تبليغاتX
حرف هاي گدا و فقير
                توضیحات در پایین
 پسرک تيغة چاقو را در ساقة بلند نِي نشاند و روي دسته فشار آورد. چاقو هنوز در جانِ ني بود که برقي بر تيغه لغزيد و بازتابش در چشم پسرک نشست. رعد غريد. ناگهان رگباري تند بر نيزار پاشيده شد و صورت صاف برکه را پرآبله کرد. باد در نيزار مي‌تاخت و صداي خشک ني‌ها به هرسو مي‌پيچيد.
از غرّش رعد، غوطه خورَک‌ها، به سوي نيزار پريدند. کُوچک‌ترين آن‌ها در آب غوطه خورد و ديگر روي برکه پيدا نشد. باران، سرد بود و جانِ برکه را سوراخ مي‌کرد. مه پايين مي‌آمد و فضا از مه و رگبار، تيره و آشفته مي‌شد.
پسرک ني‌ها را به تکه‌هاي کوچک‌تر بريد. ته يکي از ني‌ها را روي چشم راست گذاشت و از سوراخش به آن سوي برکه نگاه کرد. در دايرة مه‌آلود ني، ماشين‌هايي را در آن سوي نيزار ديد. سه‌تا جيپ خاکي‌رنگ، آن‌جا ايستاده بودند و افرادي با باراني‌هاي سياه، پياده مي‌شدند. کلاه‌هاي گَل‌وگشادِ باراني‌ها، سرشان را پوشانده بود و رگبار و مه نمي‌گذاشت چهره‌شان ديده شود. پسرک با دلهره؛ اما به سَبُکي تکه‌اي ابر به جلو خزيد و با چشماني حيران از لابه‌لاي توده هاي ني مشغول تماشا شد.
سياه‌پوش‌ها، با صورت‌هاي هاشور خورده از رگبار، هشت نفر را از جيپ‌ها پياده کردند. چشم‌هاي آن‌ها را با نوارهاي سفيدي بسته بودند و در پس رگبار، که ديوانه‌وار مي‌باريد، با شتاب همه را کنار هم رديف کردند. دست راست اولين نفر، بادپيچي شده بود و خون از زير باند بيرون مي‌زد. باند از همان جنس نوارِ روي چشمانش بود. سبيل‌هاي بور و نرمش با وزش باد تاب مي‌خورد و قطره‌هاي زلال باران از دو طرفش مي‌چکيد. سياه‌پوش‌ها با شتاب در آمد و رفت بودند و دامن باراني‌هاي بلندشان به پاهاشان مي‌پيچيد.
پسرک خيس از باران، ني‌ها را در چنگ مي‌فشرد. بي‌حرکت، درجا خشکش زده بود و به آن سوي برکه ماتش برده بود. گاه لرزشي سراپايش را تکان مي‌داد. بارانِ شفاف، ميله‌ميله و تک‌تک، فضا را مي‌بريد و مه در بين تکه‌ها مي لغزيد. سياه‌پوش‌ها، تفنگ‌هاشان را از زير باراني‌ها درآوردند و زانو زدند. همه‌جا خيس بود و آب برکه بالا مي‌آمد. يکي از آن‌ها، از جيب بغلش کاغذي بيرون آورد و با زبان نا آشنايي که پسرک چيزي از آن نفهميد، خواند. تند و تند و با لکنت خواند. ورقه‌ خيسيد، وارفت و به دست مرد چسبيد. مرد با زحمت کاغذ را از دست‌هاي خود کند و تکه‌تکه روي زمين پرت کرد؛ اما يکي از تکه‌ها به دامن باراني‌اش چسبيد و همان‌جا ماند. 
غرّشي ميله‌هاي بلورين باران را لرزاند. غوطه خورک‌ها در نيزار پنهان شدند. اولي، آن که دستش بادپيچي شده بود، از جاي خود تکان خورد. مشت‌هاي گره‌کرده‌اش را به هم فشرد. فشار و ضربة گلوله‌ها، نفر سوم و چهارم را که نوجوان و لاغر و باريک بودند، چند وجب به هوا پرت کرد. از دور چيزي ترکيد و باران شديدتر از پيش آوار شد. غوطه‌خورکِ هراساني، از کنار پاي پسرک گذشت و با شتاب سر خود را در پوشال‌هاي دامنة نيزار فرو برد؛ اما دُم و پاهاي زرد رنگش با پره‌هاي گشوده، بيرون ماند. لرزشِ پره‌هاي پاي پرندة آبي، پسرک را بيش‌تر ترساند.
پس از غرّش گلوله‌ها، همه‌جا خاموش شد. غوطه‌خورک، هراسيده، با زحمت از ميان پوشال‌هاي ني بيرون آمد؛ اما از صداي انفجار گلوله‌هايي که در فاصله‌هاي معين؛ تک‌تک شليک مي‌شدند، در جاي بي‌حرکت ماند. سر کوچک و ماهوتي‌رنگش، با هر شليک تکان مي‌خورد. پشت کُرکي‌اش که قطره‌هاي باران بر آن مي‌‌لغزيد، با تلنگرهاي نامرئي، هشت‌بار لرزيد. با سرعت خود را در دل آب زد و فرو رفت.

پسرک آهسته چشمانش را باز کرد. همه جا را گویی غبار و مه فرا گرفته بود.نگاهی به اطراف انداخت، در اتاق خواب روی زمین دراز کشیده بود، نفسی عمیق کشید و عرق صورتش را با لبه ی پتو خشک کرد. از جایش بلند شد و در رختخواب ایستاد. پسرک همیشه خواب هایش را فراموش می کرد ولی از این کابوس، صحنه های عجیب و گنگی را بخاطر می آورد. یک نخ سیگار که در کشوی میز پنهان کرده بود برداشت و به حیاط رفت تا در سکوت محض دود کند. نور سیگار تنها روشنایی آن شب ابری بود. برای غلبه بر ترس از تاریکی، شروع به زدن سوت کرد.ناگهان صدایی شنید که می گفت:
بزن سوت زن بزن سوت زن
چه خوش می زنی سوت زن
بزن در کوی و در بازار
مرا کشتند در نی زار
پسرک از ترس سیگار را به دور انداخت و به داخل خانه بازگشت. قلبش از شدت ترس تند تند می تپید و خواب هم دیگر به چشمانش نمی آمد.آهسته به داخل اتاق بازگشت و با انگشت پا دکمه Power کامپیوتر را فشار داد. تا کامپیوتر روشن شود وقت مناسبی برای برداشتن برچسب رمز کارت اینترنت جدید بود. به آرامی با نوک ناخن مشغول پاک کردن برچسب شد. اندک اندک، نور کم جان مانیتور به اسم کاربر و رمز که از زیر ناخن پسرک نمایان می شد، می تابید. با صدای ناهنجار مودم پسرک وارد تنها مخفی گاه خود شد. تنها پناهگاه.جایی برای فرار کردن. اینترنت افیون پسرک بود. مدتی بود که پسرک می خواست راجع به اعدام چیزی بنویسد ولی حرف جدیدی برای گفتن نداشت.چشمانش را بست و شروع به فشردن دکمه ها کرد. بعد از چند دقیقه با تعجب به مانیتور نگاه کرد که این چنین نوشته شده بود
 
من هراسم م م م نيست ت ت ت...
اگر اين ر ر ر رويا در ر ر خواب ب ب پريشان ن ن شبي ي ي ي مي‌گذرد د د.
يا به هذيان ن ن ن تبي ي ي ي...
يا به چشمي بيدار ر ر ر...
يا به جاني ني ني ني مغموم م م م
بارها ها ها ها به خون‌مان کشيدند.
به ياد آر ر ر آر ر ر آر
و و و و تنها دستاورد کشتار کشتار کشتار ر ر ر...
نان‌پارة ء ء ء بي‌قاتق ق ق ق سفرة ة ة ة بي‌برکت ت ت ما ما ما بود د د

پ.ن:امیدوارم علی اشرف درویشیان من را به خاطر این کاری که با داستانش کردم ببخشد.
پ.ن:پنج نفر کمونیست در انتظار اعدام، ۲۳ اکتبر ۱۹۵۴ در سربازخانه قصر به جرم جاسوسی برای شوروی اعدام شدن{+}
پ.ن:يعقوب مهرنهاد، زندانی سیاسی ای که اعدام شد{+}

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 4:46 توسط گدا و فقیر |

             روز جهانی کارگر1344..کارگران آب و فاضلاب قم..
به یاد آوردن دوران شوروی اکثریت نسلی را که در شوروی بار آمده اند دچار احساس دوگانه ای می کند. 
با وجود شکست ايدئولوژی کمونيستی هنوز هم میلیون ها پرورده این نظام از وطن پيشين خود با نوستالژی یاد می کنند.
دردها و عقده هایی که دیرتر آشکار شده اند و یا شکل گرفته اند، نیز نمی توانند احساس منحصر به فرد یگانگی میلیون ها نفر افراد ملت های مختلف را که باور به دولت و دورنمايی واحد آنها را متحد می ساخت، بزدايند. "روز زحمت کشان" نقطه اوج این احساس را تجسم می کرد.
آن روز در کلیه شهرهای بزرگ اتحاد شوروی راه پیمایی های گسترده مردم و رژه باشکوه نظامیان در میدان های مرکزی برگزار می شد. بزرگترین و مجلل ترين این جشن ها در در میدان سرخ مسکو انجام می گرفت که مقامات وقت شوروی رژه نظامی را از تريبون آرامگاه لنین سان می ديدند و به سوی راهپيمايان دست تکان می دادند.
این مراسم از طریق تلویزیون سراسری در کلیه جماهیر سوسیالیستی به طور زنده پخش می شد. در تيرچوب های برق روستاها بلندگوها آويزان بودند و از طريق آنها هم جريان مراسم با صدای بلند پخش می شد.
شعارهايی که با صدای ایگور کیریلف و والنتینا لیونتيوا، گويندگان پرآوازه راديو، در ميدان سرخ مسکو طنين می انداخت، بلافاصله به دوردست ترين گوشه های اتحاد شوروی می رسيد:
"زنده باد اتحاد بی گزند جماهیر شوروی سوسیالیستی! زنده باد اتحاد پاینده کارگران، دهقانان و روشنفکران!"
روز زحمت کشان با همان نمای پررنگش همچنان در ذهن ها باقی است: بالن های رنگارنگ و پرچم های قرمز، مردم با پیرهن های زیبای جشن بر تن، خنده و شوخی، نوشبادها، انواع شیرینی، بوی کباب و غلغله جمع هزاران نفری راه پیمایان با بيرق ها و شعارهای قرمز گوناگون که هر کودکی از بر می دانست: "پرولتاريای همه جهان متحد شوید!"، "صلح! کار! مه!"
ما، کودکان شوروی، در انتظار اين روز و این فضا روزشماری می کرديم. آپارتمان ما در طبقه ششم ساختمان بلندی در مرکز شهر دوشنبه، کنار راه مرکزی واقع بود.
صبح روز اول مه که در بالکن خانه را باز می کرديم، منظره عجیبی پیشاروی ما نمایان می شد؛ رودی از راهپیمایان از چند گوشه شهر بتدریج به مرکز، به سوی خانه ما نزدیک می شد.
دیدن این صحنه به حدی هيجان انگيز بود که اندک اندک نگران می شدم که خدای نکرده این سیل آدمان ساختمان ما را هم با خودش ببرد...
در آستانه روز کارگر، در حالی که گروه های کمونیستی و کمسمولی (کمونيستان جوان) به راهپیمایی و رژه اول مه آمادگی تمام و کامل می دیدند، ما، کودکان شوروی هم در کنار نمی مانديم، بلکه جدا در تردد به روز جشن می کوشيديم. "بیرقچه (پرچم) من کدام است؟ به بالن های من دست نزنید! جوراب سفیدم کو؟ گیسوبند نو ندارم!..."
مادرم که از تپش بی صبرانه دل های من و خواهرم برای جشن فردا خبر داشت، می گفت: "اگر زودتر بخوابید، فردا زودتر فرا می رسد..." و ما آن شب زود به همه "شب خوش!" می گفتیم.
قبل از آن که خوابم ببرد، راهپیمایی فردا جلو چشمانم می آمد که چون راهپيمايی های گذشته، روی شانه های پدرم نشسته ام و پهلو به پهلوی همکاران او جلو می رويم و به دنبال هر شعاری که با صدای معروف ترين راویان تلویزیون از طریق بلندگو پخش می شد، هم آواز با هزاران نفر دیگر سه بار هورا! هورا! هوراااا!" سر می دهم.
بعید است که امروز در هیچ گوشه جهان اينچنين راه پیماهایی که سرشار از خوشبختی صمیمانه بود، صورت بگیرد. گمان نمی كنم که دیگر جایی یا زمانی توده های عظيم رنجبران و برزگران از شغل خود آن همه افتخار داشته باشند و آن همه ارج ببينند...
امروز برخی می گویند که آن جشن ها اجباری بود و آدمان از بیم این که از کار و دانشگاه رانده شوند و یا در مکتب آبرويشان برود، در اين راهپيمايی شرکت می کردند.
شاید برای برخی واقعا چنين بوده، اما برای اکثریت جشن اول مه، روزی واقعا فرخنده و دوست داشتنی بود. يک روز تعطيل پر از شادی و شور خيابانی که بعد از ظهر در محيط خانواده ها ادامه داشت.
خانواده ها گرد خوان های رنگين جشنی می نشستند و يا بيرون از شهر به سير طبيعت می رفتند و نام اين پيک نيک ويژه "مايوفکا" بود، برگرفته از نام ماه مه.
اين اصطلاح را امروز هم به کار می برند، اما معنی اصلی آن تقريبا فراموش شده است. اکنون سرمايه داران قلمرو شوروی پيشين به هر نوع سفر تفرجی خود "مايوفکا" می گويند.
اکنون که از شکوه و افتخار کارگران در اين پهنه کره زمين فقط خاطراتی باقی مانده است، روز اول مه نيز شکوه پيشين را ندارد و بيشتر مايه نوستالژی کارگران و دهقانان امروزی است.
حس آميخته ای که روز اول مه به من دست می دهد، تقريبا وصف ناپذير است. با اين که از پيوند ذهنی من با ديدگاه های کمونيستی ديگر نشانی باقی نيست، با ديدن نوار های ويديويی دوران شوروی، صفوف بی پايان مردم شاد و بشاش که ندای "هورا!" سر می دهند، اشک در چشمانم حلقه می زند.
مطمئن نيستم که برادر کوچکم اين حس و حالت من را درک می کند يا نه. زمان زوال شوروی من ١٥ ساله بودم و او تازه سه سالش بود.
پ.ن:من با این مقاله ی شمسيه قاسم خیلی حال می کنم.. معمولا روز کارگر برای مردم در کشور های مختلف معنی های مختلفی هم داره.مردم سوئد به پای کوبی و شعار های در حمایت از کارگران مهاجر می پردازند.. تو ایران هم این روز آدم رو یاد آرمان های برباد رفته ی پدر و دست بندی که به دست اسانلو و محمود صالحی هست می ندازه..زنده باد روز جهانی کارگر..

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 17:13 توسط گدا و فقیر |

امروز بطور اتفاقی به یک وبلاگ برخورد کردم که متعلق به یک معلم هست. یک سرباز معلم جنوبی.. داستان خیلی ساده است.. باز طبقه ی محروم به جای گرفتن حقش، داره اونو از طبقه ثروتمند گدایی می کنه. این بار داستان به صورت یک مدرسه ی محروم که چهار دانش آموز داره، طراحی شده. این بار به جای نماینده ی دهقانان که می رفت به پای خان می افتاد و التماس می کرد، به شکل یک معلم ۲۲ در آمده.. برنامه سازان دولتی هم از اون یک انسان مقدس ساختن.او را به عنوان کسی که به دنیای مادی نه گفته و به امر مقدس تعلیم و تربیت در یک روستای بی آب و علف مشغول هست، معرفی کردند و حالا شما ای طبقه ی که وقت تلویزیون دیدن دارید، به کمک این محرومین مقدس بشتابید. معلم جوان هم خوشحال که رسانه ملی توانایی جذب ترحم ملت نسبت به این مدرسه را دارد، مدام در وبلاگش از کامران نجف زاده و مسیح علی نژاد تعریف و تمجید می کند و می نویسد.. تلاشی مذبوحانه برای گرفتن کامپیوتر از وزیر آموزش و پرورش و جمع کردن کمک های مردمی که بیشتر بصورت صدقه هست.. بعد هم دانش آموزان بیچاره با دمپای پاره و سر تراشیده و دست های کثیف را پشت میز بنشاند و صدقه های مردمی را روی میز گذاشته و از آنها عکس بگیرد تا شاید تعداد بازدیدکنندگان وبلاگش زیاد بشود یا باز یکی از مسئولین کشور از وبلاگش دیدن کنه و براشون چیز دیگری بفرسته یا مثلا بخاطر خوب جلوه دادن وزیر آموزش و پرورش و خوش خدمتی برای دولت، بعد از تمام شدن سربازیش در یکی از ادارات استان بوشهر یک پست دولتی خوب بهش بدن. این موضوع مثل راننده ی مخصوص رئیس کارخانه می مونه که از شغل و جایگاه اجتماعی خودش بیزار هست و بهترین راه فرار از گرسنگی هم ازدواج با دختر معلول عقلی رئیس کارخانه می دونه... خلاصه کنم، وقتی معلم های مثل فرزاد کمانگیر رو می بینم دیگه با این جور مظلوم نمایی ها حال نمی کنم.. خوشم نمی یاد از مظلومی که به ظالم احترام بزاره..خوشم نمی یاد از آدمی که بخواد از فقر و گرسنگی آدم های دیگه سوءاستفاده کنه و شکم خودش رو سیر بکنه.. مثل سینمایی مخملباف مثل وبلاگ این سرباز معلمه.. از آدم های که به دنبال لذت هر چه بیشتر هستن بدم میاد آدم باید ریشه ی ستم ها رو بزنه و اگر قرار هست فقری نشان داده بشه باید برای از بین بردن این ناهنجاری باشه نه عادت کردن یا دکان و بازار تبلیغاتی راه انداختن.. هر وقت مسائل روزمره در لایه های زیرین جامعه رو برای طبقه ی چلوکباب خور به تصویر می کشن.. برای اون ها تصاویری واقعی از انسان وحشی و پابرهنه رو تدایی می کنه که ترحم برانگیزه.. و مسئولش شما هستید..
پ.ن:این هم وبلاگ یک لمپن پرولتاریا وطنی"سرباز معلم" {+
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 4:29 توسط گدا و فقیر |

انسان مدرن نه می تواند از اسطوره خلاص شود و نه می تواند آن را در شکل ظاهری اش بپزیرد، اسطوره همواره با ما خواهد بود، اما باید همیشه بدان برخوردی انتقادی داشته باشیم.پل ریکور

از نظر آماری اسطوره در جناح راست قرار دارد. در راست اسطوره گوهری است، خوب خورانده شده، درخشان، گسترده و حراف است. مدام اختراع می شود و همه چیز را در بر می گیرد: تمام جنبه های قانون، اخلاقیات، زیبایی شناسی ها و سیاست خارجی، هنر خانه داری، ادبیات و آئین های نمایشی. گستردگی آن به همان میزان نام زدایی* بورژوازی می خواهد موجودیت خود را حفظ کند ولی آن را هویدا نسازد:بنابراین خود جنبه منفی بورژوا نشان دادن که مانند همه جنبه های منفی پایان ناپذیر است، مدام اسطوره را بر می انگیزد. انسان ستمدیده چیزی نیست. او در وجود خود فقط یک گفتار دارد که همانا گفتار رهایی اش است. ستمکار همه چیز است. گفتار غنی، دارای فرم های گوناگون، نرم و حداکثر ممکن از نظمی شایسته برخوردار است. او حق انحصار فرازبان را در اختیار دارد. ستمدیده جهان را نگهداری می کند. گفتارش پر، لازم، اشاره ای و تاتروار است: این همان اسطوره است؛ زبان ستمدیده با درگون کردن رویاروی است، زبان ستمکار با ابدی کردن سر و کار دارد
بورژوازی به عنوان یک واقعیت اقتصادی بدون دشواری نامگذاری شده است.سرمایه داری ماهیت خود را اعلام می کند.سرمایه داری به سختی می تواند خود را به عنوان یک واقعیت سیاسی بشناسد: احزاب بورژوازی در اتاق بازرگانی وجود ندارند. بورژوازی به عنوان یک واقعیت ایدئولوژیک کاملا محو می شود: بورژوازی هنگام گذار از واقعیت به بیانگر خود و گذار از انسان در مفهوم ذهنی، نام خود را زدوده است. بورژوازی امور را سازمان می دهد ولی با ارزش ها در نمی آمیزد. بورژوازی بنیان خود را زیر عملیات نام زدایی تمام عیاری پنهان می کند. بورژوازی این گونه تعریف می شود: طبقه ای اجتماعی که نمی خواهد نامی داشته باشد. واژه های بورژوا، خرده بورژوا، سرمایه داری، پرولتاریا زخم های مولد یک خونریزی  مداوم هستند
این پدیده نام زدایی مهم است و باید کمی دقیق تر آن را بررسی کرد. خونریزی سیاسی نام بورژوازی از راه ایده ملیت و مذهب صورت می گیرد. استفاده طولانی نتوانسته است واژه ملیت و مذهب را عمیقا غیرسیاسی. زیر بنایی سیاسی همین جاست، بسیار نزدیک. هر موردی در دم آن را آشکار می کند. در مجلس همه احزاب ملی(مذهبی) هست و تلفیق نام ها چیزی را که خیال پنهان کردنش را داشت، افشا می کند. یک ناجوری اساسی. می بینیم که فرهنگ واژگان بورژوازی اینک مقرر می کند که کلیتی وجود دارد که سیاست برای آن بیانگری و بخشی از ایدئولوژی است
بی شک خیزش های در برابر ایدئولوژی بورژوازی صورت می گیرد. این همان چیزی است که عموما پیشرو (آوانگارد) می نامند. ولی این خیزش ها از نظر اجتماعی محدود و بازگشت پذیر باقی می مانند. نخست چون از سوی بخشی از خود بورژوازی برمی خیزند؛ گروه کوچکی از هنرمندان و روشنفکران که جز طبقه ای که از آن برخاسته اند، طبقه دیگری از آنها هواداری نمی کند و برای بیان افکار خود به پولی که از آن می گیرند وابسته می مانند. سپس این خیزش ها همواره به شدت از تفاوت نیرومند میان اخلاقیات بورژوازی و سیاست بورژوازی الهام می گیرند. چیزی که نیروی آوانگارد با آن جدال می کند
پ.ن: در همین زمینه.اسطوره نزد چپ

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:32 توسط گدا و فقیر |

ابرهای خزانی در ذهن و روح من
ابرهای خزانی سنگین و پر سایه
خاطر در آرامش است
اندیشه آدمیان را باز نتوان خواند
و مقاصد آدمیان را به چشم نتوان دید
قلبها به خوابی خوش فرو شده است
به امید پراکندن ابرها
ابرهای خزانی در ذهن و روح من...
آنگاه که قیود و پیش داوریها یکسره از پهنه زمین روفته باشد
تنها در صراحت بی قید و شرط
در خلايی آزاد کننده و پایدار
برای زندگی تازه
                       برای روحی تازه فضایی میسر است.

پ.ن
:راستش نمی دونم باید چی گفت و چی کار کرد. برای آدمی که در انتظار رفتن به زندان هست.. باید دست رو دست گذاشت و فقط باهاش خداحافظی کرد؟ یا براش تو وبلاگ شعر از شاملو گذاشت؟ فقط همین؟
ولی رفیق این وبلاگ تنها چیزی هست که من دارم.. اگه اصلاح طلب بودیم، حتما لوگوی آزادی تو رو تو سایتم می گذاشتم یا تو روزنامه ام راجع به تو می نوشتم یا تو دفتر حذبم یک عکس بزرگ از تو رو آویزون می کردم به دیوارش.. ولی من هیچی ندارم به جز همین وبلاگ که اونم دیگه حوصله ی برای نوشتن داخلشو ندارم.. این روزا تنها انگیزه ی نت اومدنم خوندن وبلاگ های افرادی هست که منتظر هستن.. منتظر رفتن به دادگاه یا رفتن به زندان.. منتظر انجام شدن حکم فرزاد کمانگیر یا رفتن به زندان عابد توانچه.. ببین رفیق چیز جدید واسه گفتن ندارم که بتونه تو رو تو این شرایط کمی آروم تر بکنه فقط خواستم از این حس گند خلاص بشم. این حس بی فایده بودن، این حس عذاب وجدان که مدام خفت آدم رو می گیره و هی میگه: ببین یک معلم رو می خوان اعدام کنند! تو کاری از دستت بر نمی یاد؟ ببین یک جوان رو به جرم آزادی خواهی و برابری طلبی می خوان بندازن تو زندان! هنوز هم نمی خواهی کاری بکنی؟ بابا این هم عقیده تو بوده، این واسه آزادی تو، واسه برابری کودک دشمنش شاید داره می ره زندان، خوب یک کاری بکن.. و بدترین مرحله موقعی هست که به خودم جواب می دم:چی کار می تونم بکنم؟ چی از دستم بر می یاد به جز وبلاگ نوشتن یا چهارتا فراخوان کمک رو امضا کردن؟  
پ.ن:عابد توانچه در انتظار رفتن به دوزخ{+}
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 8:35 توسط گدا و فقیر |

                          
هنگام به كار واژه اسطوره عموما به ياد فرهنگ هاي ابتدايي، باستاني و شكلهاي انديشه پيش منطقي مي افتيم و البته در اين فرهنگ هاي ايستا و بسته، اسطوره ها بهتر به چشم مي خورند. جوامع مدرن ظاهرا به نظر آزادتر و استوارتر بر پايه خرد مي يآند. اما چنين نيست. نه نتها اسطوره هاي كهنسال در اين جوامع رسوب كرده اند، بلكه اسطوره هاي معلقي با دوام هاي گوناگون و حتي نيمه عمرهاي بسيار ناچيز دائما ساخته و پرداخته مي شوند. ذهنيت جوامع امروزي به گونه اي حيرت انگيز توانايي ساختن اسطوره از رويدادهاي روزمره، سياسي، اجتماعي، هنري، ورزشي و غيره دارد.گويي چرخ هاي كارخانه اسطوره سازي لحظه اي از چرخش باز نمي ايستد و شگفت آن كه ماهيت اسطوره اي فرآورده اين روند توليد پنهان مي ماند. از رويدادهاي سياسي كه ابهاد اسطوره اي مي يابند، تا زندگي خصوصي هنرپيشه ها و يا فوتباليست ها در ميدان هاي ورزشي.....

در اين پست و چند پست آينده به اين موضوع به ويژه تفاوت هاي اسطوره سازي سياسي در نزد چپ و راست مي پردازيم.

هر چند كه اسطوره گفتاري سياست زدوده است ولي لااقل گفتاري وجود دارد كه در برابر اسطوره مي ايستد.يعني گفتاري كه سياسي باقي مي ماند. اگر من يك هيزم شكن باشم و درختي را كه مي برم نامگذاري كرده باشم. فرم جمله ام هرچه باشد. من درخت را بيان مي كنم. درباره درخت سخن نمي گويم. اين بدان معناست كه زبان من عمل كننده است و به گونه اي متعدي با موضوع خود پيوند دارد:ميان درخت و من هيچ چيز ديگري جز كار من وجود ندارد، يعني يك كنش: زبان سياسي همين جاست. فقط هنگامي طبيعت خود را نشانم مي دهد كه بخواهم آن را دگرگون كنم. اين زباني است كه به وسيله آن روي ابژه كار مي كنم. ولي اگر من هيزم شكن نباشم، ديگر نمي توانم درخت را بيان كنم. ديگر فقط مي توانم از آن و درباره آن سخن بگويم. به هيچ رو اين زبان من نيست كه ابزار يك درخت اجرا شده است. اين درخت سروده شده است كه به ابزار زبان تبديل مي شود. من با درخت فقط يك رابطه لازم دارم، درخت به هيچ رو مانند كنش انساني معناي واقيت نيست. درخت تصويري در تركيب است: من در برابر زبان واقعي هيزم شكن زباني ثانوي مي آفرينم كه فرازباني است كه در آن مي خواهيم نه چيزها، بلكه نام هاي آنها را اجرا مي كنم و براي زبان ثانويه تماما اسطوره اي نيست ولي درست همان جايي است كه اسطوره در آن جاي مي گيرد، زيرا اسطوره فقط مي تواند روي ابژه هايي كه تا كنون ميانجي گري زبان اوليه را پذيرفته اند، كار كند..
پس زباني وجود دارد كه اسطوره اي نيست و اين زبان انسان مولد است. هر جا كه انسان براي دگرگون كردن واقيعت و نه براي تبديل آن به چيز ها در مي آورد، فرا زبان به يك زبان موضوع بازگشته و اسطوره ناممكن است. از اين رو است كه زبان صد در صد انقلابي نمي تواند يك زبان اسطوره اي باشد. انقلاب كنشي پالاينده است كه موظف به آشكار كردن وظيفه سياسي جهاني است. انقلاب جهان مي سازد و زبان آن، تمامي زبانش، به گونه اي كاركردن در اين ساختن مستحيل شده است. انقلاب از اين رو كه گفتاري پر را به وجود مي آورد، يعني چه در ابتدا و چه در انتها سياسي و نه مانند اسطوره گفتاري در ابتدا سياسي و در انتها طبيعي، اسطوره را پس مي زند. همان گونه كه نام زدايي بورژوازي در عين حال ويژگي ايدئولوژي بورژوازي و نيز اسطوره است، به همان تربيت نيز نامگذاري انقلابي، هم انقلاب و هم نفي اسطوره را در بر دارد. بوژاوزي چهره خود را عنوان بوژوازي مي پوشاند و درست همين جا اسطوره را پديد مي آورد. انقلاب خود را انقلاب اعلام مي كند و به همين سبب اسطوره را نفي مي كند.

از من پرسيده اند كه آيا (نزد چپ) نيز اسطوره وجود دارد؟
البته، درست آنجا كه چپ با انقلاب يكي نباشد. اسطوره چپ دقيقا در لحظه اي سر بر مي آورد كه انقلاب به چپ تبديل مي شود. يعني مي پذيرد كه چهره خود را بپوشاند، نام خود را پنهان كند و فرازباني ناآگاه پديد بياورد و خود در عين طبيعت جا بزند. مثلا روزي رسيد كه خود سوسياليسم، اسطوره استالين را پديد آورد. استالين مانند موضوع سخن سال ها به گونه اي ناب ويژگي هاي ساختاري گفتار اسطوره اي نمايش داد.يك معنا كه همان استالين واقعي و استالين تاريخي بود. يك دال كه پرستش تشريفاتي استالين و نتيجه محتوم صفات طبيعي گرداگرد نامش بود. يك مدلول كه قصد ارتودوكسي،نظم و وحدت(کنایه نویسنده به فرمول مشهور تزاریسم است:ارتودوکسی،حکومت مطلقه،ناسیونالیسم) بود و احزاب كمونيست در وضعيتي معين آن را متخص به خود كرده بودند و سر انجام دلالتي كه همانا يك استالين تقديس شده بود كه در آن تعاريف تاريخي به عرصه طبيعت انتقال مي يابند و شت نام نابغه تصعيد مي شوند. يعني چيزي غير عقلاني و تفسير ناپذير: در اينجا سياست زدايي آشكار است و كاملا اسطوره را برملا مي كند.
بله اسطوره نزد چپ وجود دارد ولي اصلا همان كيفيت هاي اسطوره بورژوازي را ندارد. اسطوره چپ غير گوهري است. ابتدا ابژه هايي كه در اختيار مي گيرد، نادر هستند و چيزي نيستند جز چندتايي مفهوم سياسي مگر آن كه خودش از مجموعه زرادخانه اسطوره هاي بورژوازي ياري بگيرد. هرگز اسطوره چپ به قلمرو گسترده مناسبات انساني كه گسترده ترين سطح ايدئولوژي بي معنا است. دست نمي يابد. زندگي روزمره براي او دست نيافتني است: در جامعه بورژوازي، اسطوره چپي درباره ازدواج، آشپزي، خانه، تاتر، حقوق، اخلاقيات و غيره وجود ندارد. و در ثاني اين يك اسطوره غربي است. كاربردش، آن گونه كه در مورد اسطوره بورژوازي صادق است. برخاسته از يك استراتژي نيست بلكه فقط از يك تاكتيك و در حالت بدتر از كج روي ناشي شده است. به اين دليل ساخته مي شود كه اسطوره اي براي سهولت است نه اسطوره اي در خدمت يك ضرورت.
اسطوره چپ اسطوره ای فقیر و اساسا فقیر است. راه و رسم باروری را نمی داند.اسطوره چپ كه به گونه اي فرمايشي و براي محدوده زماني مشخصي توليد مي شود، ناشيانه پديد مي آيد. یک قدرت برتر یعنی قدرت افسانه پردازی را کم دارد. هر کاری هم بکند پیرامون آن چیزی خشک و ادبی، بوی گند شعار فرمایشی باقی می ماند. به قول معروف شق و رق می ماند. در واقع چه چیز نحیف تر از اسطوره استالین وجود دارد؟ در آن هیچ ابتکاری وجود ندارد و فقط نوعی تملک ناشیانه است.... این ناقص بودن، اگر بتوانم از این واژه استفاده کنم، ناشی از طبیعت"چپ" است: واژه چپ هر قدر هم نامشخص باش، همواره در رابطه با فرد ستمدیده، کارگر یا استعمار شده به کار می رود.پس گفتار فرد ستمدیده نمی تواند فقیر، کسل کننده و مستقیم نباشد: تنگ دستی آن به همان اندازه زبانش است: او فقط یک زبان دارد، همواره همان زبان کارش. فرازبان یک عنصر تجملی است. هنوز نمی تواند در آن جایی داشته باشد. گفتار انسان ستمدیده واقعی است... این گفتار ناتوان از دروغ گفتن است: دروغ یک غنا است و بر اساس فرض مالکیت، حقایق و شکل های مبادله استوار است. این فقر ذاتی، اسطوره های نادر و نحیف تولید می کند: و یا اسطوره های فرار و یا سخت کج و کوله.... می توان گفت که به یک معنا اسطوره چپ همواره یک اسطوره مصنوعی و یک اسطوره بازسازی شده است: بی دست و پایی آن نیز از همین جا ناشی می شود
."
پ.ن:ازکتاب: اسطوره، امروز نوشته رولان بارت.( درواقع ترجمه فارسی، گزیده ای است از کتاب Mythologies) ترجمه شیرین دخت دقیقیان
پ.ن:کمپین حمایت از آزادی عابد توانچه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 19:56 توسط گدا و فقیر |

 
نمایشگاه «ایران، غزل بی‌پایان»  جمعه این هفته بیست و چهارم خردادماه 87 در محل گالری نیکول افتتاح می‌شود
گالری نیکول از 24 تا 29 خردادماه میزبان 40 قطعه عکس از 36 عکاس خواهد بود که این آثار از میان بیش از 500 قطعه عکس رسیده به این نمایشگاه انتخاب و به معرض نمایش در می‌آیند
موضوع این نمایشگاه طبیعت ایران است که به احترام نیکول فریدنی عکاس فقید  و پدر عکاسی طبیعت ایران انتخاب شده و ترکیبی از عکاسان جوان و با تجربه را تشکیل می‌دهد
بسیاری از عکاسان شرکت کننده تا کنون در نمایشگاه عکس شرکت نداشته‌اند اما فعالیت آنان در فضای مجازی تلاش موثری برای شناسایی عکاسی ایران  به جهانیان بوده است
عکاسان شرکت کننده در این نمایشگاه از سراسر ایران و در مواردی از برخی کشورهای دیگر عکس‌های خود را به این نمایشگاه ارایه کرده اند
علاقه‌مندان برای دیدن این عکس‌ها می توانند به  آدرس : خیابان مطهری - بعد از مفتح - روبه روی سلیمان خاطر - خیابان علی‌اکبری - کوچه آزادی - شماره 31.1 مراجعه نمایند
ساعات بازدید از نمایشگاه 16 الی 20 است
وبسایت نمایشگاه{+}
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:8 توسط گدا و فقیر

پروفسور حسين باهراز مجله خانواده سبز و از این قبیل مجله ها و حتی وبلاگ های با این مدل ادبیات، بدم می آید. توی این دنیای هزار توی وبلاگستان گاهی گول اسم های وبلاگ ها رو می خورم و وارد می شوم ولی با یک نگاه کوچک و سطحی به مطالب وبلاگ، به سرعت از وبلاگ خارج می شم. موضوع موقعی تغییر پیدا می کنه که یک روز تعطیل، برق اين كلان شهر با درجه حرارت ۴۵ درجه قطع بشه و شما از بيكاري شروع كنی به صفحه به صحفه این مجله رو خواندن. به سبیل رفیق استالین قسم این ۲۰ مورد در رابطه با شخصیت زنان رو من از خودم ننوشتم و به طور رسمی در شماره ۱۹۷ . نیمه دوم اسفند ماه ۱۳۸۶ این مجله به چاپ رسیده..نویسنده این مطلب پروفسور حسين باهر عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی است..لطفا این مطلب رو با نگاه طنز نخونيد. من امروز اصلا با کسی شوخی ندارم.این مطلب خیلی جدی هست.  

۱-زن آخرين مخلوق كارخانه هستي است. بعد از جمادات، نباتات و حيوانات، آدم و حوا(پس از آدم)آفريده شده است.
۲-خداوند در خلقت حوا به خودش تبريك گفته است:ثم انشا،ناه خلقا آخر فتبارك الله احسين الخالقين.
۳-زن يكي از چهار آيت الهي است: و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازرواجالتسكنوااليها.
۴-هر مردي به چهار اعتبار به چتر زنانه وصل است:مادر، خواهر،دختر،همسر
۵-هر مخلوقي زوجي دارد: حتي سوره هاي قرآن و زوج مرد، همانا زن است:و خلقنا ازواجا
۶-زن جلوه جمال الهي است و مرد جلوه ي جلال الهي.
۷-"مادري" بالاترين شان يك زن است كه با آن كامل مي شود و كمال مي بخشد.
۸-زن از نظر جنسمي ظريف تر و از نظر روحي لطيف تر از مرد است و از نظر كلامي حريف تر.
۹-زن ها شباهت هاي با خداوند دارند: شريك ناپذيرند،مشتاق تجلي اند،سن بر آنها نمي گذرد،نگران مرگ نيستند.
۱۰-زن ها مانند "گل" هستند و مردها مانند "درخت" و شايد به همين مناسبت سعدي نام كتاب هايش را "گلستان" و "بوستان" گذاشته است.
۱۱-زن بايد "شعف" داشته باشد و مرد "شرف" و ازدواج بايستي هم وسيله داشته باشد و هم هدف.
۱۲-براي زن "عفت" تعريف شده و براي مرد "غيرت".
۱۳-ازدواج سالم آن است كه باموازين "عقل" تاييد و با مضامين "عشق" تضمين شود.
۱۴-زن بايد "زنانگي" داشته باشد و مرد "مردانگي" يعني هر كدام شان خود باشد.
۱۵-اختلاف بين زن و مرد مي تواند هنرمندانه به "سازندگي" انجامد و ناهنرمندانه به "سوزندگي".
۱۶-"زن شناسي" از "خدا شناسي" مشكل تر است و از "خود شناسي" لازم تر.
۱۷-نيمي از حال و تمام آينده را زن ها مي سازند، بدون آنكه صدايش را در بياورند.
۱۸-زن ها از چهار سين خوششان نمي آيد:سن، سوسك، سكوت،سياست.
۱۹-زن ها فقط از يك دروغ خوششان مي آيد آن هم تعريف از جمالشان است.
۲۰سقراط حكيم گفته است: اگر زني با شوهرش هماهنگ باشد، او را "خوشبخت" و اگر ناهماهنگ باشد، "فيلسوف" مي كند،پس در هر صورت بايد ازدواج كرد.
پ.ن:امروز صبح برای اولین بار با کمپین یک میلون امضای ها همدردی کردم.
پ.ن:از اونجای که می دونم به حرف های من اعتماد ندارید و فکر می کنید می خواهم سرکارتون بزارم. از عکس اسکن گرفتم. لینک عکس کامل.{+}.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 18:44 توسط گدا و فقیر |

ا-اون آقا پیش بانک قبلی گفت که سیستم شتاب از کار افتاده.
ر-شنیدم. ولی این بانک مرکزی هست. من همیشه از خزانه پول گرفتم.
ا-می دونم. ولی آخرین بانک هست. اگر این عابر بانک کار نکرد، چه کار می خواهی بکنی؟
ر-کس شعر نگو. عجله کن یک خیابان بیشتر باقی نمونده. یکم تنگش کن و سری تر راه برو.
امیر با صدای آرام و زیر لب گفت: اگه این عابر بانک هم کار نکنه، مجبوریم ساعت سه صبح بریم در خونه مردم و پول قرض بکنیم.
رضا جلوتر از امیر راه می رفت. با گامهای بلندتر.به محض دیدن بانک از دور، به سرعت خور اضافه کرد. به طوری که امیر برای رسیدن به رضا مجبور به دویدن شد.
امیر نفس نفس زنان پایین پله های بانک ایستاده بود و به پیرمرد کاتون خواب کنار در بانک نگاه می کرد. ولی رضا از فرط خوشحالی متوجه ی پیرمرد نبود و با عجله محتویات جیب خود را خالی می کرد و زمزمه کنان می گفت:پس کوش این کارت لعنتی؟
امیر تمام حواسش به پیرمرد بود که ناگهان پیرمرد تکانی خورد و رو به رضا کرد و با صدای گرفته گفت: مادر قحبه پول نمی ده!
هر دو پسر با تعجب به هم نگاه کردند و امیر با صدای آرام به رضا گفت:کس میگه بابا، تو کارتو بزار تو دستگاه. درهمین حین یک ماشین مدل بالا کنار بانک ایستاد و زن جوانی سرش را از شیشه بیرون آورد و با صدای بلند(بیشتر شبیه به فریاد) گفت:پول داره؟ پیرمرد سریعتر از پسرها جواب داد:مادر قحبه پول نمی ده! و ماشین همراه با زن جوان به سرعت محل را ترک کردند.
رضا در حالی که پول ها را می شمرد، قبض رسید را به امیر داد تا ببیند که چقدر پول در حساب باقی مانده و قدم زنان و آرام از بانک دور می شدند که پیرمرد در حالی که پتو را بروی سرش می کشید، با صدای بلند گفت:دیدی گفتم مادر قحبه پول بده نیست!
پ.ن:تو این چند خط به میزان صدای افراد برای خطاب قرار دادن همدیگر توجه کنید. موضوع اصلی این پست خیلی ساده است و دربارش نوشتن اشتباه هست.. برای ساده تر کردن فهم پیام اصلی داستان سعی کردم از پر حرفی و سیاه نویسی خودداری کنم.. در آینده متن کامل این داستان رو می توانید روی مجله ی دوات بخوانید.
پ.ن:خطر محکومیت عابد توانچه به ٣٢ ماه حبس تعزیری{+}
پ.ن:امیر یعقوبعلی به تحمل یک سال حبس محکوم شد{+}

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 3:36 توسط گدا و فقیر |

                  پمپ بنزين بدون بنزين

معمولا تو کشور ما رسم بر این بوده که دولت و رژیم ها شرایطی رو مهیا می کند تا شهروندان گرامی به صورت رسمی دست به کارهای بزند که از دید حاکمان وقت جرم محسوب ميشه.. مثلا می گه:هر کسی که تو حزب رستاخیز عضو نشه می توانه کشور رو ترک کنه، اصلا من هزار تومان هم بهش می دم تا مشکل مالی نداشته باشه.. بعد می گن:فلان شخص یا بهمان حزب وطن فروش بوده و به جای اینکه تو کشور بمونه و انتقاد کنه، از کشور خارج می شدن و در دیگر کشور ها دست به توطئه می زدن.
این ماجرای بنزین هم مثل نمونه ی بالاست. اول دولت دست به جیره بندی بنزین می زنه و بعد که ملت همیشه در صحنه- که بیشتر اونا با هزار جور وام و پول قرض کردن، یک پراید خریدن و شبا یا بعد از تعطیل شدن از شغل اول به کار مسافر کشی مشغول می شن- جیره ی بنزین تمام می کنن و مجبور به خرید بنزین قاچاقی می کنن، مجرم محسوب می شن و باید باهاشون برخورد بشه.. خلاصه کنم یعنی اینکه دولت عملا مردم رو مجبور به کارهای می کنه که خلاف(جرم کوچک) محسوب می شه..
نتیجه اخلاقی: واسه از بین بردن این نوع جرایم بهتره سراغ معلول ها نرید..

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 6:24 توسط گدا و فقیر |

نيكول فريدنيسرانجام با مساعدت تعدادی از دوستان گالری نیکول با برگزاری نمایشگاه عکس گروهی موافقت کرد و طی جلسه ای که با خانم فریدنی داشتیم زمان مشخصی نیز برای این منظور در نظر گرفته شد. شاید مهمترین و اصلی ترین نکته یعنی انتخاب عکس ها و موضوعات باشد که آن نیز به گروه داوری و کارشناسی گالری نیکول واگذار شد. مراحل دقیق تر به شرح زیر است:
نام نمایشگاه: توسط گروه کارشناسی گالری نیکول تعیین می شود.
زمان برگزاری: 24 الی 29 خرداد در گالری نیکول ( زمان قطعی شده است)
آخرین مهلت ارسال عکس ها: 25 اردیبهشت
انتخاب عکس ها توسط هیات داوران : 25 الی 30 اردیبهشت
موضوع: ایران با محوریت طبیعت ( به جهت مانوس بودن با فضای کاری مرحوم نیکول فریدنی یعنی طبیعت و همچنین قابلیت شرکت تعداد بیشتری از عکاسان در اولین نمایشگاه گروهی عکاسان فلیکر)
شرکت کنندگان: همه عکاسان ایرانی حاضر در فلیکر
داوری: گروه کارشناسی گالری نیکول
متوسط هزینه برای شرکت دادن هر عکس: 15 هزارتومان ( این هزینه تخمینی است و شامل هزینه های اجاره گالری،چاپ عکس، شاسی کشی، چاپ پوستر، چاپ کارت دعوت و ... است که توسط عکاس و به نسبت تعداد عکس های برگزیده پرداخت می شود)
قطع عکسهای چاپ شده : 45*30 سانتی متر
اندازه حداقل دقت وضوح عکس: 72dpi
حداقل سایز بعد بزرگتر عکس : 1800 پیکسل
حداکثر ظرفیت نمایش عکس در نمایشگاه: 40 قطعه
گالری نیکول به برگزیدگان لوح یادبود و گواهی شرکت اعطا می کند.
چند نکته:
1- این نمایشگاه گروهی است و هیچ منفعت مادی قرار نیست به یک یا چند نفر برسد مگر آنکه عکسی خریداری شود که در این صورت گالری 30درصد از فروش عکس ها را دریافت می کند.
2- برای برگزاری این نمایشگاه نیاز به یک کار گروهی است و نیاز به مشارکت همه دوستان دارد. پیشنهاد ما تشکیل یک شورای سه چهارنفره اجرایی است به همین دلیل کسانی که علاقه مند هستند لطفا همین جا اعلام کنند.
3- حضور در این نمایشگاه پیش از آنکه جنبه رقابتی داشته باشد نوعی جنبه حمایتی ودر جهت هدفمند کردن و انعکاس حرکت گسترده ای است که عکاسان ایرانی فلیکر را در برمی گیرد. بی شک این نخستین حرکت نخواهد بود و می توان با برنامه ریزی دقیقتر و با کسب تجربه از برگزاری دوره اول به تناوب دوره های دیگر با موضوعات متنوع تر دیگری را نیز برای این موضوع در نظر گرفت.
4- انتخاب عکس ها توسط گروه کارشناسی گالری نیکول صورت می گیرد که عملا هم بار مسوولیت انتخاب عکس ها از دوش خود دوستان شرکت خارج شود و هم نظر گالری که نسبت به کیفیت اثار نظر دارد، تامین شود. قطعا برای دوره های بعدی می توان روش های دیگری را نیز برای این منظور مد نظر قرار داد.
5 - اطلاع رسانی در مورد سایر موضوعات مربوط به نمایشگاه نیز از طریق همین تاپیک انجام خواهد شد.
پ.ن:برای اطلاعات بیشتر به لینک مربوطه بروید.{+}
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:51 توسط گدا و فقیر

لنين در سال 1889

ولادیمیر اولیانوف دوان دوان از مدرسه به خانه آمد. نفس نفس می زد و وحشتزده به نظر می رسید. مادرش پرسید: چه خبر شده؟
الکساندرا !! او بازداشت شده.
ماریا الکساندروونا لبه میز را با دست هایش محکم چسبید و گفت:
الکساندر بازداشت شده؟ برای چه؟
متهم به توطئه برای کشتن تزار شده.
از کجا می دانی؟
کاشکا دامووا به من گفت. از من خواست که از کلاس بیرون بیایم. نامه ی را به من نشان داد که چند دقیقه پیش از یکی از دوستان پدرش در سن پترزبورگ دریافت کرده بود.
ماریا تصمیم گرفت که با اولین قطار به پایتخت برود، ولی امیدوار بود که یکی از دوستان یا همسایگان را در این سفر در کنار خود ببیند. خانواده اولیانوف یکی از خانواده های بسیار محترم در سیمبرسک بود، با این حال هیچ یک از دوستان و همسایگان حاضر نشد ماریا را تا پایتخت همراهی کند، چرا که فرزندان او به جرم فعالیت سیاسی بازداشت شده بود.او به تنهایی به پایتخت رفت.
در طول این سفر و ملال آور، ماریا با خودش فکر می کرد که پسرش را به جرم خیانت به کشور محاکمه خواهند کرد. الکساندر که بیست و یکسال از عمرش می گذشت، بزرگ ترین پسر خانواده بود و ولادیمیر او را الگو و سرمشق خود قرار داده بود. الکساندر یک جوان ملایم به نظر می رسید، ولی مادرش می دانست که وقتی پای اصول فکری پیش بیاید، الکساندر آدم سرسختی می شود. الکساندر پیش از پیوستن به جنبش انقلابی، به کندی و با احتیاط عمل کرده بود زیرا می خواست از این کارش مطمئن باشد. فقط یکسال پیش به مادرش گفته بود:"برای آدمی که هیچ درک و فهمی از علم طب ندارد، پرداختن به درمان بیماران یک کار نامعقول و حتی غیر اخلاقی است. درمان کردن بیماری های اجتماعی نیز، بدون پی بردن به علل آن ها، به مراتب نامعقول و غیراخلاقی تر است."
در آن زمان، الکساندر به جانوارشناسی علاقه داشت. او با نوشتن مقاله ی در این باره، جایزه ی را نصب خود کرده بود و حتی ولادیمیر نیز فریب این دلمشغولی برادرش به علوم طبیعی را خورده بود. ولادیمیر برای دوستانش شرح داده بود:"الکساندر هرگز یک انقلابی نخواهد شد.تابستان گذشته تمام اوقات خود را برای تهیه مقاله ی درباره کرم های حلقوی، سپری کرد. یک فرد انقلابی هرگز قادر نیست این مقدار وقت را برای مطالعه کرم های حلقوی اختصاص بدهد."
اما چند ماه بعد، همین دانشمند جوان سرگرم ساختن بمب دستی بود. الکساندر به عنوان یکی از اعضای حزب انقلابی اراده مردم، رهبری گروه دانشجویان تروریست سن پترزبورگ را به عهده داشت. در نشست های پنهانی که در خوابگاه دانشجویی او برگذار شد. نقشه هایی برای کشتن تزار الکساندر سوم در اول مارس ۱۸۸۷ کشیده شد. تاریخ مزبور مصادف با ششمین سالگرد ترور الکساندر دوم بود. الکساندر همچنین متن یک اعلامیه را تهیه کرد که می بایست بلافاصله پس از ترور تزار الکساندر سوم، منتشر شود.اعلامیه مزبور با این چنین شروع می شد:"روح سرزمین روسیه زنده است و حقیقت در دل های فرزندان آن خاموش نشده است. در مارس ۱۸۸۷،تزار الکساندر سوم اعدام انقلابی شد."
ماریا هفت روز پس از بازداشت پسرش، به سن پترزبورگ وارد شد. هفته ها تلاش کرد تا او را ببیند ولی تلاشش به نتیجه نرسید. بالاخره از فرط ناامیدی نامه ی به تزار نوشت و از او کمک خواست. تزار نیز در حاشیه نامه او چنین نوشت: "فکر می کنم مقرون به مصلحت است که به او اجازه داده شود تا پسرش را ببیند، شاید که خود این مادر متوجه شود که پسر او چه موجود خطرناکی است."
الکساندر مادرش را در آغوش گرفت، گریست و از او خواست که وی را ببخشد. ولی در عین حال تاکید کرد که وفاداری به جنبش انقلابی را بر همه چیز مقدم می دارد و راهی جز پیکار به خاطر نجات کشورش ندارد. مادرش گفت:" ولی این راهی که تو برای نیل به آزادی در پیش گرفته ای بسیار خطرناک است". و الکساندر جواب داد: "راه دیگری وجود ندارد."
در تحقیقات مقدماتی، اولیانوف از حرف زدن خودداری کرد. اما هنگامی که پی برد بسیاری ار رفقایش با خطر مجازات اعدام رو به رو هستند، تصمیم گرفت که سکوت را بشکند و مسولیت اصلی را خود به عهده بگیرد. الکساندر در دادگاه از خودش دفاع کرد و نقش وکیل مدافع را ایفا نمود. دفاعیه او عجیب بود. او برای نجات جان دوستانش، به جرایمی اعتراف کرد که هرگز مرتکب نشده بود.الکساندر اولیانوف در آخرین دفاعیه اش، فریاد زد: "من می خواستم به مردم تیره بخت روسیه کمک کنم. در یک نظام که حکومت هیچ گونه آزادی بیان را اجازه نمی دهد و هر نوع تلاش برای روشن کردن ذهن مردم از راه های قانونی را سرکوب می کند. ترور تنها وسیله ی است که باقی می ماند. از این رو، هر فرد حساس به بی عدالتی، باید به ترور دست یازد. ترور در واقع پاسخ ما به خشونت دولت است. تنها راهی است که از آن طریق می توان یک رژیم مستبد را ناگزیر کرد که به مردم آزادی سیاسی بدهد."
وی به نمایندگی از جانب دوستانش که در نیمکت متهمان نشسته بودند، اعلام کرد: "هیچ مرگی شرافتمندانه تر ار مرگ به خاطر سعادت مردم نیست.."
او محکوم به اعدام به با چوبه دار شد. مادرش از فرط ناراحتی به مرز جنون رسیده بود. از پسرش خواست که از تزار تقاضای عفو و بخشش کند. ولی الکساندر نپذیرفت. البته برخی از دوستانش این کار را کردند و در مجازات مرگ آنان تخفیف داده شد. در سپیده دم رو ۸ مه ۱۸۸۷، الکساندر و چهار نفر از دوستان در حیاط قلعه شلوسل بورگ به دار آویخته شد..
موقعی که روزنامه سن پترزبورگ که خبر اعدام الکساندر را چاپ کرده بود به دست ولادیمیر در سیمبرسک رسید، روزنامه را به کف اتاق پرتاب کرد و فریاد زد:
"کاری می کنم که کفاره این گناهشان را پس بدهند! سوگند می خورم."
ماریا ساونکو یکی از همسایه ها پرسید:" چه کسانی کفاره گناهانشان را پس بدهند؟"
و لنین پاسخ داد:" مهم نیست. خودم می دانم."

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:48 توسط گدا و فقیر |

     مسجد سليمان

هم میهنان، هم شهریان مسجدسلیمانی و خوزستانی!
در تاریخ ۵ خرداد۱۳۸۷ خورشیدی برابر ۲۶ مای ۲۰۰۸ میلادی اولین چاه نفت ایران و خاورمیانه که در مسجدسلیمان احداث شده بود صد ساله می شود. یک قرن تاریخ نفت در ایران. به همین مناسبت تصمیم دارم برنامه ای به منظور تقدیر از این شهر و تاریخ نفت با حضور چند صاحب نظر به همراه نمایش اسلاید و فیلم در شهر کلن برگزار کنم. از کسانی که مایل هستند در این برنامه شرکت فعال داشته باشند و یا مطلبی در این رابطه، عکس و فیلمی دارند یا اینکه خاطره ای از پدران خود در این دوران از مسجدسلیمان دارند، خواهش و تقاضا می کنم که از طریق ایمیل با من تماس بگیرند.
با احترام اختر قاسمی ـ کلن 
 پ.ن: تو آرشیو داشتم دنبال عکس های از مناطق نفت خیز، برای سالروز نفت می گشتم که کشف بزرگی کردم.. تو عکس ها همه چی بود بجز انرژی مثبت(من جدیدا علاقمند به احضار روح و انرژی درمانی شدم).. یعنی کلا عکس ها آدم رو افسرده می کرد.. بچه های کچل با دمپایی پلاستیکی پاره.. خانه های قدیمی بالایی کوه.. خیابان های باریک و تنگ.. و .....به آدم تصويري وراي عكس ها رو القا مي كنه.. گرمای ۵۰ درجه بالای صفر و شرجی.. بوی نفت و گاز که یک موضوع عادی شده برای مردم اونجا.. وضعیت آب که هر شب از ساعت ۱۲ شب تا ۶ صبح قطع می شه.. برقی که ساعت ۳ بعد از ظهر در اوج گرما قطع می شه و .......
طبق تحقیقاتی که ما کردیم، کاشف به عمل آمد که این موضوع ریشه ی صد ساله داره. عکس های که در وبلاگ مربوطه هست خیلی جالبه.{+} کارگران بومی که در حال استخراج نفت هستند. با چشم های ورم کرده و چهره های کثیف. سر کارگران انگلیسی با دستان به پهلو زده و خنده کنان در حال تماشا.. این عکس حس بدي به آدم مي ده موقع نگاه كردن.. ديدن مردمي كه از فقر خود، شادن و لذت مي برند.
البته در بعضی از مناطق، وقتی دوربین را بر می داری و می روی تا ۴ تا عکس خوب و عکسی که بشه انگیزه ی ادامه به زندگی و امیداوری نسبت به آینده ی بشریت در آن نشان داد، وجود ندارد.. یعنی به هر سمت دوربین را می چرخانی فقر است و فقر.. البته این انتقاد همیشه به "ما" روشن فکر ها هست که نیمه ی خالی لیوان را نگاه می کنیم.. مثلا می گویند در طول تاریخ زندگی شاملو، یک روز وجود نداشته که شاملو از خواب بیدار شه و بگه به به چه روز زیبایی.. یا از شکوفه های زیبای فصل بهار لذت ببرد.. بعدش هم می گن "ما" روشن فکر ها افسردگی داریم..  
پ.ن: پی نوشت اول بیشتر برای تبلیغ این فراخوان بود نه تخریبش ولی نمی دونم چرا بر عکس از آب در آمد..
پ.ن:عکاس پویان{+}

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:28 توسط گدا و فقیر |

عكسي از فيلم چند كيلو خرما براي مراسم تدفيننور، صدا، تصوير؟ Action
فستيوال كن و حضور فيلمي از كارگردان جوان ايراني سامان سالور بهاني خوبيست براي جستجو كردن در انديشه ي فيلم سازان جوان تا شايد بتوان يك سهراب شهيد ثالث ديگر يافت. سامان سالور را از فيلم ديازپام ۱۰ شناختم و با ديدن فيلم و پشت صحنه ي اثر ديگرش به نام چند چند كيلو خرما برای مراسم تدفين  به او و كارهايش اعتقاد پيدا كردم.. اولين نكته ي مهم راجع به سامان، ساختار شكني او در وضعيت كنوني سينما ايران است.. ساخت فيلمي سياه و سفيد با موضوعي ساده و حاوي پيام هاي كه گاه در شلوغي زندگي شهري از چشم مخاطب دور مي ماند. از نكات ديگر مهم سالور، منتقد بودن او به سينمايي تجاري است. به نظر من او به جايگاه مهم سينما در بالا بردن آگاهي جمعي جامعه)عقل تاريخي) پي برده و فيلم هايش را براي عوض كردن سليقه مخاطبين مي سازد تا سرگرمي يك سرباز كه يك روز مرخصي گرفته تا به شهر بيايد يا بچه ي كه از مدرسه فرار كرده و به سينما رفته يا پسر و دختري كه از نداشتن جا و مكان در سينما قرار مي گزارند.. فيلم را براي فيلم مي سازد، براي ارضاي روح خود و مخاطبين خواصش نه براي پول و راضي نگه داشتن تهيه كنندگان.. البته اين گونه فيلم سازان معني گراي مستقل هميشه با مشكل سرمايه گذاري مواجع هستند. براي ساخت فيلم چند كيلو خرما وسيله ي نقليه آنها اتوبوس شهرداري بود و پدرش مدير تداركات فيلمش بود. پدرش با يك پيكان قديمي كار حمل و نقل ديگر افراد گروه هم انجام مي داد.. حالا شما حال و هوايي فكري اين فيلم ساز رو با فيلم سازان تجاري مقايسه كنيد. براي نمونه به اين لينك مراجع كنيد{+}  چرا سينماي تجاري بيشتر مواقع در خدمت استبداد و ارتجاع هست ؟

سامان سالور:طنزهاي نود شبي روي سردر سينماها آمده است و با اوضاع بدي که سينما با آن مواجه شده، به نظر مي رسد مرگ سينماي ايران در راه باشد. سامان سالور کارگردان سينما ضمن بيان مطلب فوق افزود: در سينماي کنوني بجز چند فيلم فارسي، چند بازيگر و تهيه کننده مشخص چيز قابل توجهي نيست. بين فيلمسازي و آهن فروشي هم تفاوت چنداني وجود ندارد. سينماگران ما براي انتخاب يک فيلم متفاوت و استاندارد در زمان اکران با مشکل مواجه مي شوند.
وي ادامه داد: در اين چند سال اخير هيچ فيلم ايراني در جشنواره کن، يکي از بزرگ ترين فستيوال هاي فيلم دنيا حضور ندارد و براي سينماگران ما حضور در اين جشنواره آرزو شده است. متاسفانه طنزهاي نود شبي روي سردر سينماها آمده است و با اوضاع بدي که بدنه سينما با آن مواجه شده، به نظر مي رسد مرگ سينماي ايران در راه باشد. بسياري از سينماگران ما براي گذران روزگار در تلويزيون کار مي کنند. فيلمسازان جوان هم که مي خواهند سينما را متحول کنند، آنقدر از آنها حمايت نمي شود که مجبورند فيلم گيشه اي بسازند.
کارگردان فيلم "چند کيلو خرما براي مراسم تدفين" در ادامه تصريح کرد: با اين وضعيت نابسامان سينما نمي توان انتظار داشت سطح سليقه تماشاچي را بالا برد. زيرا سينماي استاندارد در ايران وجود ندارد. بيشتر فيلم هايي که اکران مي شوند هيچ سوژه يا بجز حضور يک دختر و پسر که عاشق هم مي شوند، ندارند و در حال حاضر هم از اين نوع سينما حمايت مي شود.
سالور در ادامه اظهارکرد: سياست گذاران فرهنگي برخلاف شعارهايي که در زمينه حمايت از سينما مي دادند، عمل مي کنند. 90 درصد امکانات محدود سينماي ايران صرف حمايت از فيلم هاي کم ارزش مي شود. با اين شرايط چطور مي توان انتظار داشت فيلم ساز دلزده نشود.
اين کارگردان جوان سينماي ايران به برگزاري جشنواره فيلم فجر اشاره کرد و افزود: جشنواره فيلم فجر هم وضعيت چندان قابل بحثي ندارد. در بسياري موارد مشاهده مي شود که به طور مثال سه فيلم کانديد دريافت سيمرغ بلورين مي شوند و در کمال ناباوري يک فيلم ديگر جايزه را مي گيرد که سريال آن از تلويزيون نيز پخش شده است. متاسفانه نگاه غيرکارشناسانه اي بر جشنواره فيلم فجر حاکم است.
وي تصريح کرد: در تمام دنيا جشنواره ها را براي حمايت از فيلمسازان جواني برگزار مي کنند که به نوع ساختار شکني کرده و تفکري در پشت سوژه هاو فيلم هاي آنها وجود دارد اما در ايران جشنواره فيلم فجر تبديل شده به جايي براي اکران فيلم هايي که قرار است به اکران عمومي در بيايند. با اين اوضاع بايد فيلمسازان ما دست هاي خود را به نشانه تسليم بالا ببرند و با اين وضعيت کنار بيايند.
پ.ن:شعار هفته در حمايت از سينماي مستقل و غير تجاري: سامان سامان خدا نگهدار تو .... بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو
پ.ن:فتوبلاگم با چند عکس جدید بروز شده {+} .. اگر هم دوست داشتید به این لینک در بالاترین رای مثبت بدید {+}
Cut

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 2:39 توسط گدا و فقیر |

تابناك و گشاده دست، فلق خُرد بهارى
تابناك و گشاده دست با هزار چشم تو را مى‏نگرد
تابناك و گشاده دست براى تو آرزوى خير مى‏كند.
دو گل آتش در مجمر و دو حبه‏ى كندر
تابناك و گشاده دست
در اين فلق خُرد
بر دروازه‏ى وطن
صليبى از دود رسم مى‏كند.

پ.ن:مطلبی از سهیل آصفی در همین رابطه {+}
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:45 توسط گدا و فقیر |