکس بالا) وبلاگ رو آپ مي كنم.البته من فقط تايپ مي كنم و در صورتي كه مشكل تايپي باشه جواب پس مي دم. اگر با موضوع مشكلي يا انتقادي داريد خودش بايد بهتون جواب بده .. اين مطلب هم قديمي هست و در وبلاگ اتحاديه وبلاگ نويسان منتقد يك، پست شده بود ..

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 1:36 توسط گدا و فقیر |

ابرهای خزانی در ذهن و روح من
ابرهای خزانی سنگین و پر سایه
خاطر در آرامش است!
اندیشه آدمیان را باز نتوان خواند و مقاصد آدمیان را به چشم نتوان دید!!!!
ابرها به خوابی خوش فرو شده اند؛ در آرزوی پراکندن ابرها!
ابرهای خزانی در ذهن و روح من
پ.ن: تا مدتي نا معلوم به اغما مي روم .. دليل خواصي براي نوشتن و ادامه دادن به وبلاگ ندارم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 11:43 توسط گدا و فقیر |

من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرف من معلوم بر شماست
یک دست بی صداست
من, دست من کمک ز دست شما میکند طلب
فریاد من شکسته در گلو, وگر
فریاد من رسا
من از برای خلاص خود و شما
فریاد میزنم
فریاد میزنم

"فرج الله محمدي" 38 ساله ساكن روستاي بلبان آباد از توابع شهرستان قروه است.وي متاهل است و يك دختر 10 ساله دارد.قبل ازبيماري يك كارگر ساده بوده و با شدت گرفتن بيماري خانه نشين شده است.
تصاويري كه مي بينيد مربوط به جواني است در شهرستان قروه كه بدليل ابتلا به يك بيماري خاص كليه هاي خويش را از دست داده است.وي در يكي از روستاهاي دور دست شهرستان قروه "بلبان آباد" زندگي مي كند.وي در هفته بايد دوبار دياليز شود تا بتواند به حيات خويش ادامه دهد.پاهايش بدليل رسوب خون قطع شده، انگشتان يك دست اش را نيز به همين دليل از دست داده است.در هر باري كه خانواده فقير اين مرد وي را به بيمارستان شهيد بهشتي قروه مي آورند متحمل هزينه اي در حدود هيجده هزار تومان مي شوند.اين مقدار شايد كمتر ازهزينه يك روز تفريح من و شما باشد اما براي خانواده تنگدست وي تهيه همين مقدار نيز مشكل است.وي تحت پوشش هيچ گونه بيمه اي نيست.روستاي بلبان آباد از توابع شهر دهگلان است اما بدليل "عدم وجود دستگاه دياليز" در آن منطقه مرد بيمار داستان غم انگيز ما مجبور است "بدون دست و پا و كليه" بيشتر از صد كيلومتر را طي طريق كند تا دياليز شود.تا كور سويي به ادامه زندگي داشته باشد.
پ.ن:مجله اینترنتی قروه{+}

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 2:17 توسط گدا و فقیر |

از وقتی یادم می آید، همیشه چند کتاب بود که در قفسه ی پایینی گنجه وجود داشت و تا به امروز هم سر جا خود باقی مانده اند. کتابی از صمد بهرنگ و کتابی به اسم داستان های خوب برای بچه های خوب.از همان کودکی می دانستم که پدرم از ترس پاره کردن کتابهایش آنها را از ما پنهان می کند و فقط چند کتاب که مربوط به ما بود سر دست می گزارد ولی کتابی با جلدی نارنجی که از صفحاتش از همه کتاب های آنجا بیشتر بود توجه مرا به خودش جلب می کرد. روی جلد تصویر یک صورت بود و کتاب، که چیزی از آن متوجه نمی شدم، راجب چیز مهمی نوشته شده بود.بعدها متوجه شدم کتاب "امیل" نوشته ژان ژاک روسو است و در رابطه با تعلیم و تربیت.
در ایران به ویژه چپگرایان(مثل پدرم) او را به عنوان یک فیلسوف می شناسند. دیکتاتورها او را مسئول انتشار افکار سوسیالیستی می شناسند.سوسیالست ها او را سرزنش می کنند که موجب شد دیکتاتوری تقویت شود.دینداران مرتجع، او را خداناشناس می خوانند و خداناشناسان او را دینداری مرتجع.هر چه بوده برای همه آشکار است که او و ولتر(بعدا راجب والتر هم می نویسم)پدران انقلاب کبیر فرانسه هستند.
کتابی ارزشمند دیگری از او را به شما پیشنهاد می کنم."قرار داد اجتماعی" این کتاب ارزشمند که نقش به سزای در بر افروختن آتش انقلاب فرانسه ایفا کرد و سر آغاز یک سلسله افکار فلسفی در طول یک قرن را هم فراهم آورد.
من روسو را با عنوان پدر ایده آلیستی چپ به شما معرفی می کنم و می کوشم تا گوشه ی از افکار فلسفی او را به زبان ساده بنویسم.البته بیشتر برای اثبات عنوانی که بهش دادم این کارو می کنم.
روسو، پدر ایده آلیستی چپ(۱۷۷۸-۱۷۲۱)
روسو قریب به چهل سال داشت که قدم در راه ماجرای فلسفی خویش نهاد.روسو در رساله خود که برای دانشکده ی دیژن، در باب اینکه آیا علم و هنر موجب فساد اجتماع است یا صلاح آن؟...ضمن بد گویی های زیرکانه ای به طبقه تحصیل کرده این گونه نوشته بود:که تمدن بیشتر موجب شر است تا خیر و بسیاری از بیداد گری ها از آنجا ناشی شده است که ما اجازه داده ایم که فکر ما بر قلب ما حکومت کند. هر چقدر درباره ی جهان معلومات بیشتر حاصل کنیم به تصاحب آن تشنه تر می شویم و بدین سان جاه طلبی طبقات تحصیل کرده و تربیت یافته، به اسارت و بندگی توده های بی سواد و جاهل منتهی می شود.روسو معتقد بود که دانش و تقوی با یکدیگر سازگاری ندارند. هر دانشی بر اثر یک هدف و منظور پستی پیدا آمده است. علم ستاره شناسی از طالع بینی سر بر آورده که هدفش به کار گماردن ستارگان در راه مقاصد خصوصی و شخصی است.فصاحت از سیاست برخاسته است و هدف سیاستمداران این است تا به مردمی که کمتر متجاوزند سلطه و آقایی کنند. حساب و هندسه زاییده ی حرص و آزمندی ما در تصاحب مال و ثروت است. روسو به حدی در افکار خود رادیکال شد که حتی فن چاپ را این چنین مورد حمله قرار داد. فن چاپ معجونی خواب آوری است که توانگران برای تسکین فقرا و آرام کردن شورش و غلیان آنها ابداع کرده اند.{{ در میان فیلسوفان مثلی رایج است که می گویند:هر جا مردمان فهمیده و با سواد پا گذارند، درستکاران و شرافتمندان نا پدید می شوند}}
با این توصیف یک فرد اندیشمند "یک حیوان فاسد" است.پس بیاید لااقل تا آنگاه که قلوب یکباره مقهور مغزهای ما نشده از افراط در تعلیم و تربیت خوداری کنیم. روسو (وحشی اصیل) طبیعت را نی ستاید. مخلوقی که تربیت نشده از جاه طلبی و فساد به دور است. موجودی است که از سفسطه و مغالطه بر کنار مانده و به هدایت احساسات عمر می گذراند و از بندگی عقل آزاد است.پس بهتر است که ما هم سر از بندگی عقل برتابیم و دل به فرمان احساس بدهیم.
روسو که سخت تحت تاثیر موفقیت مقاله خویش بر علیه آموزش و تعلیم و تربیت واقع شده بود، زندگی ساده ی در پیش گرفت. ساعت خود را فروخت و اعلام کرد که دیگر احتیاج به دانستن وقت ندارد. زندگی متمدن را ترک گفت و به طبیعت باز گشت البته بیشتر در عالم ذهن نه عمل. اعلام کرد که همه مردم نزد خدا و روسو یکسانند. روسو نظریات خود را در مقاله ی دیگری به نام "گفتاری در عدم تساوی" بهتر پروراند. می گوید:{بشر در حال طبیعی خوب است و فقط رسوم و نظامات اجتماع است که او را بد می کند}و بدترین این نظامات مالکیت خصوصی اموال است. «اولین کسی که با کشیدن حصار به‌دور قطعه زمینی، ادعای مالکیت نمود و انسان‌های ساده دل نیز به‌اراده او تمکین نمودند، اولین بنیانگذار جامعه بورژوازی بود. از چه جنگ‌های خانمان‌سوز، و چه جنایت‌ها و کشتارهای بی‌رحمانه، و از چه رنجها و شوربختی‌ها جلوگیری می‌شد اگر، یک نفر آن حصار را می‌کوبید و فریاد سرمیداد: مردم! هشیار باشید و به‌این شیاد اعتماد نکنید که فنا خواهید شد! ثمره این خاک متعلق ِ به‌همه‌گان است و زمین به‌هیچ‌کس تعلق ندارد!»  ..روسو بر این عقیده است که تنها را نجات از این "شر ، رها کردن تمدن" است زیرا همه مردم در حال طبیعی خوبند.انسان وحشی برای نیک بختی به هیچ چیز غذا نیازمند نیست و همین که شکمش سیر شد با دنیا و همنوعان وحشیش در صلح و صفا به سر می برد.
روسو یک نسخه از این مقاله را برای ولتر فرستاد.جواب ولتر او را به شدت ناراحت کرد. که نوشته بود.{{ از دریافت کتاب تازه ای که بر علیه نوع انسان نگاشته اید متشکرم.هیچگاه اینهه هوش و فراست برای تحمیق ما(انسان متمدن) به کار نرفته است. وقتی آدم این کتاب را مطالعه می کند دلش می خواهد چهار دست و پا را برود. اما چون قریب شصت سال است که این عادت از سرم افتاده است.متاسفانه مقدورم نیست دوباره خود را بدان عادت دهم }}
ادامه دارد...
پ.ن:شانس آوردیم که مارکس منتقد روسو بود و او را به رویاگرایی بودن متهم می کرد.
پ.ن:ديويد هيوم فيلسوف انگليسي{روسو در تمام زنديگش فقط احساس كرده است}
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 5:58 توسط گدا و فقیر |

         

تصوير روبروي شما يكي از بهترين آثار هنري مورد علاقه ي من هست. اولين بار در يك تابلو فروشي در بازار كويتي هاي آبادان ديدمش. براي پر كردن فضاي خالي ديوار اتاق بد نبود .. ولي بعد نقش خود را از يك تابلوي معمولي با يك در ورودي به دنياي فلسفه و هنر عوض كرد.. البته من سواد زيادي در رشته هاي كه ادعا مي كنم را ندارم..ولي هر چه باشد از حال و هواي آن روز و اتفاقاتي كه افتاده بود اندكي آگاهي دارم ..
تابلوي بالا ،يكي از روزهاي مهم عالم فلسفه را به تصوير كشيده." مرگ سقراط " .. اين اثر توسط ژاك لويي داويد. و در سن 38 سالگي در پاييز 1786 در پاريس كشيده.ژاك در بهار همان سال سفارشي سخاوتمندانه براي كشيدن اين واقعه به مبلغ 6000 ليور پيش پرداخت و 3000 ليور ديگر هم هنگام تحويل اثر دريافت كرد. سر جوشوا رينولدر در ستايش اين اثر چنين گفته:( استادانه ترين و تحسين برانگيز ترين كوشش هنري كه از زمان نمازخانه سيستن و استانتزه {اتاق ها} اثر رافائل ظهور كرده است. اين تصوير، اداي احترامي به آتن عصر پريكلس است )
سقراط، كه مردم آتن به مرگ محكومش كرده اند، آماده مي شود تا جام شوكران را بنوشد و دوستان اندوهگينش او را در بر گرفته اند. در بهار سال 399 فبل از ميلاد، سه شهروند آتني عليه اين فيلسوف اقامه دعوا كردند و او را به عدم پرستش خدايان شهر، ترويج بدعت هاي مذهبي و فاسد كردن مردان آتني متهم كردند. و به دليل سنگيني اين اتهام محكوم به مرگ شد. سقراط با متانتي افسانه اي به اتهامات پاسخ داد. گرچه فرصت داشت تا در دادگاه از فلسفه اش برائت جويد، ولي از آنچه به نظرش درست بود، و نه از آنچه مي دانست مورد پسند همگان است، دفاع كرد.مطابق روايت افلاطون، او با شهامت به هيئت منصفه گفت: تا جا در بدن دارم از جستجوي دانش و آگاه ساختن شما به آنچه بايد بدانيد، دست بر نخواهم داشت... پس آتني ها، بدانيد كه خواه سخن آنوتوس را بپذيريد خواه مرا تبرئه كنيد، در هيچ حال، رفتاري جز اين نخواهم كرد، ولو بارها كشته شوم.

قررون هيجدهم دوران اوج علاقه به مرگ سقراط بود،به ويژه پس از اين كه ديدرو در قسمتي از رساله اي در باب شعر دراماتيك توجه همگان را به ظرفيت به تصوير كشيده شدن اين واقعه جلب كرد.
در اين تصوير، افلاطون پاي تخت نشسته، قلم و كاغذي در كنار دارد.شاهدي خاموش بر بي عدالتي حكومت. او در زمان مرگ سقراط بيست و نه ساله بود ولي داويد وي را پيرمردي جدي با موهاي جو گندمي تبديل كرده است. در داخل دهليز، زندانبانان كسانتيپه، همسر سقراط، را از سلول زندان همراهي مي كنند. هفت دوست در حالت هاي متفاوتي از زاري و ماتم هستند. نزديك ترين مصاحب سقراط، كريتون، كنار او نشسته و با دلبستگي و نگراني به استاد خيره شده است. ولي سقراط راست قامت با اندان ورزيده. هيچ نشاني از نگراني و ندامت ندارد.
سقراط در حالتي كه با متانت دستش را به سمت جام شوكران دراز كرده، ولي از سوي ديگر، با اقتدار در حال به پايان رساندن مبحثي فلسفي است.
اوج دراماتيك بودن اثر هم در همين جا نهفته است. از سوي به قوانين آتني احترام مي گذارد و از سوي ديگر پايبندي خود و استواري در رسالتش را نشان مي دهد.
زندان باني كه جام را براي سقراط مي آورد، نمي تواند اندوه خود را پنهان كند و به سقراط اين چنين مي گويد:در اين مدت تو را نيك شناخته ام و ني دانم كه دليرتر و شريف و مهربان تر از همه كساني هستي كه تا كنون به اين جا آمده اند...مي داني كه چه فرماني آورده ام.............)اشكش سرازير شد و روي برگرداند. و بعد سقراط پرسيد: (دوست گرامي، اكنون چه بايد بكنم؟) زندان بان جواب داد: پس از آنكه نوشيدي بايد كمي راه بروي تا پاهايت سنگين شوند و بعد دراز بكش تا زهر كار خود را انجام بدهد.
سقراط بدون اينكه دستش بلرزد تا رنگش عوض بشود جام را بر لب برد و زهر را كامل نوشيد. و بلند شد تا در سلول قدم بزند.در اين هنگام دوستان سقراط ديگر توان نگه داشتن خود نبودن و شروع به گريه كردن.. پا هاي سقراط سنگين شد و به پشت روي تخت دراز كشيد و با حالت تمسخر به دوستانش گفت: چه مي كنيد؟ چه دوستان عجيبي .. و بعد زهر به زندگي سقراط پايان داد.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 3:1 توسط گدا و فقیر |

پُل سویزی که در ماه فوریه ۲۰۰۴ (بهمن ۱۳۸۲) درگذشت بدون تردید یکی از تأثیرگذارترین متفکران سراسر نیمه­ی دوم قرن بیستم بر مارکسیزم غربی و حتا سایر گرایش­های فکری بود که در این نیم ­قرن و به­ویژه با انتشار نشریه­ی مانتلی ریویو در تحلیل و پرتوافشانی بر مصائبِ ناشی از سیطره­ی سرمایه­داری و تجزیه و تحلیل علل و ریشه­های آن­ها سهم برجسته­یی ادا کرد.
مجموعه با شرحِ زندگی و آثار و آرای سویزی شروع شده است، با مقاله­یی که علاوه بر طرح مهم­ترین نظریات سویزی، تاریخچه­ی نشریه­ی مانتلی ریویو و مؤسسه­ی انتشاراتی آن و نیز آرای دیگر افراد مؤثر مانتلی ریویو به شمار می­رود. بخش دوم نمونه­هایی از آرای نظری و سیاسی سویزی را دربرمی­گیرد: یک نمونه از آرای نظری سویزی («روش مارکس»)؛ سپس اظهاریه­ی او خطاب به دادستان؛ تحلیل این اظهاریه و به تعبیری کنش سیاسی او در آن زمان که به اذعان بسیاری نقش مهمی از جنبه­ی قضایی در پایان دادن به دوران سیاه مک­کارتیزم ایفا کرد و بعد تشریح نظریه­ی سرمایه­ی انحصاریِ او و پُل باران. در همین بخش دو گفت­وگو با سویزی بیانگر مجموعه­یی از نظریات او در باره­ی گستره­یی از مسایل مختلف است. بخش سوم به قضاوت­های دوستان و هم­فکران او اختصاص دارد، ابتدا در زمان حیات و سپس پس از درگذشت او. و بالاخره بخش پایانی به برداشت­ها و خاطره­هایی از تماس و گفت­وگو با سویزی در سال­های دور و نزدیک و نیز ترجمه­ی آثار او اختصاص دارد.
يادواره­ي پل سويزي
كتاب بررسي­هاي اجتماعي – ۱
زير نظر خليل رستم­خاني
چاپ اول: ۱۳۸۳
نشر بازتاب نگار
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 6:2 توسط گدا و فقیر |

خوشا آن دل که دلدارش تو باشی
چراغ هر شب تارش تو باشی
مریضی هم صفایی داره ای دوست!
به شرطی که پرستارش تو باشی!!

امروز بعد از ۱ماه دوباره سراق وبلاگ آمدم و توي اين مدت حرف هاي زيادي تو دلم جمع شده بود كه بنويسم از بازار سياه كتاب در خيابان انقلاب گرفته تا گلزار خاوران و آشناي با چند رفيق مبارز جديد.. از درد و دل هاي باغبان ۲۳ ساله پارك ميدان اتابك(قبرستان مسگرآباد ثابق خاوران) گرفته تا قاچاق كارت سوخت ليتري ۱۵۰۰ توماني. ولي به سوراغ مسايل روز ايران كه تا حالا كسي دقت نكرده مي رم..
اين روزا يك سريال تلويزوني از شبكه دو پخش مي شه به اسم جواهري در قصر كه رابطه ي زيادي با روزي كه پشت سر گذاشتيم راه. ديروز ۱۸ شهريور بود و يكي از خونين ترين روز هاي تاريخ معاصر ايران. چگونگي ربط اين موضوع ها برميگرده به توجيح آقاي داريوش همايون از اعمال اون جنايت كاران و البته عده ي هم بادمجون دور قاب چين ايشون. بعضي از چپي هاي بوريده در خارج از كشور احزاب مختلفي راه اندازي كردن و مرتب ايشون رو دعوت به شركت در اين جلسات مي كنند و جالب اينجاست كه به عنوان پئون مثبت حساب مي كنند و اين رو نمي دانند يا شايد حافظه ي تاريخيشون را پاك كردن از اين كه در زمان وزارت ايشون بيش از ۱۲۰ روزنامه توقيف و صدها روزنامه نگار بيكار شدن و چه و چه كه ديگر ارزش بازگو كردن رو ندارد.. امروز ايشون روزنامه نگار شدن و از جمهوري اسلامي بخاطر سانسور مطبوعات گلايه مي كنند و جالبتر اينكه صداي آمريكا رو تشويق به ارتباط با سازمان هاي چپ گرا مي كنند.. البته از سازمان فدايان اكثريت اسم بردن. نمي دانم كدام سازمان اكثريتي منظورشان بود ولي حدث مي زنم خانم بقراط كه الان از سازمان بريده و به سمت راست با سرعت زياد در حال حركت است، باشد.. بماند آنان كه زماني براي ديدن ايشان بايد روزها و يا هفته ها در ليست انتظار دفتر ايشان مي نشستن و بعد هم با جواب هاي سفسطه گرانه ايشان مواجع مي شدند. امروز اين تواناي را ندارند كه متوجه بشوند كه اين اشك تمساح ريختن هاي ايشان فيلمي براي قدرت گيري مجدد ايشان و حزب فسيل شديشان نيست.از اين بحث بخاطر بي اهميت بودن رها مي كنم و به همان وضوع اول مي پردازم..
 از ليست انتظار و منتظر ماندن براي ديدن شخصيت هاي سياسي گفتم و بد نيست جمله ي از كنفسيوس فيلسوف چيني بگويم:اگر شما توانستيد امپراتور را در طي عمر خود ببنيد بدون شك خدا را هم در عمر مجدد خود خواهي ديد.. اين جمله بيانگر اهميت شغل افرادي كه در قصر و بخصوص در ارتباط با امپراطور هستن را نشان مي دهد. اين كه اين فيلم بيانگر يك نا عدالتي بزرگ در جوامع دكتاتوري از نوع ستم شاهي هست بگزريم كه تا به حال يانگوم رو چند بار به خاطر آشپزي بد و مثلا اينكه امپراطور از سير خوشش نمي آيد و مسايل به اين كوچكي محكوم به مرگ كردن و يا چندين نفر در اين فيلم براي كسب قدرت و يا پاپوش هاي ساختگي، كشته يا به قتل رسيدن و يا به جاي درمان مردم كشاورز كه بخاطر آب مسموم به گوگرد و گياهان فاسد مريض شده بودن را در طرد كنن تا بيماري سرايت نكند كه مبادا بيماري به قصر بيايد و شاه بيمار شود. هزاران كودك و زن و مرد بايد از شدت بيماري بميرند فقط بخاطر به خطر نافتادن جان امپراطور ....... همه اين ها كه بخشي عظيمي از تاريخ واقعي و ننگين بشريت محسوب مي شوند را كنار مي گزاريم و به امروز و بينندگان ايراني آن گلايه مي كنيم كه با وجود اين همه شعار ها و سينه چاك دادن ها براي دموكراسي و حقوق بشر، جمعه ها با لذت زياد اين فيلم را مي بينند و بدون دقت به همه نا برابري ها موجود به رابطه ي عشقي يانگوم و دوست پسرش مي پردازند.. ملتي كه علاقه به ديدن فيلم اوشين ،لينچان، شمشير تيپو سلطان، هانيكو  يا  يانگوم را دارند ؟؟؟؟؟؟؟
نتيجه اخلاقي اين پست:يانگوم با ارزش تر و شرافتمند تر از داريوش همايون است.
پ.ن:مرسي از ۳۶ عزيزي كه نظر دادن و مرا بخاطر غلط هاي املاي زياد و موضوعات بي مزه ببخشيد. پست بعدي را حتما راجب موضوع مهمي خواهم نوشت..
 پ.ن: یکی از دوستان پالتاکی وبلاگ جدید درست کرده.وبلاگ فردین نیکجو{+

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:0 توسط گدا و فقیر |