
پسرک آهسته چشمانش را باز کرد. همه جا را گویی غبار و مه فرا گرفته بود.نگاهی به اطراف انداخت، در اتاق خواب روی زمین دراز کشیده بود، نفسی عمیق کشید و عرق صورتش را با لبه ی پتو خشک کرد. از جایش بلند شد و در رختخواب ایستاد. پسرک همیشه خواب هایش را فراموش می کرد ولی از این کابوس، صحنه های عجیب و گنگی را بخاطر می آورد. یک نخ سیگار که در کشوی میز پنهان کرده بود برداشت و به حیاط رفت تا در سکوت محض دود کند. نور سیگار تنها روشنایی آن شب ابری بود. برای غلبه بر ترس از تاریکی، شروع به زدن سوت کرد.ناگهان صدایی شنید که می گفت:
بزن سوت زن بزن سوت زن
چه خوش می زنی سوت زن
بزن در کوی و در بازار
مرا کشتند در نی زار
پسرک از ترس سیگار را به دور انداخت و به داخل خانه بازگشت. قلبش از شدت ترس تند تند می تپید و خواب هم دیگر به چشمانش نمی آمد.آهسته به داخل اتاق بازگشت و با انگشت پا دکمه Power کامپیوتر را فشار داد. تا کامپیوتر روشن شود وقت مناسبی برای برداشتن برچسب رمز کارت اینترنت جدید بود. به آرامی با نوک ناخن مشغول پاک کردن برچسب شد. اندک اندک، نور کم جان مانیتور به اسم کاربر و رمز که از زیر ناخن پسرک نمایان می شد، می تابید. با صدای ناهنجار مودم پسرک وارد تنها مخفی گاه خود شد. تنها پناهگاه.جایی برای فرار کردن. اینترنت افیون پسرک بود. مدتی بود که پسرک می خواست راجع به اعدام چیزی بنویسد ولی حرف جدیدی برای گفتن نداشت.چشمانش را بست و شروع به فشردن دکمه ها کرد. بعد از چند دقیقه با تعجب به مانیتور نگاه کرد که این چنین نوشته شده بود
من هراسم م م م نيست ت ت ت...
اگر اين ر ر ر رويا در ر ر خواب ب ب پريشان ن ن شبي ي ي ي ميگذرد د د.
يا به هذيان ن ن ن تبي ي ي ي...
يا به چشمي بيدار ر ر ر...
يا به جاني ني ني ني مغموم م م م
بارها ها ها ها به خونمان کشيدند.
به ياد آر ر ر آر ر ر آر
و و و و تنها دستاورد کشتار کشتار کشتار ر ر ر...
نانپارة ء ء ء بيقاتق ق ق ق سفرة ة ة ة بيبرکت ت ت ما ما ما بود د د
پ.ن:امیدوارم علی اشرف درویشیان من را به خاطر این کاری که با داستانش کردم ببخشد.
پ.ن:پنج نفر کمونیست در انتظار اعدام، ۲۳ اکتبر ۱۹۵۴ در سربازخانه قصر به جرم جاسوسی برای شوروی اعدام شدن{+}
پ.ن:يعقوب مهرنهاد، زندانی سیاسی ای که اعدام شد{+}

امروز بطور اتفاقی به یک وبلاگ برخورد کردم که متعلق به یک معلم هست. یک سرباز معلم جنوبی.. داستان خیلی ساده است.. باز طبقه ی محروم به جای گرفتن حقش، داره اونو از طبقه ثروتمند گدایی می کنه. این بار داستان به صورت یک مدرسه ی محروم که چهار دانش آموز داره، طراحی شده. این بار به جای نماینده ی دهقانان که می رفت به پای خان می افتاد و التماس می کرد، به شکل یک معلم ۲۲ در آمده.. برنامه سازان دولتی هم از اون یک انسان مقدس ساختن.او را به عنوان کسی که به دنیای مادی نه گفته و به امر مقدس تعلیم و تربیت در یک روستای بی آب و علف مشغول هست، معرفی کردند و حالا شما ای طبقه ی که وقت تلویزیون دیدن دارید، به کمک این محرومین مقدس بشتابید. معلم جوان هم خوشحال که رسانه ملی توانایی جذب ترحم ملت نسبت به این مدرسه را دارد، مدام در وبلاگش از کامران نجف زاده و مسیح علی نژاد تعریف و تمجید می کند و می نویسد.. تلاشی مذبوحانه برای گرفتن کامپیوتر از وزیر آموزش و پرورش و جمع کردن کمک های مردمی که بیشتر بصورت صدقه هست.. بعد هم دانش آموزان بیچاره با دمپای پاره و سر تراشیده و دست های کثیف را پشت میز بنشاند و صدقه های مردمی را روی میز گذاشته و از آنها عکس بگیرد تا شاید تعداد بازدیدکنندگان وبلاگش زیاد بشود یا باز یکی از مسئولین کشور از وبلاگش دیدن کنه و براشون چیز دیگری بفرسته یا مثلا بخاطر خوب جلوه دادن وزیر آموزش و پرورش و خوش خدمتی برای دولت، بعد از تمام شدن سربازیش در یکی از ادارات استان بوشهر یک پست دولتی خوب بهش بدن. این موضوع مثل راننده ی مخصوص رئیس کارخانه می مونه که از شغل و جایگاه اجتماعی خودش بیزار هست و بهترین راه فرار از گرسنگی هم ازدواج با دختر معلول عقلی رئیس کارخانه می دونه... خلاصه کنم، وقتی معلم های مثل فرزاد کمانگیر رو می بینم دیگه با این جور مظلوم نمایی ها حال نمی کنم.. خوشم نمی یاد از مظلومی که به ظالم احترام بزاره..خوشم نمی یاد از آدمی که بخواد از فقر و گرسنگی آدم های دیگه سوءاستفاده کنه و شکم خودش رو سیر بکنه.. مثل سینمایی مخملباف مثل وبلاگ این سرباز معلمه.. از آدم های که به دنبال لذت هر چه بیشتر هستن بدم میاد آدم باید ریشه ی ستم ها رو بزنه و اگر قرار هست فقری نشان داده بشه باید برای از بین بردن این ناهنجاری باشه نه عادت کردن یا دکان و بازار تبلیغاتی راه انداختن.. هر وقت مسائل روزمره در لایه های زیرین جامعه رو برای طبقه ی چلوکباب خور به تصویر می کشن.. برای اون ها تصاویری واقعی از انسان وحشی و پابرهنه رو تدایی می کنه که ترحم برانگیزه.. و مسئولش شما هستید..
انسان مدرن نه می تواند از اسطوره خلاص شود و نه می تواند آن را در شکل ظاهری اش بپزیرد، اسطوره همواره با ما خواهد بود، اما باید همیشه بدان برخوردی انتقادی داشته باشیم.پل ریکور
از نظر آماری اسطوره در جناح راست قرار دارد. در راست اسطوره گوهری است، خوب خورانده شده، درخشان، گسترده و حراف است. مدام اختراع می شود و همه چیز را در بر می گیرد: تمام جنبه های قانون، اخلاقیات، زیبایی شناسی ها و سیاست خارجی، هنر خانه داری، ادبیات و آئین های نمایشی. گستردگی آن به همان میزان نام زدایی* بورژوازی می خواهد موجودیت خود را حفظ کند ولی آن را هویدا نسازد:بنابراین خود جنبه منفی بورژوا نشان دادن که مانند همه جنبه های منفی پایان ناپذیر است، مدام اسطوره را بر می انگیزد. انسان ستمدیده چیزی نیست. او در وجود خود فقط یک گفتار دارد که همانا گفتار رهایی اش است. ستمکار همه چیز است. گفتار غنی، دارای فرم های گوناگون، نرم و حداکثر ممکن از نظمی شایسته برخوردار است. او حق انحصار فرازبان را در اختیار دارد. ستمدیده جهان را نگهداری می کند. گفتارش پر، لازم، اشاره ای و تاتروار است: این همان اسطوره است؛ زبان ستمدیده با درگون کردن رویاروی است، زبان ستمکار با ابدی کردن سر و کار دارد
بورژوازی به عنوان یک واقعیت اقتصادی بدون دشواری نامگذاری شده است.سرمایه داری ماهیت خود را اعلام می کند.سرمایه داری به سختی می تواند خود را به عنوان یک واقعیت سیاسی بشناسد: احزاب بورژوازی در اتاق بازرگانی وجود ندارند. بورژوازی به عنوان یک واقعیت ایدئولوژیک کاملا محو می شود: بورژوازی هنگام گذار از واقعیت به بیانگر خود و گذار از انسان در مفهوم ذهنی، نام خود را زدوده است. بورژوازی امور را سازمان می دهد ولی با ارزش ها در نمی آمیزد. بورژوازی بنیان خود را زیر عملیات نام زدایی تمام عیاری پنهان می کند. بورژوازی این گونه تعریف می شود: طبقه ای اجتماعی که نمی خواهد نامی داشته باشد. واژه های بورژوا، خرده بورژوا، سرمایه داری، پرولتاریا زخم های مولد یک خونریزی مداوم هستند
این پدیده نام زدایی مهم است و باید کمی دقیق تر آن را بررسی کرد. خونریزی سیاسی نام بورژوازی از راه ایده ملیت و مذهب صورت می گیرد. استفاده طولانی نتوانسته است واژه ملیت و مذهب را عمیقا غیرسیاسی. زیر بنایی سیاسی همین جاست، بسیار نزدیک. هر موردی در دم آن را آشکار می کند. در مجلس همه احزاب ملی(مذهبی) هست و تلفیق نام ها چیزی را که خیال پنهان کردنش را داشت، افشا می کند. یک ناجوری اساسی. می بینیم که فرهنگ واژگان بورژوازی اینک مقرر می کند که کلیتی وجود دارد که سیاست برای آن بیانگری و بخشی از ایدئولوژی است
بی شک خیزش های در برابر ایدئولوژی بورژوازی صورت می گیرد. این همان چیزی است که عموما پیشرو (آوانگارد) می نامند. ولی این خیزش ها از نظر اجتماعی محدود و بازگشت پذیر باقی می مانند. نخست چون از سوی بخشی از خود بورژوازی برمی خیزند؛ گروه کوچکی از هنرمندان و روشنفکران که جز طبقه ای که از آن برخاسته اند، طبقه دیگری از آنها هواداری نمی کند و برای بیان افکار خود به پولی که از آن می گیرند وابسته می مانند. سپس این خیزش ها همواره به شدت از تفاوت نیرومند میان اخلاقیات بورژوازی و سیاست بورژوازی الهام می گیرند. چیزی که نیروی آوانگارد با آن جدال می کند
پ.ن: در همین زمینه.اسطوره نزد چپ
ابرهای خزانی در ذهن و روح من 
در اين پست و چند پست آينده به اين موضوع به ويژه تفاوت هاي اسطوره سازي سياسي در نزد چپ و راست مي پردازيم.
هر چند كه اسطوره گفتاري سياست زدوده است ولي لااقل گفتاري وجود دارد كه در برابر اسطوره مي ايستد.يعني گفتاري كه سياسي باقي مي ماند. اگر من يك هيزم شكن باشم و درختي را كه مي برم نامگذاري كرده باشم. فرم جمله ام هرچه باشد. من درخت را بيان مي كنم. درباره درخت سخن نمي گويم. اين بدان معناست كه زبان من عمل كننده است و به گونه اي متعدي با موضوع خود پيوند دارد:ميان درخت و من هيچ چيز ديگري جز كار من وجود ندارد، يعني يك كنش: زبان سياسي همين جاست. فقط هنگامي طبيعت خود را نشانم مي دهد كه بخواهم آن را دگرگون كنم. اين زباني است كه به وسيله آن روي ابژه كار مي كنم. ولي اگر من هيزم شكن نباشم، ديگر نمي توانم درخت را بيان كنم. ديگر فقط مي توانم از آن و درباره آن سخن بگويم. به هيچ رو اين زبان من نيست كه ابزار يك درخت اجرا شده است. اين درخت سروده شده است كه به ابزار زبان تبديل مي شود. من با درخت فقط يك رابطه لازم دارم، درخت به هيچ رو مانند كنش انساني معناي واقيت نيست. درخت تصويري در تركيب است: من در برابر زبان واقعي هيزم شكن زباني ثانوي مي آفرينم كه فرازباني است كه در آن مي خواهيم نه چيزها، بلكه نام هاي آنها را اجرا مي كنم و براي زبان ثانويه تماما اسطوره اي نيست ولي درست همان جايي است كه اسطوره در آن جاي مي گيرد، زيرا اسطوره فقط مي تواند روي ابژه هايي كه تا كنون ميانجي گري زبان اوليه را پذيرفته اند، كار كند..
پس زباني وجود دارد كه اسطوره اي نيست و اين زبان انسان مولد است. هر جا كه انسان براي دگرگون كردن واقيعت و نه براي تبديل آن به چيز ها در مي آورد، فرا زبان به يك زبان موضوع بازگشته و اسطوره ناممكن است. از اين رو است كه زبان صد در صد انقلابي نمي تواند يك زبان اسطوره اي باشد. انقلاب كنشي پالاينده است كه موظف به آشكار كردن وظيفه سياسي جهاني است. انقلاب جهان مي سازد و زبان آن، تمامي زبانش، به گونه اي كاركردن در اين ساختن مستحيل شده است. انقلاب از اين رو كه گفتاري پر را به وجود مي آورد، يعني چه در ابتدا و چه در انتها سياسي و نه مانند اسطوره گفتاري در ابتدا سياسي و در انتها طبيعي، اسطوره را پس مي زند. همان گونه كه نام زدايي بورژوازي در عين حال ويژگي ايدئولوژي بورژوازي و نيز اسطوره است، به همان تربيت نيز نامگذاري انقلابي، هم انقلاب و هم نفي اسطوره را در بر دارد. بوژاوزي چهره خود را عنوان بوژوازي مي پوشاند و درست همين جا اسطوره را پديد مي آورد. انقلاب خود را انقلاب اعلام مي كند و به همين سبب اسطوره را نفي مي كند.
از من پرسيده اند كه آيا (نزد چپ) نيز اسطوره وجود دارد؟
البته، درست آنجا كه چپ با انقلاب يكي نباشد. اسطوره چپ دقيقا در لحظه اي سر بر مي آورد كه انقلاب به چپ تبديل مي شود. يعني مي پذيرد كه چهره خود را بپوشاند، نام خود را پنهان كند و فرازباني ناآگاه پديد بياورد و خود در عين طبيعت جا بزند. مثلا روزي رسيد كه خود سوسياليسم، اسطوره استالين را پديد آورد. استالين مانند موضوع سخن سال ها به گونه اي ناب ويژگي هاي ساختاري گفتار اسطوره اي نمايش داد.يك معنا كه همان استالين واقعي و استالين تاريخي بود. يك دال كه پرستش تشريفاتي استالين و نتيجه محتوم صفات طبيعي گرداگرد نامش بود. يك مدلول كه قصد ارتودوكسي،نظم و وحدت(کنایه نویسنده به فرمول مشهور تزاریسم است:ارتودوکسی،حکومت مطلقه،ناسیونالیسم) بود و احزاب كمونيست در وضعيتي معين آن را متخص به خود كرده بودند و سر انجام دلالتي كه همانا يك استالين تقديس شده بود كه در آن تعاريف تاريخي به عرصه طبيعت انتقال مي يابند و شت نام نابغه تصعيد مي شوند. يعني چيزي غير عقلاني و تفسير ناپذير: در اينجا سياست زدايي آشكار است و كاملا اسطوره را برملا مي كند.
بله اسطوره نزد چپ وجود دارد ولي اصلا همان كيفيت هاي اسطوره بورژوازي را ندارد. اسطوره چپ غير گوهري است. ابتدا ابژه هايي كه در اختيار مي گيرد، نادر هستند و چيزي نيستند جز چندتايي مفهوم سياسي مگر آن كه خودش از مجموعه زرادخانه اسطوره هاي بورژوازي ياري بگيرد. هرگز اسطوره چپ به قلمرو گسترده مناسبات انساني كه گسترده ترين سطح ايدئولوژي بي معنا است. دست نمي يابد. زندگي روزمره براي او دست نيافتني است: در جامعه بورژوازي، اسطوره چپي درباره ازدواج، آشپزي، خانه، تاتر، حقوق، اخلاقيات و غيره وجود ندارد. و در ثاني اين يك اسطوره غربي است. كاربردش، آن گونه كه در مورد اسطوره بورژوازي صادق است. برخاسته از يك استراتژي نيست بلكه فقط از يك تاكتيك و در حالت بدتر از كج روي ناشي شده است. به اين دليل ساخته مي شود كه اسطوره اي براي سهولت است نه اسطوره اي در خدمت يك ضرورت.
اسطوره چپ اسطوره ای فقیر و اساسا فقیر است. راه و رسم باروری را نمی داند.اسطوره چپ كه به گونه اي فرمايشي و براي محدوده زماني مشخصي توليد مي شود، ناشيانه پديد مي آيد. یک قدرت برتر یعنی قدرت افسانه پردازی را کم دارد. هر کاری هم بکند پیرامون آن چیزی خشک و ادبی، بوی گند شعار فرمایشی باقی می ماند. به قول معروف شق و رق می ماند. در واقع چه چیز نحیف تر از اسطوره استالین وجود دارد؟ در آن هیچ ابتکاری وجود ندارد و فقط نوعی تملک ناشیانه است.... این ناقص بودن، اگر بتوانم از این واژه استفاده کنم، ناشی از طبیعت"چپ" است: واژه چپ هر قدر هم نامشخص باش، همواره در رابطه با فرد ستمدیده، کارگر یا استعمار شده به کار می رود.پس گفتار فرد ستمدیده نمی تواند فقیر، کسل کننده و مستقیم نباشد: تنگ دستی آن به همان اندازه زبانش است: او فقط یک زبان دارد، همواره همان زبان کارش. فرازبان یک عنصر تجملی است. هنوز نمی تواند در آن جایی داشته باشد. گفتار انسان ستمدیده واقعی است... این گفتار ناتوان از دروغ گفتن است: دروغ یک غنا است و بر اساس فرض مالکیت، حقایق و شکل های مبادله استوار است. این فقر ذاتی، اسطوره های نادر و نحیف تولید می کند: و یا اسطوره های فرار و یا سخت کج و کوله.... می توان گفت که به یک معنا اسطوره چپ همواره یک اسطوره مصنوعی و یک اسطوره بازسازی شده است: بی دست و پایی آن نیز از همین جا ناشی می شود
از مجله خانواده سبز و از این قبیل مجله ها و حتی وبلاگ های با این مدل ادبیات، بدم می آید. توی این دنیای هزار توی وبلاگستان گاهی گول اسم های وبلاگ ها رو می خورم و وارد می شوم ولی با یک نگاه کوچک و سطحی به مطالب وبلاگ، به سرعت از وبلاگ خارج می شم. موضوع موقعی تغییر پیدا می کنه که یک روز تعطیل، برق اين كلان شهر با درجه حرارت ۴۵ درجه قطع بشه و شما از بيكاري شروع كنی به صفحه به صحفه این مجله رو خواندن. به سبیل رفیق استالین قسم این ۲۰ مورد در رابطه با شخصیت زنان رو من از خودم ننوشتم و به طور رسمی در شماره ۱۹۷ . نیمه دوم اسفند ماه ۱۳۸۶ این مجله به چاپ رسیده..نویسنده این مطلب پروفسور حسين باهر عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی است..لطفا این مطلب رو با نگاه طنز نخونيد. من امروز اصلا با کسی شوخی ندارم.این مطلب خیلی جدی هست.
۱-زن آخرين مخلوق كارخانه هستي است. بعد از جمادات، نباتات و حيوانات، آدم و حوا(پس از آدم)آفريده شده است.
۲-خداوند در خلقت حوا به خودش تبريك گفته است:ثم انشا،ناه خلقا آخر فتبارك الله احسين الخالقين.
۳-زن يكي از چهار آيت الهي است: و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازرواجالتسكنوااليها.
۴-هر مردي به چهار اعتبار به چتر زنانه وصل است:مادر، خواهر،دختر،همسر
۵-هر مخلوقي زوجي دارد: حتي سوره هاي قرآن و زوج مرد، همانا زن است:و خلقنا ازواجا
۶-زن جلوه جمال الهي است و مرد جلوه ي جلال الهي.
۷-"مادري" بالاترين شان يك زن است كه با آن كامل مي شود و كمال مي بخشد.
۸-زن از نظر جنسمي ظريف تر و از نظر روحي لطيف تر از مرد است و از نظر كلامي حريف تر.
۹-زن ها شباهت هاي با خداوند دارند: شريك ناپذيرند،مشتاق تجلي اند،سن بر آنها نمي گذرد،نگران مرگ نيستند.
۱۰-زن ها مانند "گل" هستند و مردها مانند "درخت" و شايد به همين مناسبت سعدي نام كتاب هايش را "گلستان" و "بوستان" گذاشته است.
۱۱-زن بايد "شعف" داشته باشد و مرد "شرف" و ازدواج بايستي هم وسيله داشته باشد و هم هدف.
۱۲-براي زن "عفت" تعريف شده و براي مرد "غيرت".
۱۳-ازدواج سالم آن است كه باموازين "عقل" تاييد و با مضامين "عشق" تضمين شود.
۱۴-زن بايد "زنانگي" داشته باشد و مرد "مردانگي" يعني هر كدام شان خود باشد.
۱۵-اختلاف بين زن و مرد مي تواند هنرمندانه به "سازندگي" انجامد و ناهنرمندانه به "سوزندگي".
۱۶-"زن شناسي" از "خدا شناسي" مشكل تر است و از "خود شناسي" لازم تر.
۱۷-نيمي از حال و تمام آينده را زن ها مي سازند، بدون آنكه صدايش را در بياورند.
۱۸-زن ها از چهار سين خوششان نمي آيد:سن، سوسك، سكوت،سياست.
۱۹-زن ها فقط از يك دروغ خوششان مي آيد آن هم تعريف از جمالشان است.
۲۰سقراط حكيم گفته است: اگر زني با شوهرش هماهنگ باشد، او را "خوشبخت" و اگر ناهماهنگ باشد، "فيلسوف" مي كند،پس در هر صورت بايد ازدواج كرد.
پ.ن:امروز صبح برای اولین بار با کمپین یک میلون امضای ها همدردی کردم.
پ.ن:از اونجای که می دونم به حرف های من اعتماد ندارید و فکر می کنید می خواهم سرکارتون بزارم. از عکس اسکن گرفتم. لینک عکس کامل.{+}.
ا-اون آقا پیش بانک قبلی گفت که سیستم شتاب از کار افتاده.
سرانجام با مساعدت تعدادی از دوستان گالری نیکول با برگزاری نمایشگاه عکس گروهی موافقت کرد و طی جلسه ای که با خانم فریدنی داشتیم زمان مشخصی نیز برای این منظور در نظر گرفته شد. شاید مهمترین و اصلی ترین نکته یعنی انتخاب عکس ها و موضوعات باشد که آن نیز به گروه داوری و کارشناسی گالری نیکول واگذار شد. مراحل دقیق تر به شرح زیر است:
ولادیمیر اولیانوف دوان دوان از مدرسه به خانه آمد. نفس نفس می زد و وحشتزده به نظر می رسید. مادرش پرسید: چه خبر شده؟
الکساندرا !! او بازداشت شده.
ماریا الکساندروونا لبه میز را با دست هایش محکم چسبید و گفت:
الکساندر بازداشت شده؟ برای چه؟
متهم به توطئه برای کشتن تزار شده.
از کجا می دانی؟
کاشکا دامووا به من گفت. از من خواست که از کلاس بیرون بیایم. نامه ی را به من نشان داد که چند دقیقه پیش از یکی از دوستان پدرش در سن پترزبورگ دریافت کرده بود.
ماریا تصمیم گرفت که با اولین قطار به پایتخت برود، ولی امیدوار بود که یکی از دوستان یا همسایگان را در این سفر در کنار خود ببیند. خانواده اولیانوف یکی از خانواده های بسیار محترم در سیمبرسک بود، با این حال هیچ یک از دوستان و همسایگان حاضر نشد ماریا را تا پایتخت همراهی کند، چرا که فرزندان او به جرم فعالیت سیاسی بازداشت شده بود.او به تنهایی به پایتخت رفت.
در طول این سفر و ملال آور، ماریا با خودش فکر می کرد که پسرش را به جرم خیانت به کشور محاکمه خواهند کرد. الکساندر که بیست و یکسال از عمرش می گذشت، بزرگ ترین پسر خانواده بود و ولادیمیر او را الگو و سرمشق خود قرار داده بود. الکساندر یک جوان ملایم به نظر می رسید، ولی مادرش می دانست که وقتی پای اصول فکری پیش بیاید، الکساندر آدم سرسختی می شود. الکساندر پیش از پیوستن به جنبش انقلابی، به کندی و با احتیاط عمل کرده بود زیرا می خواست از این کارش مطمئن باشد. فقط یکسال پیش به مادرش گفته بود:"برای آدمی که هیچ درک و فهمی از علم طب ندارد، پرداختن به درمان بیماران یک کار نامعقول و حتی غیر اخلاقی است. درمان کردن بیماری های اجتماعی نیز، بدون پی بردن به علل آن ها، به مراتب نامعقول و غیراخلاقی تر است."
در آن زمان، الکساندر به جانوارشناسی علاقه داشت. او با نوشتن مقاله ی در این باره، جایزه ی را نصب خود کرده بود و حتی ولادیمیر نیز فریب این دلمشغولی برادرش به علوم طبیعی را خورده بود. ولادیمیر برای دوستانش شرح داده بود:"الکساندر هرگز یک انقلابی نخواهد شد.تابستان گذشته تمام اوقات خود را برای تهیه مقاله ی درباره کرم های حلقوی، سپری کرد. یک فرد انقلابی هرگز قادر نیست این مقدار وقت را برای مطالعه کرم های حلقوی اختصاص بدهد."
اما چند ماه بعد، همین دانشمند جوان سرگرم ساختن بمب دستی بود. الکساندر به عنوان یکی از اعضای حزب انقلابی اراده مردم، رهبری گروه دانشجویان تروریست سن پترزبورگ را به عهده داشت. در نشست های پنهانی که در خوابگاه دانشجویی او برگذار شد. نقشه هایی برای کشتن تزار الکساندر سوم در اول مارس ۱۸۸۷ کشیده شد. تاریخ مزبور مصادف با ششمین سالگرد ترور الکساندر دوم بود. الکساندر همچنین متن یک اعلامیه را تهیه کرد که می بایست بلافاصله پس از ترور تزار الکساندر سوم، منتشر شود.اعلامیه مزبور با این چنین شروع می شد:"روح سرزمین روسیه زنده است و حقیقت در دل های فرزندان آن خاموش نشده است. در مارس ۱۸۸۷،تزار الکساندر سوم اعدام انقلابی شد."
ماریا هفت روز پس از بازداشت پسرش، به سن پترزبورگ وارد شد. هفته ها تلاش کرد تا او را ببیند ولی تلاشش به نتیجه نرسید. بالاخره از فرط ناامیدی نامه ی به تزار نوشت و از او کمک خواست. تزار نیز در حاشیه نامه او چنین نوشت: "فکر می کنم مقرون به مصلحت است که به او اجازه داده شود تا پسرش را ببیند، شاید که خود این مادر متوجه شود که پسر او چه موجود خطرناکی است."
الکساندر مادرش را در آغوش گرفت، گریست و از او خواست که وی را ببخشد. ولی در عین حال تاکید کرد که وفاداری به جنبش انقلابی را بر همه چیز مقدم می دارد و راهی جز پیکار به خاطر نجات کشورش ندارد. مادرش گفت:" ولی این راهی که تو برای نیل به آزادی در پیش گرفته ای بسیار خطرناک است". و الکساندر جواب داد: "راه دیگری وجود ندارد."
در تحقیقات مقدماتی، اولیانوف از حرف زدن خودداری کرد. اما هنگامی که پی برد بسیاری ار رفقایش با خطر مجازات اعدام رو به رو هستند، تصمیم گرفت که سکوت را بشکند و مسولیت اصلی را خود به عهده بگیرد. الکساندر در دادگاه از خودش دفاع کرد و نقش وکیل مدافع را ایفا نمود. دفاعیه او عجیب بود. او برای نجات جان دوستانش، به جرایمی اعتراف کرد که هرگز مرتکب نشده بود.الکساندر اولیانوف در آخرین دفاعیه اش، فریاد زد: "من می خواستم به مردم تیره بخت روسیه کمک کنم. در یک نظام که حکومت هیچ گونه آزادی بیان را اجازه نمی دهد و هر نوع تلاش برای روشن کردن ذهن مردم از راه های قانونی را سرکوب می کند. ترور تنها وسیله ی است که باقی می ماند. از این رو، هر فرد حساس به بی عدالتی، باید به ترور دست یازد. ترور در واقع پاسخ ما به خشونت دولت است. تنها راهی است که از آن طریق می توان یک رژیم مستبد را ناگزیر کرد که به مردم آزادی سیاسی بدهد."
وی به نمایندگی از جانب دوستانش که در نیمکت متهمان نشسته بودند، اعلام کرد: "هیچ مرگی شرافتمندانه تر ار مرگ به خاطر سعادت مردم نیست.."
او محکوم به اعدام به با چوبه دار شد. مادرش از فرط ناراحتی به مرز جنون رسیده بود. از پسرش خواست که از تزار تقاضای عفو و بخشش کند. ولی الکساندر نپذیرفت. البته برخی از دوستانش این کار را کردند و در مجازات مرگ آنان تخفیف داده شد. در سپیده دم رو ۸ مه ۱۸۸۷، الکساندر و چهار نفر از دوستان در حیاط قلعه شلوسل بورگ به دار آویخته شد..
موقعی که روزنامه سن پترزبورگ که خبر اعدام الکساندر را چاپ کرده بود به دست ولادیمیر در سیمبرسک رسید، روزنامه را به کف اتاق پرتاب کرد و فریاد زد:
"کاری می کنم که کفاره این گناهشان را پس بدهند! سوگند می خورم."
ماریا ساونکو یکی از همسایه ها پرسید:" چه کسانی کفاره گناهانشان را پس بدهند؟"
و لنین پاسخ داد:" مهم نیست. خودم می دانم."

هم میهنان، هم شهریان مسجدسلیمانی و خوزستانی!
در تاریخ ۵ خرداد۱۳۸۷ خورشیدی برابر ۲۶ مای ۲۰۰۸ میلادی اولین چاه نفت ایران و خاورمیانه که در مسجدسلیمان احداث شده بود صد ساله می شود. یک قرن تاریخ نفت در ایران. به همین مناسبت تصمیم دارم برنامه ای به منظور تقدیر از این شهر و تاریخ نفت با حضور چند صاحب نظر به همراه نمایش اسلاید و فیلم در شهر کلن برگزار کنم. از کسانی که مایل هستند در این برنامه شرکت فعال داشته باشند و یا مطلبی در این رابطه، عکس و فیلمی دارند یا اینکه خاطره ای از پدران خود در این دوران از مسجدسلیمان دارند، خواهش و تقاضا می کنم که از طریق ایمیل با من تماس بگیرند.
با احترام اختر قاسمی ـ کلن
پ.ن: تو آرشیو داشتم دنبال عکس های از مناطق نفت خیز، برای سالروز نفت می گشتم که کشف بزرگی کردم.. تو عکس ها همه چی بود بجز انرژی مثبت(من جدیدا علاقمند به احضار روح و انرژی درمانی شدم).. یعنی کلا عکس ها آدم رو افسرده می کرد.. بچه های کچل با دمپایی پلاستیکی پاره.. خانه های قدیمی بالایی کوه.. خیابان های باریک و تنگ.. و .....به آدم تصويري وراي عكس ها رو القا مي كنه.. گرمای ۵۰ درجه بالای صفر و شرجی.. بوی نفت و گاز که یک موضوع عادی شده برای مردم اونجا.. وضعیت آب که هر شب از ساعت ۱۲ شب تا ۶ صبح قطع می شه.. برقی که ساعت ۳ بعد از ظهر در اوج گرما قطع می شه و .......
طبق تحقیقاتی که ما کردیم، کاشف به عمل آمد که این موضوع ریشه ی صد ساله داره. عکس های که در وبلاگ مربوطه هست خیلی جالبه.{+} کارگران بومی که در حال استخراج نفت هستند. با چشم های ورم کرده و چهره های کثیف. سر کارگران انگلیسی با دستان به پهلو زده و خنده کنان در حال تماشا.. این عکس حس بدي به آدم مي ده موقع نگاه كردن.. ديدن مردمي كه از فقر خود، شادن و لذت مي برند.
البته در بعضی از مناطق، وقتی دوربین را بر می داری و می روی تا ۴ تا عکس خوب و عکسی که بشه انگیزه ی ادامه به زندگی و امیداوری نسبت به آینده ی بشریت در آن نشان داد، وجود ندارد.. یعنی به هر سمت دوربین را می چرخانی فقر است و فقر.. البته این انتقاد همیشه به "ما" روشن فکر ها هست که نیمه ی خالی لیوان را نگاه می کنیم.. مثلا می گویند در طول تاریخ زندگی شاملو، یک روز وجود نداشته که شاملو از خواب بیدار شه و بگه به به چه روز زیبایی.. یا از شکوفه های زیبای فصل بهار لذت ببرد.. بعدش هم می گن "ما" روشن فکر ها افسردگی داریم..
پ.ن: پی نوشت اول بیشتر برای تبلیغ این فراخوان بود نه تخریبش ولی نمی دونم چرا بر عکس از آب در آمد..
پ.ن:عکاس پویان{+}
نور، صدا، تصوير؟ Action
تابناك و گشاده دست، فلق خُرد بهارى